1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    پته­اش روی آب افتاد


    هرگاه راز و سر کسی فاش شود و به اصطلاح دیگر «طشتش از بام افتاده باشد» مجازا می­گویند : «فلانی پته­اش روی آب افتاد» یعنی اسرار مگویش فاش و برملا گردید.
    آن­چه را که امروزه به نام جواز و گذرنامه و بلیط نامیده می­شود سابقا «پَتِه» می­گفته­اند. پته به منظور خروج از کشور همان است که تا چندی قبل به نام «تذکره» نامیده می­شد و در حال حاضر آن را گذرنامه و یا به اصطلاح بین المللی «پاسپورت» می­گویند که از طرف دولت متبوعه صادر می­شود و در کشور مقصد و مورد نظر به منزله­ی اجازه نامه­ی اقامت تلقی می­گردد.
    پته دیگری در رابطه با موضوع این مقاله وجود داشت که به گفته­ی صاحبان فرهنگ­ها و فرهنگنامه­ها : «بند گونه­ای بود که در جای جای جوی­های نشیب دار می­بستند که هم آب نگاه دارد و هم جوی شسته نشود
    در حال حاضر که تمام شهرها وغالب روستاهای کشور لوله کشی شده و از آب تصفیه شده­ی چاه­ها وچشمه سارها استفاده می­کنند، واژه­ی پته و پته بستن که از آن معنی و مفهوم بند بستن برجای جای جوی­های نشیب دار اسفاده شود مهجور و دور از ذهن می­باشد. ولی سابقا که لوله کشی نبود و آب مورد احتیاج شهرها در داخل جوی­های سرباز (نه سربسته) جریان داشت هرجا که لازم می­آمد مقداری از آب جاری به داخل کوچه­های مسیر یا خانه­های مسکونی جریان پیدا کند سد و بند کوچکی از جنس چوب به نام پته در داخل جوی خیابان یا کوچه قرار داده آب را به قدر کفایت (نه کم و نه زیاد) به داخل حوض و آب انبارخانه جریان می­دادند تا از آب حوض برای شستشوی ظروف و اثاثیه و ملبوس و از آب نیمه صاف آب انبار که قسمت عمده­ی گل و لای و اضافاتش رسوب کرده است برای نوشیدن و به کار بردن درامور خوراک پزی استفاده نمایند.
    سابقا افرادی بودندکه در سال­های کم آبی و خشکسالی، احتیاج مبرم به آب برای پر کردن حوض و آب انبار به منظور رفع نیازمندی­های داخلی، آنان را وا می­داشت که در غیر نوبت به حقوق دیگران ***** کرده از آب سهمی و نوبتی آنان، سو استفاده کنند.
    برای حصول این مقصود نیمه­های شب که تمام سکنه­ی آن محله و آبادی بر بستر راحت و آسایش غنوده بودند در داخل جوی پته می­بستند و آب می­بردند.
    بدیهی است در آن نیمه­های شب کمتر کسی متوجه آب دزدی آن شخص می­شد، مگر آنکه فشار آب گاهی موجب گردد که پته­اش روی آب افتد یعنی فشار آب پته را از جایش کنده به جاهای دیگر ببرد که در این صورت ساکنان خانه­های پایین­تر پته را بر روی آب می­دیدند و راز و سرش بدین وسیله فاش شده قشقرق برپا می­شد و آبرویش برباد می­رفت.​
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    پالانش کج است



    هرکس درمعتقدات مذهبی و مبانی اخلاقی تغییر رویه دهد، درباره­اش به ضرب المثل بالا تمثل می­جویند و می­گویند، فلانی پالانش کج است که اگر طرف مورد بحث مرد باشد یعنی ایمان و عقیدتش خلل پذیرفته و اگر زن باشد به این معنی است که از طریق عفت و طهارت منحرف گردیده است.
    آقایان روحانیون قبل از اختراع اتومبیل بر اسب و قاطر و غالبا دراز گوش سوار می­شدند و برای وعظ و خطابه و مهمانی به خانه این و آن می­رفتند که شاید هم اکنون نیز در بعضی از شهرهای کوچک و روستاها کماکان بر چهارپایان سوار شوند. بعضی از روحانی نماها (نه روحانیون واقعی) در عصر قاجاریه مردم را برای سواری می­خواستند تا مقاصد و نیاتشان را بدان وسیله به سر منزل مقصود برسانند. ضمنا می­دانید که پالان مرکوب به وسیله­ی تنگ اسب باید سفت و محکم بسته شده باشد تا بتوان بر آن سوار شد و سواری گرفت. اکر مرکوبی پالانش کج باشد خوب سواری نمی­دهد و راکب را به زحمت می­اندازد. معنی و مفهوم ظاهری و مجازی ضرب المثل بالا این است که طرف مورد بحث تغییر عقیده داده به مذهب یا مسلک دیگری متمایل شده است ولی مقصود باطنی و نهایی این بود که وی سواری نمی­دهد یعنی از ما گوش شنوایی ندارد. پس در این صورت باید طرد شود تا ایجاد زحمت نکند !​
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    پارتی بازی



    هرگاه در کشوری قدرت تشکیلاتی وجود نداشته باشد و مصادره­ی امور و متصدیان مسول قائم به وجود خود نباشند، پیداست که توصیه و سفارش و اعمال نفوذ از طرف ارباب قدرت در چنین سازمان و تشکیلاتی نقش اساسی بازی می­کند و موجب می­شود که صالحان گوشه­ی عزلت گیرند و طالحان به مسندعزت نشینند.
    این اعمال نفوذ و توصیه بازی­ها را در عرف اصطلاح ایران «پارتی بازی» گویند در حالی­که معنی و مفهوم لغوی این ضرب المثل با آن­چه را که مقصود و منظور ما می­باشد تباین کامل دارد.
    پارتی (Party) لغتی است فرانسه به معنای حزب و پارتی بازی همان حزب بازی است که دردنیای امروز هیچ­گونه بحث و ایرادی بر آن وارد نیست.​
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    پا را به اندازه گلیم خود دراز کن


    روزی شاه عباس از راهی می گذشت. درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده است و چنان خود را جمع کرده که به اندازه ی گلیم خود درآمده. شاه دستور داد یک مشت سکه به درویش دادند.
    درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت. در میان آن جمع درویشی بود که به فکر افتاد او هم از انعام شاه نصیبی ببرد، به این امید سر راه شاه پوست تخت خود را پهن کرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتی که مرکب شاه از دور پیدا شد، روی پوست خوابید و برای اینکه نظر شاه را جلب کند هریک از دست ها و پاهای خود را به طرفی دراز کرد بطوریکه نصف بدنش روی زمین بود.
    در این حال شاه به او رسید و او را دید و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پای درویش را که از گلیم بیرون مانده بود قطع کنند. یکی از محارم شاه از او سوال کرد که : «شما در رفتن درویشی را در یک مکان خفته دیدید و به او انعام دادید. اما در بازگشت درویش دیگری را خفته دیدید سیاست فرمودید، چه سری در این کار هست ؟»
    شاه فرمود : «درویش اولی پایش خود را به اندازه ی گلیم خود دراز کرده بود اما درویش دومی پایش را از گلیمش بیشتر دراز کرده بود.»
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    تخم بی نطفه جوجه نمی دهد



    یعنی کاری که پایه و اساس ندارد ، ثمر نمی دهد.​
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    تو نیکی می­کن ودر دجله انداز


    مصراع مثلی بالا نیم­بیتی از ابیات روان و سلیس شیخ اجل سعدی شیرازی است که به دوشکل و صورت در دیوانش آمده شهرت و شیاع آن در افواه تا به حدی است که احتیاج به توضیح و تعبیر ندارد.
    تفکر و تامل در این موضوع کافی است مدلل دارد که سعدی از این شعر مقصودی نداشت واصولا ماجرای جالبی انگیزه­ی شاعر ارجمند ایران در سرودن آن بوده است که ذیلا شرح داده می­شود .
    «متوکل» خلیفه­ی جابر و سفاک عباسی که به تحریک وزیر ناصبی مذهبش «عبدالله بن­یحیی بن­خاقان» در عداوت و دشمنی با خاندان بنی­هاشم زبانزد خاص و عام می­باشد اخلاقا مردی عیاش وشهوت پرست بود و به جوانان صبیح المنظر نیز تعلق خاطر داشت.
    یکی ازاین جوانان خوش سیما به­نام «فتح» بیش از دیگران مورد علاقه و توجه خلیفه قرار گرفت به­ قسمی که دستور داد تمام فنون زمان را از سوارکاری و تیراندازی و شمشیربازی به او آموختند تا این­که نوبت به شناوری و شناگری رسید.
    قضا را روزی که فتح در شط دجله شنا می­کرد تصادفا موج سهمگینی برخاست و جوان را در کام خود فرو برد. غواصان وشناگران متعاقبا به دجله ریختند و تمام اعماق آن شط را زیرورو کردند ولی کمترین اثری از جوان مغروق نیافتند.
    چون خبر به متوکل رسید آن­چنان پریشان شد که از فرط اندوه و کدورت گوشه­ی عزلت گرفت و در به روی خویش و بیگانه بست :
    « وسوگندان غلاظ یاد کرد که تا آن را بدان حال که باشد نیاورند و او را نبینم طعام نخورم.»
    ضمنا فرمان داد که هرکس زنده یا مرده­ی فتح را پیدا کند جایزه­ی هنگفتی دریافت خواهد داشت. شناگران معروف بغداد همگی به­ دنبال غریق شتافتند و زیر و بالای شط دجله را معرض تفحص و جستجو قرار دادند.
    دیر زمانی از این واقعه نگذشت که عربی به دارالخلافه آمد و پیدا شدن گمشده را بشارت داد.
    متوکل عباسی چنان مسرور و شادمان شد که سرتاپای بشارت دهنده را غرق بوسه کرد و او را از مال و منال دنیوی بی­نیاز ساخت. چون محبوب خلیفه را به حضور آوردند چگونگی واقعه را از او استفسار کرد.
    فتح درحالی که از فرط خوشحالی در پوست نمی­گنجید چنین پاسخ داد:
    « هنگامی که موج نابهنگام مرا برداشت تا مدتی در زیر آب غوطه خوردم و از سویی به سوی دیگر رانده می­شدم. با مختصر آشنایی که از فنون شناوری آموخته بودم گاهی در سطح و گاهی در زیر آب دجله دست و پا می­زدم. چیزی نمانده بود که واپسین رمق حیات را نیز وداع گویم که در این موقع موج عظیمی برخاست و مرا به ساحل پرتاب کرد. چون چشم باز کردم خود را درحفره­ای ازحفرات دیواره­ی دجله یافتم. از این­که دست تقدیر مرا از مرگ حتمی نجات بخشید بسیارخوشحال بودم لیکن بیم آن داشتم که به علت گذشت زمان و براثرگرسنگی از پای درآیم. ساعت­های متمادی با این اندیشه خوفناک سپری شد که ناگهان چشمم به طبقی نان افتاد که از جلوی من بر روی شط دجله رقص کنان می­گذرد. دست دراز کردم نان را برداشتم و سدجوع کردم هفت روز بدین منوال گذشت و مرا در این هفت روز هر روزه ده نان بر طبقی نهاده می­آمد. من جهد کردمی و از آن دو سه گرفتمی و بدان زندگانی می­کردمی. روز هفتم بود که این مرد به قصد ماهیگیری به آن منطقه آمد و چون مرا در آن حفره یافت با تور ماهیگیری خود بالا کشید. راستی فراموش کردم به عرض برسانم که بر روی قطعات نان که همه روزه در ساعت معین بر روی دجله می­آمد عبارت «محمد بن الحسین الاسکاف» دیده می­شد که باید تحقیق کرد این شخص کیست و غرض و مقصودش از این عمل چیست ؟»
    متوکل چون این سخن بشنید فرمان داد در شهر و حومه­ی بغداد به جستجو پردازند و این مرد عجیب را هرجا یافتند به حضور آورند.
    پس از تفحص و جستجو بالاخره محمد اسکاف را در حومه­ی بغداد یافتند و برای عزیمت به حضور خلیفه تکلیف کردند.
    محمد اسکاف در جواب جریان قضیه نان گفت:
    «برنامه­ی زندگی من از ابتدای تشکیل عائله این است که هر روز مقداری نان برای اطعام و انفاق مساکین کنار می­گذارم تا اگر مستمندی پیدا شود با آن سدجوع کند یا آنکه با خود به خانه ببرد و با اهل و عیالش صرف کند، ولی اکنون چند روزی است که کسی به سراغ نان نمی­آید. ازآن­جا که نان صدقه و انفاق را در هر صورت باید انفاق کرد لذا در این چند روزه قطعات نان را چند ساعتی پس از صرف ناهار و عدم مراجعه­ی مستمندان، به دجله می­انداختم تا اقلا ماهی­های دجله بی­نصیب نمانند.»
    خلیفه وی را مورد تفقد و نوازش قرار داد و از مال و منال دنیا بی­نیاز کرد. ضمنا در لفافه­ی مطایبه به محمد اسکاف گفت:
    « تو نیکی را به دجله می­اندازی بی­خبر از آن­که خدای سبحان آن را در خشکی به تو باز می­گرداند
    «خواجه نظام الملک» سوال و جواب متوکل و محمد اسکاف را در قابوسنامه به این صورت نقل کرده که :
    «خلیفه پرسید : غرض تو از این چیست ؟
    گفت : شنوده بودم که نیکویی کن و در آب انداز که روزی بردهد.​
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    تیری به تاریکی رها کرد


    گاهی اتفاق می­افتد که کسی بی­گدار به آب می­زند و بدون مطالعه و دور اندیشی در اطراف و جوانب کار، به دنبالش روان می­شود.
    عبارت مثلی بالا در ارتباط با این زمره از مردم دیر آمده وشتاب زده به کارمی­رود که از باب تعریض و کنایه می­گویند : «تیری به تاریکی رها کرد»، یعنی : «کورکورانه عمل کرد و مالا زیان و خسران دید.»
    عبارت تیری به تاریکی رها کرد اختصاص به اعراب عصر جاهلیت دارد که البته تا دوران صدر و بعد از اسلام نیز ادامه پیدا کرده است.
    توضیح آن­که کمانداران عرب همه ساله مسابقاتی ترتیب می­دادند تا کسانی که درعلم کمانداری و تیراندازی بهتر و بیشتر از دیگران ورزیدگی ومهارت دارند، برگزیده شوند.
    طریقه و روش مسابقه­ی تیراندازی انواع و اقسام مختلف داشت که یکی از آن روش­ها تیری به تاریکی رها کردن بود به این ترتیب که سپر پولادینی را به دیوار نصب می­کردند وداوطلبان مسابقه در فاصله­ی معینی از دیوار مزبور، قبل ازغروب آفتاب می­ایستادند و سپر مقابل را کاملا از مد نظر می­گذرانیدند و سپس تامل می­کردند تا هوا کاملا تاریک شود و سپر مقابل مطلقا دیده نشود. در آن موقع هریک از داوطلبان با سابقه­ی ذهنی که از محل و موقعیت خود و سپر مقابل داشت سه تیر پیاپی به سوی هدف (سپر) رها می­کرد. اگر صدا بر می­خاست معلوم بود که تیر به هدف خورده، و گرنه به خطا رفته است. در واقع عبارت تیری به تاریکی رها کردن ماخوذ از این نوع مسابقه­ی تیراندازی اعراب است که بعدها به صورت ضرب المثل در آمده است.
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    تفنگ حسن موسی هم نزد


    آدمی برای تحقق آمال و آرزوهای خویش به هر وسیله­ای که متصور باشد توسل می­جوید.
    وقتی که از همه طریق مایوس شد و آخرین مرجع امیدش هم نتوانست کاری انجام دهد به ضرب المثل بالا تمثل جسته می­گوید: «این تفنگ حسن موسی هم نزد» یعنی آخرین تیر ترکش هم به هدف اجابت اصابت نکرده است.
    بهترین تفنگسازان اخیر ایران سه نفر بودند به اسامی «حاج مصطفی» و «حسن» و «موسی». حسن و موسی با یکدیگر شریک بودند و هرکدام در قسمتی از کارهای تفنگسازی تخصص داشتند لذا تفنگ­های ساخت آن­ها بهتر و دقیقتر از تفنگ­های حاج مصطفی و سایرین بوده است.
    تفنگ ساخت حسن و موسی که اختصارا «تفنگ حسن موسی» گفته می­شد در هدف گیری مشهور بود که کمتر به خطا می­رفت. بدین جهت شکارچیان و تیراندازان غالبا تفنگ حسن موسی می­خریدند و اطمینان داشتند که در موقع تیراندازی بالا و پایین نمی­زند و دقیقا به هدف اصابت می­کند.
    از آن­جایی که تفنگ حسن موسی مورد کمال اطمینان بود و شکارچیان با در دست داشتن این نوع تفنگ به موفقیتشان کاملا امیدوار بودند لذا چنان­چه احیانا تفنگ حسن موسی هم در نشانه زنی به خطا می­رفت موجب یاس و نومیدی تیرانداز و شکارچی می­شد و دیگر دست و دلش به شکار نمی­رفت و در پاسخ سوال کنندگان می­گفت : «تفنگ حسن موسی هم نزد» و معنی استعاره­ای آن کنایه از این است که همه چیز تمام شد و در انجام مقصود راه چاره و علاج دیگری متصور نیست.
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    تعارف شاه عبدالعظیمی


    مثل بالا و مورد اصطلاح آن را همه­کس می­داند.
    به قول علامه دهخدا : «دعوت کردن کسی را به چیزی بی­ارزش، چون آب خزینه حمام را به تازه وارد اهدا کردن ... تعارف شاه عبدالعظیمی است.»
    این­که به زبان گوید به منزل آیند، یا فلان متاع از شما باشد و از دل راضی نیست.
    به طور کلی هرگونه تعارف غیر عملی را که از دل بر نیاید تعارف شاه عبدالعظیمی گویند.
    حضرت «عبدالعظیم حسنی» که در شهر ری مدفون است و هم اکنون زیارتگاه بزرگی برای مردم ایران محسوب می­شود بعد از چهار پشت به امام دوم شیعیان امام حسن مجتبی متصل می­شود. مزار حضرت عبدالعظیم که در اصطلاح عمومی «شاه عبدالعظیم» گفته می­شود پیوسته مطاف معتقدان و شیعیان مومن و علاقه­مند بوده است.
    چون شهر ری در چند کیلومتری و نزدیک تهران قرار دارد لذا در قدیم معمول بوده است که زائران تهرانی علی الاکثر شب را در شهر ری توقف نمی­کنند و به تهران باز می­گردند.
    اگر کسی از ساکنان شهر ری طوعا یا کرارا درمقام دعوت از زائرتهرانی برمی­آمد وتعارف می­کرد به اصطلاح معروف :
    « تو را به این حضرت شب را در بنده منزل بمان» پیداست که چون دعوت شونده ناگزیر از مراجعت بود لذا تعارف آن شاه عبدالعظیمی جنبه­ی عملی نداشت و نمی­توانست مورد قبول تهرانی واقع شود.​
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    تو بدم، بمیر و بدم



    پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد گفت : «دم آهنگری را بدم !»
    شاگرد مدتی ایستاده، دم را دید، خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم ؟»
    استاد گفت : «بنشین»
    باز مدتی دمید و خسته شد، گفت : «استاد ! اجازه میدی دراز بکشم و بدمم !»
    گفت : «دراز بکش و بدم»؛
    بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم ؟»
    استاد گفت: «تو بدم، بمیر و بدم»​