تا عادت کنی به عشق این چنینی گفتم به تو که نگیر جنس چینی گر سوخته ای دلت، دعوتی به صرف چای با قوری گل سرخی چینی
نه تو، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم
گدا بهر طمع فرزند خود را کور می خواهد طبیب لامروت خلق را رنجور می خواهد تمام مرده شوران راضیند از مردن مردم بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهد
مترو را آداب و ترتيبي بُوَد اين قواعد را بداني نيست بد پس دگر در باره ي مترو نگو “هيچ ترتيبي و آدابي مجو” “ابن مترو” فيلسوف سال شصت در کتاب “الهُليسم”آورده است: “قبل از آنکه داخل متروشوي لازماً بايد بسازي تن قوي ابتدا رو سوي سخت افزار کن روز و شب هي ميل و دمبل کار کن هالتر بايد زني روزي سه سِت هرستش هم بيست تا اي اسکلت بين آنها ميل کن يک کافي ميکس کار کن بعدش دوتا سِت بارفيکس توپ ساز اين گردن و آن شانه را اين تن و اين هيکل ويرانه را تاکه در مترو نسازندت پرس دور ماني از غم و از استرس کار کن اسکات و تن را کن قوي ورنه آنجا ضربه فني مي شوي در کلاس راگبي کن ثبت نام تا که در فينالِ هُل آري مقام کار کن تا مي تواني شيرجه صندلي بگرفتن آسان نيست که بايد الان ، کوه پيمايي کني ريّه ها را قدرت افزايي کني بي شک اکسيژن کم آري در قطار هست در واگن نفس کش بي شمار حال ، وقت کارِ نرم افزاري است گرچه اين مبحث کمي تکراري است کار کن بر روي اعصاب و روان تا مُخت زآسيب مانَد در امان چون که آنجا هست گوشي ،صف به صف زنگ ها آيد به گوش از هر طرف هدفوني در گوش خودبگذار کار گوش خود را دست آهنگي سپار چون که گاهي ناسپاسي مي شود يعني يک بحث سياسي مي شود اين يکي دم مي زند از آن جناح آن يکي هم خون اوداند مباح اين يکي گويد که آن اصلح تر است آن يکي گويد که اين روشنگر است يا که پايي مي شود ناگه لگد مي شود شليک چندين حرف بد کار کن بر روي ذهنت، جان من ورنه خواهي گشت چون مامان من طفلکي چون اهل هل دادن نبود لاي درافتاد گير و شد کبود بيمه کن از فرق سر تاپاي خود کّله و آن شانه و هرجاي خود چون که امکان جراحت نيست کم خرج درمان هم گران است اي ببم بحث خود را مي کنم اينجا تمام مابقي هم وقت ديگر والسلام” شاعر زهرا دری
//ازدحام و فشار از هر سو زور آرنج و ضربه زانو// //بدترین بوی عالم است الحق بوی سیر و پیاز و عطر و عرق// //کارمند و محصل و عملی کامبیز و غضنفر و مملی// //تاجر و دزد و دکتر و بیکار لاغروچاق و سالم و بیمار// //حرفهای سیاسی و گلهها بحث تبعیضها و فاصلهها// //گاه دعوای عدهای سالار فحشهای بهشدت کشدار// //یک نفرغرق در سطور کتاب یک نفر هم کنار او در خواب//
بوی عرق بوی پیاز بوی سیر آدم می شه از زندگی سیرِ سیر یکی موبایلش داره زنگ می زنه اون یکی بچه اش داره وَنگ می زنه یه عده هم تو اون شلوغ پلوغی داد می زنن، راستکی یا دروغی مسواک اصل با جورابای پشمی رنگا به رنگ، سرخ و سفید و یشمی خودکار جادو که تقلب کنی ترازوی دستی ِ سیصد تُنی لواشک و چیپسو پفک فراوون داد می زنن؛ بیا که کردم ارزون رقابت اصلی واسه نشستن مبارزه برا رکورد شکستن هر کی بشینه یعنی خیلی مرده اگه نه که باید بگیره نرده خلاصه مترو شده یک مصیبت من چی بگم دیگه از این حقیقت اگه بگم؛ مشکل فرهنگیه جبهه میگیرن که؛ مُخت هنگیه! مترو شده کابوس شبهای من علت لرزیدن و تب های من
منتظر بودم که ناگه شد ترن نزدیکتر خواستم داخل شوم شد جان به تن نزدیکتر با نگاه اولم دیدم که این چینی ترن چهرهاش بر چهرهی جدش لگن نزدیکتر در ترن من آدمی دیدم که گفتم او خداست چونکه او بود از رگ گردن به من نزدیکتر من زنی دیدم که از موج جماعت میگذشت داشت میشد او به سویم دائما نزدیکتر در فشار موج بودم اختیارم سست شد با خجالت میشدم گاهی به زن نزدیکتر ایستگاه «دولت» و افزایش موج فشار مرگ را دیدم که میشد با کفن نزدیکتر غولی از در آمد و یارب تو بر ما رحم کن له که نه شاید به آبلمبو شدن نزدیکتر O2 از کفها برفت و دیدگانم تار شد میشدم با چنگ و دندان سوی فن نزدیکتر ایستگاه سعدی و لحن خوشی اعلام کرد شعر من شد بر غزلهای کهن نزدیکتر بوی خوش آمد گمانم ایستگاه انقلاب میشدم بر جبههی دشمنشکن نزدیکتر من در آنجا از قطار غافلان بیرون شدم چون که حس کردم شدم سوی وطن نزدیکتر
شعری در مذمت سیگار از شاعر ۱۰۰ ساله یک شاعر و طنزپرداز ۱۰۰ ساله که آرزوی ترک سیگار همگان را دارد، شعری در مذمت سیگار سرود. محمد خرمشاهی که به قول خود دارای 99سال و 6 ماه سن است، راز سلامتی و طول عمر خود را دوری از سیگار و تریاک و ورزش کردن زیاد عنوان کرد. این شاعر طنزپرداز می گوید که مدت 86 سال در مطبوعات کشور از نسیم شمال گرفته تا کیهان، اطلاعات، توفیق و گل آقا قلم زده و به قول خود با امضای مستعار «میلاد» به مدت 15 سال یکسره هر روز شعرهایی با موضوع روز در روزنامه کیهان به چاپ رسانده است. محمد خرمشاهی در کارت معرفی خود نوشته «محمد خرمشاهی (میلاد) طنزپرداز،شاعر، و نویسنده مطبوعات، رنج بردم،خاک خوردم،شصت سال/تا رساندم طنز بر اوج کمال» این نویسنده پیشکسوت مطبوعات ایران شعری هم در ذم سیگار نوشته است: ای که هر روز میکشی سیگار میفرستی به آسمان دوده حق نداری که انتقاد کنی روز و شب از هوای آلوده میرسانی زیان تو با این دود به کبد، هم به سینه و روده با دم و دود و کار غم آلود تن و جان را نموده فرسوده هر زمان با کشیدن سیگار درد بر درد خویش افزوده آنکه این راه داده بر تو نشان راه کج انتخاب فرموده پشت کن بر همه دخانیات تا که گردد خیالت آسوده دودمان داده بهر دود به باد هر که رو سوی دود بنموده هیچ عاقل سفید کاغذ را نکند خود به قیر اندوده چه زیان گر کنی از آن پرهیز رفع خسران کنی ز محدوده عوض صرف دود میل کنی سیب و آب و انار و فالوده نادمان ترک اعتیاد کنند این چنین بوده رسم تا بوده ترک سیگار کن همین امروز نه که فردا مگو که این زوده من یکی عمر کردهام صد سال عمر با خرمی نه بیهوده
شعر طنز عشق دروغی عشق یعنی اینکه تو باور کنی می توانی یک نفر را خر کنی کذب را هنگام فعل مخ زنی آنچنان گویی که خود باور کنی با دروغی جور شد گر امر خیر راست را هرگز مبادا شرکنی عشق همچون طایری توخالی است راست گر در آن رود پنچر کنی می شود چون موم در دستت اگر از خودت حرف قلمبه در کنی می توانی گر چه هستی بی سواد شعرهای خوشگلی از برکنی خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر وصف جام و باده و ساغر کنی بعد یک مقدار تمرین، کذب محض می شود جاری چو لب را تر کنی می شود او عا شق تعریف هات اندکی لب را اگر ترتر کنی! نزد اختر چون که بنشینی مباد وصف چشم و ابرو ی زیور کنی پیش زیور نیز چون هستی مباد نقل رنگ گیسوی آذر کنی روی هم رفته نباید پیش زن صحبت از معشوقه ای دیگر کنی از دروغت خار گل می گردد و می شود تقدیم یک بهتر کنی گر پسر هستی بیابی دختری یا اگر هم دختری، شوهر کنی اینچنین عشقی است عشق پرفروغ زندگی روی ستون ها ی دروغ