پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها دوغ و دوشاب یکی است وقتی که به زحمات و فداکاری های افراد توجه نشود و خوب و بد و زشت و زیبا در یک کفه قرار گیرد به ضرب المثل بالا استشهاد و تمثیل می کنند و یا به عبارت دیگر می گویند : «دوغ و دوشاب پیشش یکی است» چون اساس کار در این بخش بر این است که ریشه های واقعی امثال و حکم از لابلای تاریخ و افکار و عقاید مردم این سرزمین بیرون کشیده شود و یکی از آنها ریشه ی همین ضرب المثل است، با این وجود دریغ دانست که از آن سطری نگوییم و سطری نپردازیم. دوغ که متفرع از ماست است و پس از گرفتن کره از ماست باقی می ماند در محیط گله داری بیشتر به مصرف تغذیه ی سگان گله می رسید. دوشاب همان شیره است که با پختن آب انگور به دست می آید. اما وجه تناسب دوغ و دوشاب و توجه به اهمیت یکی بر دیگری را در سرزمین لرستان باید جستجو کرد زیرا به قرار تحقیق لرهای گله دار برای دوغ که کره آن گرفته شده ارزش و اهمیتی قابل نبوده اند و غالبا آن را به دور می ریختند. دوشاب (1) که به اصطلاح دیگر آن را «شیره» می گویند چون مواد اولیه و وسایل تهیه و تدارک آن برای گله دارها فراهم نبود بدون تردید عزت و اهمیت بیشتر داشت و هرگز دوغ بی خاصیت در نزد لرها نمی توانست جای دوشاب را بگیرد. لرهای گله دار و به طور کلی طبقه ی حشم دار، دوشاب را به سبب شیرینی و حلاوتش دوست دارند زیرا علاوه بر آنکه ذائقه را شیرین می کند در سرمای سخت زمستان در کوهستان ها بر میزان کالری و حرارت بدن می افزاید.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها دیه بر عاقله است چنانچه یک یا چند نفر از افراد جمعیتی مرتکب جرم یا عمل ناشایست شوند همیشه بر عاقل یا عقلای آن جمعیت خرده می گیرند و آنها را مسئول ارتکاب جرم می شناسند که نتوانستند مرتکبین را قبل از ارتکاب جرم دلالت و راهنمایی کنند و از ارتکاب اعمال ناشایست آنان قبل از بروز واقعه جلوگیری نمایند. در این گونه موارد حرفشان این است که «دیه بر عاقله» است. گاهی نیز گفته می شود : « اگر فلانی خطا کرد شما عفوش کنید زیرا دیه بر عاقله است.» که استفاده از آن به شکل اخیر صحیح نیست چه عفو و بخشش ارتباطی با دیه و خونبها ندارد. اما ریشه ی این مسئله ی فقهی که صورت ضرب المثل یافته به این شرح است : بر طبق احکام و تعالیم اسلامی اگر کسی دیگری را متعمدا به قتل برساند کیفر او قصاص است یعنی باید کشته شود. در قتل عمدی حق قصاص از برای اولیای مقتول قرار داده شده و ممکن است تراضی طرفین منتهی به ترک قصاص و اخذ دیه و خونبها شود. در این صورت خونبها از ثروت قاتل به اولیای مقتول پرداخت خواهد شد. اما چنانچه قتل اشتباها رخ دهد بدین معنی که قاتل قصد کشتن نداشته و قتل به طور خطا و غیر عمد اتفاق افتاده باشد در این صورت قصاص در بین نخواهد بود و دیه یا خونبها پرداخت می شود : «و من قتل مومناً خطاً فتحریر بر رقبة مومنة و دیة مسلمة الی اهله» و یا به اصطلاح معروف : «ان دیة الخطا علی العاقلة» یعنی دیه و خونبهای قتل خطا بر عاقله ی قاتل واجب است. کلمه ی عاقله در این عبارت به معنی عاقل و خردمند نیست بلکه جماعت عاقله که باید دیه ی قتل اشتباهی را بپردازند عبارت است از : پدر و فرزندان و خویشان پدری از قبیل اعمام و بنی اعمام ابی و ابوینی و اخوال (دایی ها) و بنی اخوال ابی و ابوینی قاتل هستند. اما فلسفه ی ثبوت «دیه برعاقله» این است که اگر فردی بدون تعمد مرتکب قتل گردید چون گناهش صرفا بی احتیاطی و عدم توجه بوده و مستحق رحم و عطوفت است علی هذا لازم است مورد شفقت و مهربانی مسلمانان قرار گیرد و نزدیکترین مسلمانان همان خویشان و بستگان نزدیک قاتل غیرعمد هستند که باید خونبهای قاتل را بپردازند تا به حکم عقل و وجدان از اقارب و بستگان جاهل و ناپخته محافظت نمایند و نگذارند که آنان از طریق حزم و احتیاط خارج شده اشتباها مرتکب قتل نفس شوند.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها ریش و قیچی در دست شماست یعنی تصمیم و اجرا و همه ی کارها دست خودت است یا کنایه از آن است که به شما اعتماد داریم. هر طوری که می دانید صلاح و مصلحت است کار را تمام کنید. برابر : کاری بکن بهر صواب نه سیخ بسوزد نه کباب.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها راه را از چاه نمی شناسد کنایه از این که در امری وکاری خبیر و بصیر نیست. به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه که شهریار چاغ راه هدایت است ای دوست
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها رنگ رخساره نشان میدهد از سر درون یا رنگ رخساره نشان میدهد از سر ضمیر ظاهر انسان بیان کننده ی مکنونات قلبی اوست. مثلا عاشق را از رنگ زرد او می توان شناخت و مرفه بی درد را از چهره ی سرخ و روی گشاده ی او.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها رقص شتری کسانی که از فنون رقص چیزی ندانند و ناشیانه و بیقاعده، پایکوبی کنند این گونه رقص را اصطلاحا و از باب کنایه و تعریض رقص شتری میگویند. باید دید رقص شتری چیست که به صورت ضرب المثل درآمده و حرکات نابهنجار را به آن تشبیه و تمثیل میکنند. رقص شتری : جالبتر از شتردوانی در میان ساربانان بازی رقص شتری است که ساربانان به طریق خاصی شتر را به رقص وامیدارند و این سرگرمی جالب ساعتها موجب خنده و تفریح ساربانان و مسافران میشود. پیداست چون رقص شتری نظم و قاعدهای ندارد لذا رفته رفته هرگونه رقص بیقاعده را به آن تشبیه و تمثیل کردهاند. اکنون که موضوع رقص مطرح شد باید دانست که رقص و پایکوبی ساربانان در شبها، گرد آتشهای فروزان نیز دیدنی و تماشایی است. آنها با روح سرکش خود که میراث کویر و صحاری سوزان است پس از خوابانیدن کاروان شتر به رقص و شادی مشغول میشوند.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها ران ملخ عبارت بالا به هنگام اظهار تواضع و فروتنی به کار میرود. فی المثل برای دوست خود هدیهای میفرستید ولی آن هدیه را در خور شان و مقامش نمیبینید. در این موقع از عبارت مثلی بالا استفاده کرده چنین میگویند و یا مینویسند : «تقاضا دارد این ران ملخ را بپذیرید.» فکر میکنم صرفا ناچیز بودن ران ملخ که احیانا مورچهای را سیر نمیکند در حالی که در واقعهی زیر سپاه بیکرانی را سیر کرده است موجب شده باشد که از باب تواضع و فروتنی صورت ضرب المثل (زبانزد) پیدا کند. اما ریشهی تاریخی آن : داستان رسالت و سلطنت سلیمان نبی را پیش از این در بخش «دو قورت و نیمش باقی است» در همین بخش شرح دادیم و مخصوصا به تفصیل بیان داشتیم که بنابر حکم و مشیت الهی چگونه بر تمام مخلوقات و موجودات عالم سلطه و سیطره پیدا کرده است. قضا را روزی سلیمان نبی با لشکریان و همراهان خود طی طریق میکرد تا ضمن سرکشی از بلاد و قصبات تابعه به عرض و درخواست متقاضیان و شاکیان رسیدگی کند. در مسیر خود به وادی مورچگان «که قسمت جنوبی «طائف» و یا به گفتهی بیشتر مفسران «وادی نمل» در شام و سوریهی فعلی بوده است» رسید که کثرت عدد مورچگان پهنهی زمین را سیاه کرده بود : «حتی اذا اتو اعلی واد النمل». «عرجا» رییس مورچگان به آواز بلند گفت : «یا ایها المنل ادخلو امساکنکم لایحط منکم سلیمن و جنوده و هم لایشعرون.» یعنی : «ای مورچگان ! به خانههای خود داخل شوید تا پایمال سم ستوران سلیمان و لشکریانش نشوید زیرا آنها نمیدانند و توجهی به شما ندارند.» سلیمان از گفتار «عرجا» بخندید و با تفرعن [1] و تبختر [2] علت صدور چنان فرمان را توضیح خواست. «عرجا» رییس مورچگان چون تندی و تفرعن سلیمان را دید گفت : «ملایمتر صحبت کن زیرا اگر تو پادشاه روی زمین هستی من در هفت طبقهی زیرزمین سلطنت میکنم که هر طبقه چهل هزار فرمانده و هر فرمانده چهل میلیون مورچه در اختیار دارد که همه تحت فرمان من هستند. اگر امر و مشیت الهی تعلق گیرد آن چنان قدرت و زورمندی دارم که قویترین دشمنان را با یک حمله از پای درمیآورم.» سلیمان گفت : « اگر راست میگویی پس چرا فرمان دادی که مورچگان به خانههای خود بگریزند ؟» «عرجا» بدون تامل جواب داد : « از آن جهت چنین فرمانی صادر کردم که این زمین زر و سیم دارد و آدمی در به دست آوردن سنگهای قیمتی حریص است، از طرف دیگر چون دستور حمله و تعرض ندارم ترسیدم که برای به دست آوردن زر و سیم آمده باشی و لشکریان تو مورچگان را بر زیرپای سم ستوران له کنند.» سلیمان گفت : «پس چرا تو نگریختی و تا آخرین لحظه برجای ماندی؟» «عرجا» جواب داد : «من رییس مورچگانم و شرط سروری و مهتری آن نیست که زیردستان را در بلا افکنند و خود بگریزند. اگر هنوز این ندانستهای، بدان.» آنگاه بین سلیمان و عرجا رییس مورچگان در پیرامون دنیای فانی و قدرت لایزال خداوندی، گفتگوی بسیاری رفت به قسمی که سلیمان را در مقابل منطق قوی و اظهارات مستدل عرجا قدرتی نماند و اشک از دیدگانش سرازیر گردید. سلیمان از عرجا خواست که پندی آموزنده دهد شاید به کار آید. عرجا گفت : «از عطایایی که خدای تعالی تو را بخشید یکی را بازگوی.» سلیمان جواب داد : «چه عطیهای از این بالاتر که خدای مهربان باد را مَرکـَب من ساخته است تا هر جای قصد کنم به وسیلهی باد و به سرعت باد بروم.» عرجا گفت :« ای سلیمان ! دانی که این چه معنی دارد ؟ یعنی، هرچه تو را از این دنیا دادم همچو باد است، درآید و نپاید و برود. اکنون که چنین است به مال و مقام دنیوی غره مشو و به همنوع خود خدمت کن. هر کس را که حق تعالی سروری و مهتری دهد بر او فرض و لازم است که نسبت به کهتران و زیردستان مشفق و مهربان باشد. من هر روز در میان قوم خود گردش میکنم تا اگر مورچهای را رنج و محنت و شکستگی رسیده باشد از او تیمار و پرستاری کنم. راستی، این نکته را هم بگویم که حق تعالی سلطنت روی زمین را نیز به من تکلیف فرمود ولی نپذیرفتم زیرا میل داشتم که همیشه مورچهای ضعیف باشم تا شکوه و جلال سلطنت مرا از خود باز ندارد.» جملات اخیر عرجا آن چنان نافذ و کوبنده بود که سلیمان را از ادامهی گفتگو بازداشت و تصمیم به بازگشت گرفت. عرجا گفت : «سزاوار نیست گرسنه بازگردی و من تو را مهمانی نکنم که گفتهاند : «من زار حیاً ولم یذق شیئاً فکانما زار میتاً.» سلیمان گفت : « تو مرا به چه چیز مهمان میکنی ؟» عرجا گفت : «به ران ملخ.» !! پس برفت و یک پای ملخ بیاورد و پیش سلیمان بنهاد. سلیمان تمسخر و نیشخندی زد و گفت : «لشکریان من زیاد هستند و این ران ملخ کفایت نکند.» رییس مورچگان گفت : «به اندک بودن آن نگاه نکن. برکت خدا را حد و اندازه نیست. بخور تا بیش از این لاف قدرت و لمن الملکی نزنی.» خلاصه سلیمان و آن همه سپاهیانش از ران ملخ بریدند و خوردند تا همه سیر شدند ولی عجب آنکه از آن ران کذایی چیزی کم نگشت. به علاوه حق تعالی گیاهی پدید آورد که تمام ستوران و چهارپایان سلیمان نیز از آن یک خوشه گیاه بخوردند و سیر شدند. سلیمان چون این بدید سر به سجده برآورد و به خود آمد که در مقابل عظمت الهی بندهی ضعیف و زبون و بیچارهای بیش نیست. وقتی که به خانه بازگشت مدت چهل روز از مهراب خارج نشد و تمام اوقات را به عبادت و نیایش و پرستش خدای یگانه پرداخت و ران ملخ که در بادی ِامر به نظر سلیمان تحفهی ناچیزی جلوه کرده بود بعدها به صورت ضرب المثل درآمد. ^ 1. تفرعن از ریشهی واژهی فرعون است به مانک 1- شاه دیسی، 2- زشتخویی، 3- ستمگری ^ 2. تبختر به مانک تماییدن، تمایش (فرهنگ کوچک) - وشمیدن (برهان)
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها رفتم اصفهان برای كار آسان كپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان می گویند شخصی در كارهای كشاورزی به این و آن كمك می كرد و مزد می گرفت، شایع شده بود كه در اصفهان كار آسان و پر درآمد زیاد است. آن مرد كه از كار كردن در مزرعه این و آن خسته شده بود راه اصفهان را در پیش گرفت كه هم كار آسانی پیدا كند، هم پول و دارایی زیادی گیرش بیاد. موقعی كه به اصفهان رسید از یك نفر كار آسان و پر درآمد خواست. مرد اصفهانی او را به جایی برد كه در آنجا یك ساختمان چند طبقه می ساختند. كپه ای را پر از گل كرد و به سر او گذاشت و گفت : «این گل را ببر طبقه چهارم بده بنا» خلاصه آن روز را این آدم بیچاره كه خیال می كرد در اصفهان كار آسان و پر درآمد زیاد هست به كپه كشی گذراند و عصر هم خسته و كوفته پول كمی از صاحب كار گرفت و با خودش گفت : «اگر كار آسان اصفهان اینه وای به حال كار سختش !» فردای آن روز فرار را بر قرار ترجیح داد و به ده خودش رفت. موقعی كه به ده رسید یك نفر از او پرسید كه : «در اصفهان كار آسون هست یا نیست؟» او در جوابش گفت: «رفتم اصفهون سی كار آسون، كپه هشتند به سرم گفتند بر آسمون.»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها راوی سنی است عبارت بالا اصولا از تعصب شیعیان در مورد ناقلان روایات اهل سنت و جماعت و یا به اصطلاح دیگر راویان سنی حكایت می كند كه رفته رفته صورت ضرب المثل پیدا كرده مجازا در رابطه با منقولات غیر واقع كه شنونده آن را باور نكند از باب شوخی و در لفافه ی طیب و مزاح می گوید : «راوی سنی است.» یعنی این گفته و روایت قابل اعتنا و اعتماد نیست و باید به دیده ی تأمل در آن نگریست. اما ریشه ی این عبارت مثلی : دین اسلام كه چهارده قرن از عمر و ظهورش می گذرد در ابتدا یعنی عصر جاهلیت و بت پرستی در شهر مكه در حجاز طلوع كرده و تاریخ ظهور آن اوایل قرن هفتم میلادی یعنی سال 610 میلادی است كه محمد به پیغمبری مبعوث گردیده است. در طول مدت بیست و سه سال دوران بعثت آیات الهی كه به زبان وحی بر پیامبر اسلام نازل می گردید مجموعا قرآن مجید نامیده شد و آن را پس از رحلت محمد و در دوره ی خلفای راشدین جمع و تدوین كرده به مصحف موسوم كرده اند و آن مركب از یكصد و چهارده سوره و هر سوره مركب از چندین آیه و در مطاوی آنها قواعد و احكام و امثال و قصص و دستورهای اخلاقی فراوان آمده است و مسلمانان برآنند كه كلیه ی دستور معاش و معاد ایشان در قرآن مندرج است و خیر دنیا و آخرت از آن كتاب حاصل می گردد. مبانی اصلیه ی دین اسلام را به عقیده ی اهل سنت و جماعت سه اصل توحید و نبوت و معاد تشكیل می دهد كه دو اصل امامت و عدل نیز بر حسب عقیده ی متكلمین شیعه بر آن سه اصل اضافه شده است. به علاوه در نزد اسلامیان مجموعه ی روایاتی وجود دارد كه به نام احادیث شناخته می شوند و آنها عبارت است از چندین روایت كه از كلمات پیامبر اسلام نقل شده و آن را سنت گویند. چون عمربن خطاب كشته شد ریشه ی اختلاف سران مسلمین از شورای شش نفره ی علی، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و سعدبن ابی وقاص، كه بنا بر وصیت خلیفه ی دوم تشكیل شده بود بارور شده از اسلام واحد فرقه های عدیده ی عامه و خاصه كه همان شیعه و سنی باشد منشعب گردیده است. عوامل و جهات اصلی اختلاف مسلمین در صدر اسلام عبارت بودند از: سقیفه ی بنی ساعده، واقعه ی فدك، واقعه ی تشكیل شورای شش نفره، شورش بر ضد عثمان و كشته شدن او و داستان پیراهن عثمان، واقعه ی غدیرخم و مآلا همین حدیث تفرقه و جز اینها كه از حوصله ی این مقال خارج است، اسلامیان را به دو دسته شیعی و سنی منشعب كرده است و از آن پس هر روایتی كه بر مظلومیت و ولایت و خلافت علی بن ابی طالب باشد اهل سنت و جماعت شاید بگویند راوی شیعی و یا به اصطلاح دیگر راوی رافضی است و آنچه از روایت ها دال بر حقانیت خلافت خلفای ثلاث ابوبكر، عمر، عثمان و مردود بودن واقعه ی غدیرخم و جز اینها باشد شیعیان به طنز و تعریض می گویند : «روای سنی است.» یعنی پیرو اهل سنت و جماعت است و روایتش اعتباری ندارد.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها راز دل به زن مگو با نو كیسه معامله نكن با آدم كم عقل رفیق نشو پدری به پسرش وصیت كرد كه در عمرت این سه كار را نكن. بعد از این كه پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند كه چرا پدرش به او چنین وصیتی كرده؟ پیش خودش گفت : «امتحان كنم ببینم پدرم درست گفته یا نه». هم زن گرفت، هم قرض كرد هم با آدم كم عقل دوست شد. روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه كشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیرزمین پنهان كرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : «چه شده؟ خون ها مال چیست؟» مرد گفت : «آهسته حرف بزن. من یك نفر را كشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می كشم. چون غیر از من و تو كسی از این راز خبر ندارد. اگر كسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.» زن، تا اسم كشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : «مردم به فریادم برسید. شوهرم یك نفر را كشته، حالا می خواهد مرا هم بكشد.» مردم ده به خانه آنها آمدند. كدخدای ده كه كم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محكمه قاضی ببرد. در راه كه می رفتند به آدم نوكیسه برخوردند. مرد نوكیسه كه از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : «پولی را كه به تو قرض داده ام پس بده. چون ممكن است تو كشته بشوی و پول من از بین برود.» به این ترتیب، مرد، حكمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد.