یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی نزدیک شد و دید که گربه ها سخت به خود سر گرم اند و اعتنایی به او ندارند ایستاد. انگاه از میان ان دسته یک گربه درشت و عبوس پیش امد گفت: ای برادران دعا کنید هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کنید و باز هم دعا کنید انگاه یقین بدانید که باران موش خواهد امد. سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از انها روی برگرداند و گفت: ای گربه های کور ابله مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که انچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است! جبران خلیل جبران