1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سگ دانا

شروع موضوع توسط minaaa ‏21/10/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی نزدیک شد و دید که گربه ها سخت به خود سر گرم اند و اعتنایی به او ندارند ایستاد. انگاه از میان ان دسته یک گربه درشت و عبوس پیش امد گفت: ای برادران دعا کنید هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کنید و باز هم دعا کنید انگاه یقین بدانید که باران موش خواهد امد.
    سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از انها روی برگرداند و گفت: ای گربه های کور ابله مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که انچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است!


    جبران خلیل جبران
    ​