1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

شروع موضوع توسط para3to ‏14/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    کنش اجتماعی

    کنش متقابل اجتماعی را, میتوان به دودسته تقسیم نمود :

    کنش های متقابل اجتماعی پیوسته و گسسته : کنش های متقابل اجتماعی پیوسته شامل افعالی میگردد که جهت یگانهای را در گروه تعقیب مینمایند مثل دوستی , همفکری , تعاون , همیاری , یکدلی و انواع سازگاریهایی که موجبات ارتباط و نزدیکی بیشتر افراد گروه را فراهم میآورد

    اما کنش های متقابل گسسته شامل افعالی میشود که جهت های متفاوت و مخالفی را در گروه باعث گردیده و موجبات دوری و اشتقاق و نفرق اعضاء گروه را فراهم میآورد. رقابت , سبقت جوئی , ستیزه و کنش هایی از این قبیل را میتوان در ردیف کنشهای متقابل گسسته محسوب نمود.
    در حقیقت نتایج حاصله از این دو دسته کنشهای متقابل, که خود مبتنی بر روابط متقابل اجتماعی هستند, پویایی گروهی را موجب میگردند .
    تداوم نسبی

    تداوم روابط نیز یکی دیگر از مشخصه هایی است که تعریف گروه اجتماعی را باید بر آن استوار نمود چرا که این خصیصه نیز از جمله خصائصی است که گروه اجتماعی را از شبه گروه یا گروه اتفاقی متمایز میسازد, بدین معنی که در شبه گروهها نیز ارتباط متقابل اجتماعی بوجود میآید ولی تداوم چندانی ندارد.

    در انبوه خلق ارتباط متقابل اجتماعی آنچنان کوتاه و ناگهانی است که امکان شکل گیری مستمر کنش های متقابل اجتماعی وجود ندارد و یا در اجتماعی موقت و کوتاه تماشاگران یک فیلم سینمایی یا یک سخنرانی , مجالی برای ظهور کنش های متقابل اجتماعی و تعامل آنها باقی نمیماند.

    داوطلبانی که برای شرکت در آزمون ورودی دانشگاه چند ساعتی در محلی گرد میآیند و گاه در این مدت کم احساسات دوستانه و صمیمانهای نیز بین آنها بوجود میآید, تنها شبه گروهی را تشکیل میدهند زیرا پس از انجام امتحان ورودی جمع آنها از هم پاشیده گردیده و هریک را خود میگیرند و غالباً پس از جدا شدن از یکدیگر امکان ارتباط متقابل خود را نیز در آینده از دست میدهند.

    ولی گروهی از همین افراد پس از موفقیت در آزمون ورودی ورود به دانشکده , به یگانگی عمیق و ارتباط متقابل پیوسته در روابط خود دست مییابند که در زبان جامعه شناسی , اصطلاح روابط نخستین را بدان اطلاق مینمایند
     
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    انواع گروه اجتماعی

    یکی از مهمترین انواع طبقه بندی گروههای اجتماعی , طبقه بندی چارلزکولی(cooley) است . وی گروههای اجتماعی را به دو دسته گروههای نخستین و گروههای ثانوی تقسیم کرد .

    منظور از گروهای نخستین گروههایی است که در آن روابط افراد بسیار نزدیک و صمیمانه بوده و از نظر روانی نتیجه این تجمع صمیمانه نوعی حل شدن افراد در یک کل مشترک است بصورتی که دست کم در مورد بسیار از هدفها , زندگی فردی هر کس با زندگی و هدفهای گروه آمیخته میگردد بنابراین از ویژگیهای گروهای نخستین یکی آنست که در تشکیل طبیعت اجتماعی و آرمانهای فرد سهم مهمی دارند و نیز افراد دارای روابط چهره به چهره و رویاروی میباشند که این خود مستلزم محدود بودن اعضاء گروه از سوئی و پایداری روابط از سوی دیگر است . نتیجه این روابط همکاری عاطفی و صمیمانه و کنش متقابل بین اعضاء است .

    گروههای نسختین در اجتماعی شدن کودکان نقش بسیار موثری دارند. خانواده , گروههای خویشاوندی , کودکان همبازی در یک محله , گروه همسایگی در جوامع سنتی , از نمونههای گروه نخستین قابل ذکرند.

    اما گروههای ثانوی شامل گروههایی میگردند که در آنها روابط افراد صورت رسمی تر , غیر صمیمانه تر و کم دامنهتری دارد . سازمانهای اداری , تجاری , اجتماعی و ---------- , بر اساس قرار دادها و ضرورتهای خاص اجتماعی بوجود میآیند و هدف از تشکیل آنها ایجاد فعالیتها و اقدامات متناسب با مسائل مورد نیاز اعضاء میباشد . در این گروهها روابط افراد رسمی و غیر فردی است یعنی کلیه اعضاء با در نظر گرفتن ماهیت هدف گروهی خود ارتباط مناسبی را بین خود و دیگران ایجاد میکنند.

    در گروه نخستین فعالیت بیشتر شخصی است در صورتیکه در گروه ثانوی شخص نقش کمتری دارد . در گروه نخستین روابط عرفی و غیر رسمی حاکم است در حالیکه فعالیت اعضاء در گروه ثانوی مبتنی بر مقررات وضع شده و ضوابط رسمی است .

    در گروه نخستین همکاری مستقیم و خود به خودی و کارها بصورت اشتراکی انجام گرفته و اداره گروه متفق است در حالی که در گروه ثانوی همکاری رسمی و اداره گروه متمرکز است .وجود روابط نزدیک و صمیمانه در میان اعضاء و نخستین سبب میشود که اعضاء بیش از گروهای ثانوی قادر به نگهداری و تحکمی یگانگی خود باشند. در جوامع صنعتی کنونی ,برخلاف جوامع کشاورزی قدیمی ,کمتر مجال و فرصتی برای ایجاد روابط نزدیک و صمیمانه فراهم میآورند و در نتیجه به اندازه جوامع کشاورزی دارای یگانگی نبوده و اعضاء خود را از دلگرمی و آرامش و صفایی که در جوامع کهنسال وجود داشت بهرهمند نمیسازند.

    علاوه بر طبقه بندی "کولی " جامعه شناسان برای طبقه بندی گروههای اجتماعی ملاکهایی ارائه دادهاند که در زیر بطور خلاصه به آنها اشاره میگردد.


    بزرگ یا کوچک بودن گروه: باین اعتبار میتوان گروهها را از لحاظ کمی و گسترش آن تقسیم کرد . گروههای کوچک مثل خانواده و بخصوص خانواده هستهای , گروه با ابعاد متوسط و بزرگ مثل حزب یا سندیکا , انجمن های اجتماعی ,---------- , مذهبی ,علمی.
    از لحاظ وظیفه یا هدف: گروه ممکن است تنها دارای یک هدف و یک کارکرد مشخص باشد, مانند یک انجمن ورزشی و یا دارای هدفها و کارکردهای متعددی باشد مثل خانواده .
    از لحاظ سازمان و تشکیلات: گروه ممکن است دارای سازمان و تشکیلات کاملاً مدرن و توسعه یافتهای باشد که در آن تمام روابط از پیش حساب شده است مثل حزب یا اتحادیه کارگری یا کشاورزی و از طرف دیگر گروه ممکن است فاقد سازمان مشخص و مدرن و سازمان یافتهای باشد مثل گروههای همبازی
    از لحاظ میزان صمیمیت: گروههای اجتماعی از لحاظ میزان صمیمیت و غیر رسمی بودن تفاوتهایی دارند. در برخی از گروههای اجتماعی صمیمت و همدلی در میان افراد وجود دارد و برخورد بین اعضاء رسمی و مبتنی بر تشریفات نیست در حالیکه در بعضی دیگر روابط رسمی و غیر صمیمی حاکم است مثل سازمانها و موسسات جوامع صنعتی
    روابط اختیاری , اجباری , اضطراری: گروه ممکن است اختیاری باشد مثل یک انجمن ورزشی یا هنری , اجباری باشد مثل نظام وظیفه و اضطراری باشد مثل تعلق فرد به یک گروه قومی یا نژادی ( در ارتباط با نوع رنگ)
    کشش طبیعی و کشش سنجیده و حساب شده : فرد یناند تونیس در بحث از اجتماع و جامعه از دو نوع رابطه اجتماعی نام میبرد که یکی را مبتنی بر کشش طبیعی و دیگری مبتنی بر کشش حساب شده و سنجیده میداند . وی عقیده دارد رابطهای که بین گروههای سنتی جوامع کشاورزی , گروههای خانوادگی , خویشاوندی وجود دارد. بر اساس رابطهای عاطفی , احساسی و خونی استوار است که وی آنرا کشش طبیعی نام مینهد , در مقابل کشش طبیعی , روابطی را که حاکم بر جوامع صنعتی است از نوع کشش حساب شده و سنجیده محسوب مینماید و عقیده دارد در اینجا مناسباتی که افراد را به هم میپیوندد از نوع روابطی است که بیشتر بر اساس سود و زیان و منافع مادی است. تونیس عقیده دارد که روابط نوع اول را در "اجتماع" و روابط نوع دوم را در "جامعه مشاهده مینماییم.
    گروههای مرجع: یادآوری گروهای مرجع یکی دیگر از انواع گروههای اجتماعی است که فرد در سنجش ارزش خود با دیگران آنرا مورد قیاس قرار میدهد و یا بعبارت دیگر فرد در قضاوت و در اعمال خود از آن الهام گرفته و آنرا مبنای داوری خود قرار میدهد . یکی از جامعه شناسان که برای اولین بار این اصطلاح را بکار بوده است عقیده دارد از آنجا که موقعیت یا منزلت اجتماعی فرد از طریق موقعیت نسبی با افراد دیگر تعریف و توصیف میشود بنابراین تصور فرد از مقام و منزلت خود بستگی به گروه خاصی از افراد دارد که وی خود را با آن مقایسه میکند و افراد معمولاً ارزشهایی را میپذیرند که از گروههای مرجع آموخته باشند.

    گروههای مرجع را تحت عنوان گروههای داوری و "گروههای استنادی " نیز نام میبرند. بعنوان مثال برادران و خواهران بزرگتر گروه داوری یا استنادی برادران و خواهران کوچکتر را تشکیل میدهند و نیز استادان و دبیران میتوانند برای دانشجویان و دانش آموزان بعنوان گروه مرجع یا استنادی تلقی شوند و در مورد نوجوانانی که در کوچههای محل خود به بازی فوتبال مشغولند و با حرارت و شوق و ذوق سعی در بکار گرفتن و تلقید تکنیک ها و حرکات اعضاء تیم ملی فوتبال کشور یا یکی از تیمهای معروف را دارند, گروه استنادی یا داوریشان همان بازیکنان معروف تیم های دیگری است که به آنها تاسی میجویند.

    "رابرت مرتن " نظریه گروههای مرجع را بشکل مدون ترین در آورده است , بدین صورت که گروههای مرجع را به دو دسته تقسیم کرده است , گروههای مرجع مثبت و گروههای مرجع منفی , گروههای مرجع مثبت شامل گروههایی میگردند که هنجارهای آنها پذیرفته میشود و گروههای مرجع منفی شامل آن دسته از گروههایی میگردند که هنجارهایش طرد میشود. وی عقیده داشت که مفهوم گروه مرجع ابزار مفیدی برای مطالعه پاره فرهنگ مجرمین محسوب میشود.
     
  3. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    عوامل موثر در یگانگی گروه

    انسجام یا یگانگی گروهی را با توجه به ویژگیهای گروه اجتماعی میتوان در ارتباط عوامل مختلفی جستجو نمود که اهم آنها عبارتند از :


    روابط نخستین : منظور از روابط نخستین روابطی است که مبتنی بر احساسات و عواطف بی شائبه و بیریا بوده و در حقیقت همان روابطی است که گروههای نخستین را بوجود میآورد. نوع دوستی بین گروه دانشجویان یک کلاس و روابط نزدیک و صمیمانه بین اعضاء یک خانواده ونیز روابط مبتنی بر احساسات و عواطف شدید بین افراد وابسته به یک مکتب بصورتی که در راه اهداف آن منافع و مصالح شخصی نادیده گرفته شود, از نوع روابط نخستین محسوب میشود. بعنوان مثال هیچ عاملی جز دوستیهای بیشائبه و بر کنار از اهداف مادی , همکلاسان را در یک موسسه آموزشی به یکدیگر ارتباط نمیدهد و بهمین دلیل است که دوستیهای نشأت گرفته از روابطی این چنین صمیمانه و نزدیک باشد گروه از یگانگی بالاتری برخوردار است تا آنکه فی المثل اهداف مادی مبنای تشکیل گروه باشد.
    محدودیت ابعاد گروه : یکی دیگر از عوامل مرتبط با یگانی گروهی کوچکی ابعاد گروه است بدین معنا که هر چه گروه از تعداد کمتر عضو تشکیل شده باشد, از تشکل و یگانگی بیشتری برخوردار است البته این بدان معنی نیست که گروههای با ابعاد بزرگ فاقد یگانگی گروهی میباشند بلکه میتوان گفت که معمولاُ گروههای کوچک بدلیل آنکه به سهولت قابل کنترل بوده و خرده گروههای کمتری را شامل میگردد اعضاء زودتر به تفاهم رسیده و از یگانگی بیشتری برخوردارند در حالیکه در گروههای بزرگ نیز گاه با تکیه بر مبانی ایدئولوژیکی استوار و قوی امکان برخورداری از یگانگی شدید گروهی نیز وجود دارد در گروههای کوچک روابط متقابل افراد نیز محدود است و با توسعه گروه و افزایش تعداد اعضاء ,روابط متقابل به صورت تصاعدی افزایش مییابد فی المثل در یک گروه دو نفری تنها دو رابطه متقابل اجتماعی دیده میشود و در یک گروه سه نفری تعداد روابط متقابل سه برابر میگردد و به همین ترتیب در یک گروه چهار نفری روابط متقابل اجتماعی به دوازده رابطه متقابل میرسد.
    تجانس فرهنگی:تجانس فرهنگی از عوامل دیگری است که با یگانگی گروهی ارتباط مستقیم دارد تجانس فرهنگی را میتوان در ارتباط با ملاکهای مختلفی مورد بررسی قرار داد: طبقه اجتماعی, خرده فرهنگهای قومی، زبانی ، عقیدتی ، شغل و سطح تحصیلات را میتوان از جمله این ملاکها محسوب نمود.
    در توجیه ملاکهای فوق میتوان مثالهای مختلفی ارائه نمود از جمله اینکه گروههای متشکل از اعضاء خرده فرهنگهای قومی یا زبانی و اعضاء یک قشر یا طبقه اجتماعی بدون شک دارای یگانگی یا انسجام و دوام بیشتری هستند تا گروههایی که در ارتباط با هدف یا اهداف خاصی از خرده فرهنگها یا قشرهای اجتماعی مختلف عضو گیری نمودهاند.

    هنجار

    هنجارهای اجتماعی ،رفتارهای معینی هستند که بر اساس ارزشهای اجتماعی قرار دارند.ارزشهای اجتماعی به تدریج بصورت هنجارهای اجتماعی در می آیند وبا رعایت کردن آنها جامعه انتظام پیدا می کند.هنجارهای اجتماعی شیوه های رفتاری معینی است که درگروه یا جامعه متداول است وفرد در جریان زندگی خود آن را می آموزد ،به کار می بندد ونیز انتظاردارد که دیگر افراد گروه یا جامعه آن را انجام دهند.مثلاً شیوه حرف زدن با افراد ،سلام کردن ،احترام کردن،دست دادن جزئی از قواعد و آدابی است که افراد از طریق تعلیم و تربیت فرا می گیرند و به کار می بندند و افراد دیگر را هم در اجرای این هنجارها تحت کنترل قرار می دهند.
    اگر کسی هنجار جامعه یا گروه را رعایت نکند مورد سرزنش و حتی مجازات قرار می گیرد.مثلاً تعارف کردن یکی از هنجارهای جامعه ماست.همه وقتی می خواهیم از در کلاس خارج شویم یا اینکه به سالن غذاخوری برویم به هم تعارف می کنیم و در خروج از کلاس یا رفتن به سالن غذاخوری ،حق تقدم با بزرگتر است.اجرای این رسم اخلاقی رضایت ما را جلب می کند.رعایت کردن هنجار جامعه تنها ناشی از وجود پاداش یا مجازات نیست.ما در اجرای این هنجارها و قواعد نیاز به تذکر دیگران نداریم.این قواعد نزاکت جزئی از وجود ماست و به نحوی با آن آشنا هستیم و خود را موظف به اجرای آن می دانیم که به کار نبستن آنها در مواردی ما را دچار احساس گناه می کند.به عبارت دیگر افراد در صورت تخلف از هنجارهای گروهی خود را مجازات می کنند.
    رعایت کردن هنجار اجتماعی یا سازگاری همنوائی با جامعه است.در بسیاری از موارد همنوایی بر اساس تمایل و خواست و دلبستگی فرد است و گاه بر اساس اجبار اجتماعی صورت می گیرد.افراد از همان آغاز کودکی و تشکیل شخصیت از طریق خانواده ،پدر و مادر ،خواهران،برادران بزرگتر،دوستان و خویشاوندان خود به تدریج هنجارهای اجتماعی را فرا می گیرند و آنرا جزئی از شخصیت خود می سازند و می آموزند آنچه را که هنجار اجتماعی است به کار بندند و آنچه را که خلاف هنجار اجتماعی است به کار نبندند.
    پاره ای از مهمترین هنجارهای جامعه عبارتند از:

    رسم اجتماعی:رفتارهایی اند که در آغاز برای رفع نیازهای اجتماعی انسان بوجود می آیند و بر اثر تکرار در طول زمان بتدریج به صورت ثابت در می آیند.
    میثاق اجتماعی:رسمی است که بر اثر وضعیت خاصی بوسیله بخشی از افراد جامعه بر قرار می شود و با هم عهد و پیمان می بندند که در امر خاصی بطور متحد اقدام کنند.
    تشریفات اجتماعی:مانند آداب پذیرایی از میهمانان در جشن های بزرگ.
    شعائر اجتماعی:تشریفات اجتماعی خاصی که دارای قدمت و اهمیت زیادی است.
    آداب اجتماعی:مانند آداب غذا خوردن که به منظور خوشایند دیگران انجام می گیرد.
    شیوه های قومی:رسمی که در میان گروه خاصی از مردم که دارای فرهنگ یا خرده فرهنگ مشترکی اند وجود دارد.
    قوانین اجتماعی:قوانینی که بر اساس آگاهی قبلی در مجلس قانون گذاری وضع می شوند و برای نقض آنها نیز مجازاتهایی پیش بینی شده است.
    اخلاق اجتماعی:رسم اجتماعی که دارای اهمیت زیادی است و جامعه نقض آنرا زشت و ناپسند می داند.
    مقررات اجتماعی:قوانین خاصی است که جامعه با آگاهی قبلی وضع می کند .این قوانین کلیت ندارد و به گروه خاصی مربوط می باشد،مانند قوانین راهنمایی و رانندگی.
     
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    ارزش

    تعريف ارزشهاي اجتماعي


    واژه ارزش در زبان فارسي اسم مصدر ارزيدن و داراي معاني زير است:قدر،مرتبه،استحقاق،ليا� �ت،شايستگي،زيبندگي،برازند� �ي،قابليت.در زبان انگليسي معادل valeur به معني رتبه ،ارز قدر،گرامي داشتن،اهميت دادن و در زبان فرانسه برابر valeur به معني قيمت،قدر مقدار و ارز است.


    در اصطلاح جامعه شناسي ارزش اجتماعي (social norms )عبارت از چيزي است كه موضوع پذيرش همگان است.ارزش اجتماعي واقعيتها و اموري را تشكيل مي دهد كه مطلوبيت دارند و مورد خواست و آرزوي اكثريت افراد جامعه است.ارزش اجتماعي يكي از مفاهيم اساسي جامعه شناسي است و جامعه شناسان درباره آن نظريه هاي گوناگوني عنوان كرده اند.


    آگ برن(ogbrn) و نيم كف(nim koff) مي گويند:ارزش اجتماعي واقعه يا امري است كه مورد اعتناي جامعه قرار دارد.ارزش اجتماعي ،انگيزه گرايشهاي اجتماعي مي شود و گرايشهاي اجتماعي تمايلاتي كلي هستند كه در فرد بوجود مي آيند و ادراكات،عواطف و افعال او را در جهت هاي معيني به جريان مي اندازند.
    اين گرايش بر حسب شخصيت افراد متفاوت است و بصورت شخصيت هاي قدرت گرا،دانش گرا،احترام گرا و غيره تجلي مي كند.


    ژان كازنو(jean cazneuve )مي نويسد:عقايد ،هنجارها،شناسائي ها،فنون و اشياء مادي كه افكار و گرايشها در پيرامون آن شكل گرفته و به تجربه رسيده اند،ارزشهاي اجتماعي يك گروه را تشكيل مي دهند.


    ارزش اجتماعي به عنوان پديده برتر در فرد و به عنوان چيزي بديهي و مطلق كه عالي تر كردن آن ممكن ولي انكار كردن آن ناممكن است به افراد تحميل مي شود.
    ارزش اجتماعي شامل همه چيزهايي است مطلوب يا نامطلوب كه مورد علاقه انسان است ،هر امري مادي يا معنوي كه در جامعه داراي قدر و قيمت باشد و نيازهاي مادي و معنوي انسان را برآورده كند،يا هر چيز گرانبها و سودمندي ،از جمله ارزشهاي اجتماعي است.وقتي به كودك ياد مي دهيم به بزرگتر از خود احترام بگذارد و به او سلام كند ،حرف پدر و مادر را گوش كند و به آنها احترام و اطاعت كند،در واقع ارزشهاي اجتماعي را در ذهن او جاي مي دهيم.


    ماگ دوگال(m.daugal) و لاسول(d.lasswell) معتقدند كه افراد براي رسيدن به هدف يعني ارزشهاي اجتماعي از وسايل موجود بهره مي گيرند .ليكن شكل و زمان ارضاء خواستها تنها در چهارچوب فرهنگ و سازمان اجتماعي و شرايط و محدوديتهايي كه در جامعه وجود دارد صورت مي گيرد.انسان براي دستيابي به ارزش اجتماعي از منابع موجود استفاده مي كند و اين استفاده در جهت و از طريق نهادهاي اجتماعي انجام مي پذيرد.


    ارزشهاي اجتماعي ممكن است متكي بر اصول و پديده هايي باشد كه مصالح و مفاسد اجتماعي را در بر داشته باشد .به همين جهت قابل تبيين است و مي توان از طريق تحقيق واستدلال علل پيدايي آنها را توجيه كرد و نشان داد كه چگونه پاره اي از ارزشهاي اجتماعي جديد با ارزشهاي قديمي مغايرت پيدا مي كند و تضاد دارد و با توجيه علل اين تضادها و شناخت مسايل ناشي از آنها زمينه اجتماعي مساعدي جهت پذيرش ارزشهاي جديدي به وجود آورد.

    کنترل اجتماعی

    کنترل اجتماعی عبارت از وسایلی است که بر رفتار افراد اثر می گذارد و آنان را به پیروی از هنجارها و ارزشها وادار می کند.در صورتی که فردی از هنجارهای اجتماعی سرپیچی کند و رفتارش مخالف هنجارها و ارزشهای اجتماعی باشد،از طرف گروه یا جامعه مورد سرزنش و مجازات قرار می گیرد.واژه کنترل اجتماعی در زبان انگلیسی به معانی قدرت،توانائی،تسلط و اقتدار آمده است.این واژه در زبان فرانسه با مفهوم اجبار اجتماعی منطبق است و این همان معنائی است که اگوست کنت تحت عنوان قدرت معنوی (pouvoir sprituel )به کار برده است.
    از نظر اگوست کنت ویژگی اصلی قدرت معنوی آن است که هدایت عالی تعلیم و تربیت خصوصی و عمومی را بر عهده دارد.قدرت معنوی عبارت است از مجموعه افکار و عاداتی که افراد را برای پذیرش نظم جامعه ای که در آن زندگی می کنند و وظیفه ای که انجام می دهند آماده می سازد.وی می گوید تعلیم و تربیت تنها به نسل جوان اختصاص ندارد ،بلکه نسل بالغ را نیز شامل می شود.بنابراین همه وظایف اجتماعی را در بر خواهد داشت.هدف این وظایف معنوی آن است که اصولی که در افراد نفوذ پیدا کرده است،یعنی ارزشها ،هنجارها و رسوم و غیره را به آنان نشان دهد و با استفاده از حد اعلای تاثیر وسایل اخلاقی هر بار که افراد از این اصول دور می شوند به آنان یادآور شود و آنان را به اجرای این وظایف برانگیزد.
    در واقع کنترل اجتماعی بر اساس ضرورتی است که از طرف جامعه برانگیخته می شود و افراد را به منظور حفظ انتظام جامعه به قبول ارزشهای اجتماعی و رعایت هنجارهای اجتماعی وادار می کند و در اجرای این امور،جامعه نظامهای پاداش و مجازات ویژه ای دارد.بدینسان افرادی را که خلاف ارزشها و هنجارهای اجتماعی رفتار می کنند سرزنش و مجازات می کند و آنهایی را که رفتاری متناسب با هنجارها و ارزشهای اجتماعی جامعه دارند تشویق می کند و پاداش می دهد.
     
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    قش اجتماعی

    نقش اجتماعی را میتوان فعالیتی دانست که در جامعه بر عهده فرد یا گروهی قرار دارد و چون آنچه را که در جامعه بر عهده فرد است انتظارات در دیگران بوجود میآورد, بنابراین در تعریفی دیگر نقش اجتماعی را به معنای انتظاراتی میدانند که باید دارند موقعیت یا پایگاه اجتماعی آنرا برآورده سازد.

    نقش اجتماعی را به انواع زیر میتوان تقسیم نمود:


    نقش محول
    نقش انتسابی
    نقش اکتسابی

    نقش محول یا نقش مقرر شده نقشی است که براساس هنجارها و موازین موجود در یک جامعه به عهده فرد واگذار گردیده و بنابراین دیگر از وی ایفای آن نقش را انتظار دارند. مثلاً نقش محول یک معلم تدریس است که این کار طبق ضوابط و مقررات خاصی برعهده وی قرار داده شده است .
    از نقش محول در مواردی که مربوط به خصوصیات فیزیکی فرد از قبیل سن , جنس ورنگ پوست میگردد و یا نتیجه عضویت وی در گروههای اضطراری مثلا ً , خانواده , طایفه , قوم , نژاد و غیره ...میباشد, تحت اصطلاح نقش انتسابی یا نقش طبیعی میتوان نام برد. بنابراین منظور از نقش انتسابی در حقیقت نقشی است که بطور طبیعی و یا بوسیله دیگران برای فرد تعیین گردیده و تغییردادن آنها خصوصاً در جوامع سنتی و کشاورزی و در مواردی نیز امکان ناپذیر است ( مثل نقش اجتماعی افراد در نظامی کاستی).

    نقش محقق و نقش اکتسابی که در پارهای از آثار نویسندگان به خطا بصورت مفهومی واحد تلقی گردیده است نقش هایی هستند که فرد در بوجود آمدن آنها دخالت مستقیم دارد و بدین معنی که نقش اکتسابی نقشی است که فرد در مقابل نقشی که به وی تحمیل شده یا بر عهده وی قرار داده شده , برا ی خود بوجود آورده است مثلاًُ انتظاری که در جامعه سنتی از فرزند یک دهقان دارند, دنبال کردن شغل پدر یعنی پرداختن به کار کشت و کار است به سیاق و روش آباء و اجدادیش و حال چنانچه فرزند دهقانی راه و رسم آباء و اجدادی خود را به کناری نهاد و به جای بی شغل پدر را گرفتن به شهر آمده و کار دیگری غیر از کشاورزی برای خود دست و پا کند . این نقش جدید را "نقش اکتسابی " گویند . یعنی نقشی که آن فرزند دهقان با تکیه بر پشتکار و لیاقت کسب نموده است .

    اما نقش محقق یا نقش تحقق یافته, نقش محولی است که بازیگر اجتماعی بنا به ذوق و سلیقه و ابتکار شخصی آنرا دگرگون نموده وبه شیوهای که خود تمایل دارد آنرا به عمل در میآورد و بهمین دلیل آنرا نقش عملی فرد نیزگفتهاند یعنی نقشی که عملاً ایفاء میشود. بعنوان مثال نقش محقق معلم روشی است که در تدریس بکار میبرد و نحوه برخوردی است که با دانش آموزان دارد, معلم ممکن است در عین حالیکه در چهار چوب مقررات موجود به کار موظفش به پردازد, با بالا بردن سطح سواد دانش آموزانی که مشکلاتی در امر آموختن بعضی از مطالب دارند دایره فعالیت خود را از کلاس به خانواده دانش آموز گسترش داده و مشکلات دانش آموز را با اولیاء دبستان و اولیاء وی در میان گذاشته و شیوه و را ه حل های خاصی را برای جبران عقب ماندگی دانش آموزان ارائه دهد و یا خود در کلاس روشی در پیش گیرد که دانش آموزان ضعیف را بتدریج به سطح افراد متوسط ارتقاء دهد و... بنابراین هر کس میتواند نقش محول خود را به نحوی که خود مایل است و با تکیه بر ابتکار و ذوق خود به نقش محقق تبدیل کند.
    تعدد و تعارض نقشها

    افراد در جامعه دارای نقش های گوناگون میباشند که در بعضی جوامع تعداد این نقشها محدود و در بعضی زیاد است . معمولاً در جوامع سنتی و مبتنی بر اقتصاد کشاورزی ,افراد نقش های معدودی بر عهده دارند . برعکس در جوامع صنعتی , بدلیل عضویت افراد در گروههای اجتماعی , اقتصادی , ---------- و فرهنگی مختلف هر یک از افراد نقشهای متعددی را بر عهده دارند.

    جوامع هر چه دارای ساخت پیچیده تری باشند, پدیده تعدد نقشها بیشتر مشاهده میگردد . نتیجه تعدد نقشها , پدیده دیگری است که اصطلاحاً آنرا تضاد , یا ستیز یا برخورد یا تعارض نقش ها گویند, تضاد نقش ها بدین معناست که در نتیجه تعدد نقشها بین برخی از نقش های اجتماعی فرد پا نقش های دیگر وی تضاد در میگیرد ,بعضی از نقش ها با نقشها یکدیگر فرد سازگار نبوده و در مواردی نیز حتی یک نقش واحد ممکن است به تنهایی بقیه نقش های فرد را تحت الشعاع قرار دهد. بعنوان مثال شخصی که در یک جامعه صنعتی مدیر موسسه اقتصادی معتبری است , بدلیل اشتغالات فراوانی که در رابطه با این شغل دارد , ممکن است قادر به ایفای سایر نقش های اجتماعی خود بطور کامل نباشد و نقش پدری را به نحوی احسن انجام ندهد . چنانچه عضو گروه ---------- یا حزبی باشد, بعنوان عضوی فعال تلقی نگردد و به همین سیاق وظایف دیگر خود را در موسساتی که عضویت آنها را قبول نموده است نتواند ایفاد کند. چنین وضعیتی را که غالباً در جوامع با ساخت پیچیده مبتنی بر اقتصاد صنعتی دیده میشود اصطلاحاً تضاد یا تعارض یا ستیز نقشها گویند.

    در جوامع سنتی و روستاها بجای تضاد نقشها , پدیده اختلاط نقش ها حاکم است بدنی معنا که در این نوع جوامع چنانچه در موارد معدودی هم افرادی مشاغل متعددی بر عده داشته باشند, بدلیل محدود بودن فضای روستا و ارتباط چند جانبه و پیوسته افراد بایکدیگر , تضادی بین نقش های آنها ایجاد نمیگردد . "هانری مندراس" جامعه شناس فرانسوی مسئله اختلاط نقش ها را در جامعه روستایی چنین شرح میدهد:

    جامعه روستایی بر اختلاط نقش ها بنا نهاده شده است , زیرا جامعه مذکور گروه شناخت متقابل است که در آن هر کس از شخصیت و خصوصیات دیگری ادراکی کلی و غیر وظیفی دارد . با کم و بیش تفاوتی همان کسانی که در شورای عمومی ده عضویت دارند شورای سندیکا را نیز اداره میکنند در جلسات شرکتهای تعاونی نیز حضور مییابند.. در روستا دوست وجود ندارد, مردم باهم همسایهاند یا خویشاوند .همه با هم در چنان صمیمت جمعی پایداری زندگی میکنند که بر اساس نزدیکی مکانی و خانوادگی و قرابت منافع اقتصادی و اشتغالات ---------- و یا دینی میانشان روابط خصوصی بر قرار گردد..

    اختلاط نقش ها به ویژه وقتی که بنگاه زراعی و خانواده کشاورز در هم ادغام شده باشند, دو چندان میگردد , زیرا در چنین حالی کشاورز نه تنها در تصمیماتش باید به عوامل اقتصادی توجه نماید بلکه بایستی به همان نسبت نیز عوامل خانوادگی را مراعات نماید. پدر خانواده رئیس بنگاه زراعی هم هست در عین حال برای فرزندانش وظیفه استاد کارآموز را نیز انجام میدهد. مادر خانواده نیز اغلب وظیفه حسابداری بنگاه را به عهده دارد. خلاصه این که در کار کشاورزی تفاوت محسوسی میان کار مواد اصلی و کارهای متفرقه منزل و اوقات فراغت وجود ندارد. کارگری که پس از فراغت از کار روزانهاش در کارخانه ,در باغچه منزلش به سبزیکاری میپردازد ویا برای سرگرمیاش ماکت هواپیما میسازد, در واقع به وقت گذارانی فعال پرداخته است و نمیتوان او را با کشاورزی که بعد از کار روزانهاش به یافتن سبد مشغول میشود و یا روزنامه سندیکایش را میخواند مقایسه کرد

    در جامعه روستایی ایران نیز در مواردی استثنایی که تعداد نقش در مورد فرد معینی مشاهده میگردد, تضادی بین نقش های وی وجود نمیآید . مثلاً گاهی شخصی هم رئیس شورای ده در عین حال رئیس یک خانواده بوده و در مزرعه شخصی خود نیز هم کارگر است و هم مدیر . بعلاوه وظایف و مسئولیتهای دیگری نیز در ارتباط با شرکت تعاونی و ادارات دولتی داراست ولی با تمام این احوال مشکلی در اجرای نقش هایش ندارد.

    پایگاه اجتماعی


    پایگاه اجتماعی عبارت از موقعیتی است که فرد در سلسله مراتب اجتماعی در ارتباط با اهمیت ارزشی که نقش اجتماعی وی در جامعه دارد ,بدست میآورد. به عبارت دیگر با توجه به اینکه هر جامعهای در ارتباط با نقش های اجتماعی اعضایش دارای سلسله مراتبی است, لذا افراد بر حسب اهمیت و ارزشی که نقش آنها در جامعه داراست . در رده های بالای سلسله مراتب با در ردههای پایین قرار میگیرند و به همین عامل افرادی که در این افرادی که دارای نقش های متعددی در جامعه هستند. پایگاههای اجتماعی متفاوتی نیز دارند .

    بنابراین موجودیت فرد در جامعه و از دیدگاه جامعه شناسی با توجه به مجموعه نقشها و موقعیت هایی که وی در جامعه ایفاء میکند شکل میگیرد. به قول هانری مندراس جامعه شناس فرانسوی:
    اگر موقعیت های متفاوتی که فرد در اختیار دارد نسبتا ً با هم ممکن باشند پایگاه میتواند نسبتاً متجانس باشد. هر موقعیت حرفهای دارای ویژگیهای چندی است از قبیل شان, کشش , میزان آزادی فرد و دستمزد, براساس این چهار متغیر میتوان موقعیت های گوناگون را در شالوده دیوانی ( بوروکراتیک ) تعیین کرد و به هریک از آنها باعتبار عناصر چهار گانه مذکور نموده داد. معمولاً در سلسله مراتب جوامع اروپایی هر چه کار انسان جالبتر باشد , شان و آزادی انسان و میزان دستمزد او هم بالاتر است . در چنین جوامعی ارباب بزرگ کسی است که دارای بالاترین دستمزدها بوده , از پرستیژ بالایی برخوردار باشد , جالب ترین کارها را داشته باشد و ساعت کار او هم به دلخواه خودش باشد ( یعنی از آزادی بیشتری برخوردار باشد.)

    در موقعیت های متوسط سلسله مراتب اداری , بعضی میپذیرند که دستمزد نسبتاً پایینی داشته باشند تا از شان یا پرستیژ بالاتر و کار جالب تر و آزادی کاملتری برخوردار گردند یا برعکس یک کار نامطلوب می گیرند تا دستمزد بیشتری دریافت کنند و بالاخره بعضی دیگر آزادی را فدای شان میکنند و از این قبیل...

    خلاصه این که این چهار ویژگی ممکن است به صورتهای گوناگون با هم ترکیب شوند , افرادی که در جامعه نقش های مختلف ایفاء میکنند , در عین حالیکه در یک گروه اجتماعی از پایگاه رفیعی برخوردارند, ممکن است در همان جامعه , ولی در گروهی دیگر پایگاهی متوسط و یا پایین را احراز کنند. بعنوان مثال کارگری که فاقد هر گونه تخصص و آگاهی علمی است در یک واحد تولیدی که امتیاز افراد و پایگاه آنان در ارتباط با تخصص و آگاههای علمی و تکنیکی است و موقعیت شغلی مناسبی نمیتواند داشته باشد و بنابراین در سلسله مراتب اجتماعی و شغلی این گروه تولیدی در پایگاه اجتماعی پائینی قرار میگیرد و در مقایسه جمع مدیران و مهندسان و تکنسین ها اعضاء سایر ردههای اداری نقشی که وی انجام میدهد نقشی است که به آسانی قابل جابجایی بوده و در نظام ارزشهای آن گروه ارزش چندانی ندارد اما همین فرد ممکن است در روستای محل تولید و یا محل سکونت خود بدلیل تقوا, درستکاری یا سابقه خانوادگی و یا به طور کلی به جهت شیخوخیتی که در جامعه قبیلهای , طایفهای خود دارد, از پایگاه بسیار رفیعی برخورد دار بوده و سخنان وی با توصیه و پیشنهادهای وی در میان جمع مورد پذیر ش و قبول عام باشد , وی را احترام و تکریم کنند و در صدرش نشانند .

    پایگاه اجتماعی را نیز همانند نقش اجتماعی میتوان به پایگاه محول , انتسابی , محقق و اکتسابی تقسیم نمود . ذکر این نکته ضروری است که هر فرد علاوه بر پایگاههای متفاوتی که در سطح جامعه در ارتباط با نقش هایی که ایفاء میکند دارد، دارای یک پایگاه عمومی نیز هست که آنرا پایگاه طبقهای گویند و تعلق فرد را به طبقهای خاص با پاره فرهنگی خاصی نشان میدهد.
     
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    طبقه اجتماعی

    ارائه تعریفی دقیق و خالی از اشکال برای طبقه اجتماعی به آسانی میسر نیست زیرا اختلاف نظر در این مورد زیاد است ولی اگر بخواهیم تعریف سادهای از طبقه ارائه داده که خالی از بار ایدئولوژیکی نیز باشد . میتوان گفت که " طبقه اجتماعی عبارتست از مجموعهای از پایگاههای مشابه " و یا طبقه اجتماعی را میتوان عبارت از گروه بسیار وسیعی دانست که در برگیرنده پایگاههای متعدد و مشابهای است .

    پیش از این تا قرن نوزدهم, در ارتباط با قشر بندی اجتماعی اصطلاح "سلسله مراتب" (estate) بکار برده میشد. در نظام فئودالی غرب , سلسله مراتب مبتنی بر تابعیت زمین داران از یکدیگر بود. در راس هرم شاه بعنوان فئودال بزرگی که در قدرت ---------- را قبضه کرده بوده قرار میگرفت و پس از وی به ترتیب زمین دارانی که تابعیت شاه را گردن گذارده بودند تحت عناوین دوک , کنت , بارون , شوالیهها قرار داشتند و سپس هرم به دهقانان وابسته به زمین "یاسرف ها " منتهی میگشت . پایگاه هریک از این قشرهای زمین دار مشخص بود و در هر مرتبه حقوق و وظایف هر طبقه معین شده و موقعیت اجتماعی موروثی آنها طی قرون اعصار شکل گرفته و تثبیت شده بود. در جوامعی مثل هدوسیلان نظام سلسله مراتب به شکل بسیار پیچیده تر و سازمان یافته در قالب کاست ها یا اصطلاحاً طبقات منفصل درآمده بود و فاصله طبقاتی کاملاً مشخصی این کاستها را از همدیگر متمایز مینمود .

    در جامعه روستایی ایران تا چند سال پیش دو طبقه عمده قابل تشخیص بود: اول مالکینی که با در اختیار داشتن آب و زمین ,قدرت اجتماعی و قدرت ---------- , طبقه مسلطی را نه تنها در جامعه روستایی بلکه در کل جامعه ایران بوجود آورده بودند و دوم رعایا که از حداقل زندگی عادی محروم بوده و تشکیل طبقه بزرگی را میداد که قشرهای متعددی را در خود جای داده بود.

    "ژرژگورویچ" جامعه شناس فرانسوی که در زمینه طبقات اجتماعی صاحب سر بوده و نظریاتش را در کتاب تحت عنوان "مطالعه در باره طبقات اجتماعی " به تحریر کشیده است از جمله صاحب نظرانی است که به تفضیل عقاید صاحبنظران معروفی را درباره طبقات اجتماعی شرح داده و به نقد کشیده است.

    گورویچ در آغاز این کتاب مینویسد: پیش از بالا گرفتن کار سرمایهداری و صنعت طبقات وجود نداشت بلکه بیشتر مراتب , درجات , سلک ها صنف ها یافت میشد. پیش از این ها نیز کاست های با موقعیت های موروثی وجود داشت . بعبارت دیگر در بسیاری از جوامع گروههای تحمیلی وجود داشته که نوعی رابطه سلسله مراتب در بین آنها بر قرار بوده است اما این پرسش پیش میآید که آیا میتوان این گونه گروهها را طبقات اجتماعی نامید . حتی هنگامی که گروههای اقتصادی (که بنیاد تشکیل آنها بر پیوندهای اقتصادی مانند وحدت در ثروت , در منابع درآمد یا منفعت) مستقل از این قشربندی رسمی پیدا میشود. مانند : بردگان آزاد شده , مستاجران مالیات در امپراطوری روم , سوداگران و صرافان دوره رنسانس "پرولتر"های رومی , در هیچیک از این مواد نیز نمیتوان به یقین از وجود طبقات اجتماعی سخن گفت

    گورویچ سپس سخن خود را چنین دنبال میکند: پس ما سخن را از اینجا شروع میکنیم که طبقات نه مراتب , گروههای تحمیلی یا کاستها هستند .نه گروههای اقتصادی و به درجات اشخاص دارای فعالیتهای متفاوت . طبقات چیزی دیگر و مهمتراند.

    گورویچ پس از مطرح نمودن تعاریف متعددی از جامعه شناسان مختلف خود تعریف زیرا را ارائه میدهد.
    طبقات اجتماعی گروههای خاص واقعی فاصله داری هستند که خصائص آنها عبارتند از " ماوراء کارها بودن ,"گرایش شدید به شالوده پذیری , مقاومت در برابر نفوذ جامعه کل و تباین اساسی نسبت به یکدیگر .

    وی در ارتباط با گروههای واقعی مینویسد : گروههای واقعی آنهایی هستند که اعضایشان بی آنکه آشکارا خود بخواهند و یا آنکه از القائات یک سازمان با یک قدرت معین تبعیت کنند عضو آنها میشوند . و در مورد مقاومت پذیری تبیین گورویچ آن است که گروههای مقاوم حس میکنند که از سلسله مراتب مستقر گروهها کنار گذاشته شدهاند مانند مهاجرانی که میبینند حق انکار کردن ندارند , اقلیت های قومی که تحت تعقیب و آزار قرار میگیرند, بیکارانی که سالیان دراز بیکار میمانند , نجس ها در هند و غیره....

    و اما خصلت شالوده پذیری به معنای آن است که "طبقات گرایشی آشکار به شالوده پذیری دارند, لکن از آنجا که طبقات ,"فوق کار کردی" همواره سازمان نیافته باقی میمانند. شالوده و سازمان هرگز یک چیز نیستند. هر طبقه تشکیل شدهای دارای یک شالوده واحد ومحکم است اما نمیتواند در یک سازمان واحد متجلی گردد. حتی چندین سازمان منطبق بر هم به نحوی جزئی و نا تمام قادر به بیان ماهیت طبقهاند.

    گورویج علاوه بر تعریفی که ذکر آن گذشت , در خاتمه کتاب خود بعنوان نتیجه گیری و جمع بندی کلی از آنچه که مورد بحث قرار داده است . تعریف جامعه و مانعی از طبقات اجتماعی بشرح زیر بدست داده است :
    "طبقات اجتماعی از گروههای خاص بسیار وسیع اند که بعنوان جهان بزرگی مرکب از گروههای فرعی از وحدتی خاص برخوردار هستند که مبتنی است بر ماوراء کارها بودن , مقاومت در برابر نفوذ جامعه کل , تباین اساسی یا یکدیگر و شالوده پذیری شدید مشتمل بر آگاهی جمعی متفوق و آثار فرهنگی ویژه , این نوع گروهها که فقط در جوامع کل صنعتی شدهای که الگوهای تکنیکی و وظایف اقتصادی تکامل یافتهای دارند پدید میآید , علاوه بر مشخصات قبل واحد ویژگیهای ذیل نیز میباشند:
    طبقات اجتماعی گروههای واقعی , گشاده فاصله دار و از نوع تقسیمی پایدارند که فاقد سازمان بوده و فقط دارای اجبار مشروط میباشند.

    بطور خلاصه از مجموع گفتار ژرژگوویچ درباره طبقات اجتماعی تعریفی بدین مضمون میتوان ارائه داد : طبقات اجتماعی گروههای خاص بسیار وسیعی مرکب از گروههای فرعی متعددند که از وحدتی خاص برخوردار بوده , در برابر نفوذ جامعه کل مقامت نموده , دارای شالوده پذیری , آگاهی جمعی و خرده فرهنگ خاص و تباین اساسی بین خود بوده و به صنعت وابسته باشند.

    مفهوم طبقه از قرن نوزدهم و برای اولین بار توسط آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل بکار برده شد."سن سیمون" نیز در آثارش اصطلاح طبقه صنعتی فراوان وجود دارد ولی اوج رواج این اصطلاح مترادف است با نفوذ مارکسیسم و گسترش نهضت های سوسیالیستی در اروپا . از دیدگاه مارکسیستی مفهوم طبقه در ارتباط با تولید تعریف میشود. مارکس عقیده داشت که در طول تاریخ دو طبقه در مقابل یکدیگر قرار داشته و منشاء اساسی تضاد آنها نیز در مالکیت خصوصی وسائل و ابزار تولید بوده بدین ترتیب جامعه را متشکل از دو طبقه صاحب وسائل و ابزار تولید و فاقد وسائل و ابزار تولید میداند که یکی نفع خود را در نگهداری و ادامه وضعیت موجود میداند و دیگر نفع خود را در دگرگونی وضع موجود . مارکس تاریخ تمام جوامع را تاریخ نبرد طبقات میداند که در عصر بردگی , آزاد مردان و بردگان , و در عصر فئودالی , زمین داران و دهقانان وابسته به زمین و دو دوران صنعتی , صاحبان صناعی و پرولتاریا(کارگران شهری) را در مقابل و رو در روی یکدیگر قرار داده است .

    از دیدگاه مارکسیسم گروههایی تشکیل طبقه میدهند که دارای ویژگیهای زیر باشند:


    در جریان تولید موقعیت همه آنها یکسان باشد
    منافع مشترک اقتصادی داشته باشند.
    شرایط اقتصادی مشترک داشته باشند.
    به مرحله آگاهی طبقاتی رسیده باشند.
    به مرحله خصومت طبقاتی رسیده باشند .
    از لحاظ روانی و طبقاتی به هم بستگی داشته باشند.

    قشربندی اجتماعی


    قشربندی اجتماعی (social stratication)



    قشربندی اجتماعی بطور کلی ، جایگاه و موقعیت مردم در ساختار جامعه ، و در نتیجه ، شیوه زندگی آنها را تعیین میکند. قشربندی اجتماعی مفهومی است که تقریبا در اشاره به هر واحد اجتماعی ، با هر اندازه ، از گروهی کوچک تا جامعهای بزرگ ممکن است بکار رود. بطور خلاصه قشربندی اجتماعی یعنی رتبه بندی افراد برحسب شمار کیفیتهای مطلوبی که این افراد مشترکا دارند.
    <h1>نگرش کلی

    در جامعه امروز ، مردم عموما انتظار دارند که نظام آموزش و پرورش کارکردها و وظایف گوناگونی برای جامعه و اعضای آن انجام دهد، در حل مسائل و مشکلات اجتماعی مدد کار باشد و مردم را از طریق فراگرد آموزش و پرورش به سوی زندگی اجتماعی بهتر و عادلانهتری سوق دهد. عوامل گوناگون فرهنگی ، ---------- ، اقتصادی و اجتماعی موثر بر آموزش و پرورش موجب میشوند که فراگرد گزینش و تخصیص ، افراد جامعه را در مسیرهای آموزشی و شغلی متفاوتی هدایت کند. در نتیجه ، آنها بنابر موقعیت خود در قشربندی اجتماعی جامعه ، از مزایای تحصیلی متفاوتی استفاده میکنند و پس از خاتمه تحصیلات مدرسهای به مشاغل برخوردار از اعتبار و منزلت اجتماعی متفاوتی سوق داده میشوند.
    انواع قشربندی اجتماعی

    طبقه بندی (social class)

    بخشی از مردم در جامعه است که پیشینهای مشابه از لحاظ ثروت ، قدرت و وجهه اجتماعی دارند. اشخاص و گروههایی که یک طبقه اجتماعی خاصی را بوجود میآورند، در ارتباط با ارزشها ، نگرشها ، رفتارها و خلقیات ، وجوه مشترکی دارند. الگو و شیوه خاص زندگی ، آنها را از اعضای سایر طبقات اجتماعی متمایز میسازد. اولین کوشش برای تعریف طبقه اجتماعی بوسیله کارل مارکس صورت گرفت.
    کاست (caste)

    نظام خشکی از قشربندی اجتماعی که مردم را در محدوده رهایی ناپذیری از قشرهای اجتماعی خاص محصور میکند.
    تبیین قشربندی اجتماعی

    نظریه توافق

    این نظریه پردازان اجتناب ناپذیری نا برابری و نقش آموزش و پرورش را در فراگرد قشربندی توضیح میدهند. کارکرد مهم مدارس ، تربیت ، تفکیک و گزینش افراد برحسب استعداد و توانایی برای تصدی مشاغل و مناصب سلسله مراتبی در جامعه است. آنها استدلال میکنند که این امر ، فراگردی معقول و مبتنی بر شایستگی افراد است. با درک استدلال این نظریه پردازان ، نقش و کارکرد آموزش و پرورش در فراگرد قشربندی روشنتر میشود. پس احتمالا هر چه تحصیلات مدرسهای شخص کاملتر باشد، برای جامعه بارآورتر و ارزشمندتر خواهد بود. از این رو با نائل شدن بعضی مردم به تحصیلات بیشتر و مشاغل و مناسب بالاتر از دیگران ، یک نظام قشربندی پدید میآید.
    نظریه تضاد

    ازاین دیدگاه ، ویژگیها و مسائل نظام آموزشی از تضادهای موجود در جامعه ، بطور کلی ، ناشی میشوند. آموزش و پرورش فقط بخشی است از نظام جامعه که براساس تضادهای میان قشرهای دارا و ندار شکل گرفته است. نظام آموزش و پرورش ساختار طبقاتی موجود جامعه را تداوم و استمرار میبخشد. بدین معنی که نظام آموزشی با کنترل نوع آموزش و پرورش و دانش و معرفتی که در دسترس گروههای مختلف مردم قرار میدهد، آنها را از لحاظ دستیابی به مناصب و مشاغل اجتماعی کنترل میکند.

    پس ، نظام آموزشی با کمک به حفظ نظام اجتماعی موجود در جامعه ، نقشی را که در واقع از سوی گروههای مسلط به آن واگذار شده ، ایفا مینماید و کودکان را متناسب با پایگاه اجتماعی شان ، برای ایفای نقش در جامعه آماده میسازد. نظریه پردازان تضاد ، خاستگاههای نا برابری را در ساختار طبقاتی جامعه میدانند. از لحاظ آنان ، آموزش و پرورش ساختار طبقاتی را منعکس میسازد و نابرابری بخشی از نظام سرمایهداری است و احتمالا تا زمانی که چنین نظامی برقرار است، دوام خواهد داشت.
     
  7. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    نابرابریهای طبقاتی و عوامل طبیعی

    کسانی که نابرابریهای طبقاتی را در ارتباط با عوامل طبیعی یعنی عوامل زیستی و نژادی قرار میدهند غالباً با خود از پیروان مکتب جبر جغرافیائی بوده و یا از این مکتب الهام گرفتهاند.
    جغرافیاگرایان سعی در این نمودهاند که رابطهای مستقیم بین زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی نشان دهند و به عبارت دیگر مکتب جبر جغرافیایی تاکید بر این نظریه دارد که رفتار فردی و اجتماعی انسان تابع محیط طبیعی است و بسیاری از پیروان این مکتب مثل فردیک راتزل , آندره , زیکفرید , میشله , هنتینگتون وسایرین در نوشتههای خود کوشش نمودهاند تا پیدایش , ترقی یا زوال تمدنها را در ارتباط با عوامل اقلیمی و جغرافیایی تبیین نماید . بعنوان مثال "راتزل" که از جغرافیاگرایان بنام است صاحب کتابی بنام جغرافیای ---------- است که در سال 1897 آنرا انتشار داده است . در این کتاب اهم نظریات وی مطرح شده است . وی میگوید: زمین یا خاک بعنوان عامل جغرافیایی است که افراد اجتماعی را به هم پیوند میدهد و در حقیقت ارتباط افراد از طریق هم محل بودن اولین رابطه محکمی است که جوامع یکجانشین را به وجود آورده است. راتزل سه ویژگی برای سرزمینها قائل است که عبارتند از :


    موقع یا موقعیت زمین : بدین معنی که بعضی از سرزمینها باز هستند یعنی از خارج میتوان بدان هجوم آورد ,بعضی دیگر بسته هستند مثل سرزمین سوئیس
    وسعت با محدودیت زمین : به عقیده وی زمینهای وسیع مثال بیابانها حس جاه طلبی و زیاده خواهی و بلند پروازی افراد را افزایش میدهد ولی بر عکس کوهستانها افرادی قانع و فاقد بلند پروازی و جاه طلبی ببار میآورد.
    مرز یا سرحد : به عقیده وی مرزها که غالباً عوامل جغرافیایی هستند, مثل رودخانه و ستیغ کوه فرهنگ ملت ها را از یکدیگر جدا میسازند و مانع توسعه فرهنگی در سرزمین مجاور میشوند.
    و بدین ترتیب , تفاوتهای نژادی با تفاوتهای اقلیمی و جغرافیایی در ارتباط قرار میدهند. این گروه اختلافات جوامع و گروههای انسانی را با ویژگیهای نژادی تعیین میکند.

    در آثار متفکران باستانی توجه به این عامل به منظور تفاوت بین دستجات انسانی از اهمیت خاصی برخوردار بوده است . تاکید بر نژاد برتر و حفظ آن در نوشتههای فیلسوفانی چون ارسطو فراوان دیده میشود. اعتقاد به اینکه اختلاف نژادی بین فیالمثل بردگان و آزادان امری فطری است و اساساً عدهای از بدو امر برده زاده میشوند, نه تنها در آثار فلاسفه یونانی دیده میشود بلکه نزد فلاسفه سایر ملل باستانی نیز رایج بوده است . این طرز تفکر در سدههای میانه نیز ادامه یافت و بعدها در قرون معاصر , با اشاعه دارونیزم اجتماعی , بعضی از محققان نژاد گرا در صدد توجیه علمی نظریات خود برآمدند.

    دارونیزم اجتماعی که ملهم از نظریات داروین در ارتباط با رده بندی حیوانات و گیاهان است وجود سلسله مراتب و قشر بندی اجتماعی را اصلی طبیعی تلقی کرده و آنرا تائید مینماید بنابراین نه تنها جنبشها و تحولات را نفی میکنند بلکه با آنها به مقابله نیز بر میخیزند.

    مولف کتاب جامعه شناسی طبقات اجتماعی در این زمینه مینویسد: از نظر قشربندی اجتماعی , دارونیست های اجتماعی معتقدند که انسان مانند سایر حیوانات و نباتات باید رده بندی شود و در جریان انتخاب آنهائیکه در مرتبه بالاتری قرار میگیرند طبیعتاً بر دیگران ارجحیت دارند.

    بنابراین کسانی که استعدادهای طبیعی دارند فرمانروا و آنانی که از استعدادهای طبیعی بی بهرهاند تودههای کارکن را تشکیل میدهند. از نمایندگان مشهور این طرز تفکر میتوان اسپنسر , باگهموت , کمپلوویج ,راتزنهوفر , فرانگلین وارد, وودبری اسمال و سامنر را نام برد . اصول و چهار چوب تفکرات و نظریات بعنوان مکاتب فرعی آن میتوان نام برد : یکی مکتب زیست سنجی است که بنیان گذار آن لاپوژ فرانسوی است .

    به نظر گالتن چون انسانها از لحاظ خصوصیات فردی و صفاتی مثل رنگ پوست , نیروی فیزیکی ,و مشخصات روانی با یکدیگر تفاوت زیاد دارند بنابراین از لحاظ اجتماعی و طبقاتی نیز باهم برابر نیستند. گالتن این نابرابری را با عامل وراثت در ارتباط میداند. و دخالت عوامل اجتماعی را در آن موثر نمیداند.. وی استعدادهای انسان را بطور کلی نشأت گرفته از وراثت میداند و به همین دلیل گالتن عقیده داشت که محیط اجتماعی قادر نیست از افرادی بی استعداد افراد موفق و شاخص بسازد.

    از جمله کسان دیگری که نابرابریهای اجتماعی را در ارتباط با عوامل طبیعی مورد بحث قرار داد است "مک دوگال " است که ویژگیهای زندگی اجتماعی را در ارتباط مستقیم با غرایز میداند. کارل پیرسن که یکی دیگر از پیروان مکتب زیست سنجی است , جملهای دارد که میتوان آنرا چکیده و بیانگر نظریات این گروه دانست وی چنین گفته است : بگذارید که نردبان ترقی از یک طبقه به طبقه دیگر و از یک گروه به گروه دیگر وجود داشته باشد اما نگذارید که صعود از این نردبان به سهولت انجام گیرد . آنها که دارای قابلیت تنها یک حادثه تاریخی نیست بله ناشی از گزینش مداوی است که از نظر اقتصادی جامعه را به طبقات متفاوتی که بطور کلی متناسب برای نوع کار به خصوصی هستند تقسیم مینماید . از این رو هر طبقه میبایست به تعلیم و تربیتی متناسب با استعداد و توانایی ذاتی افرادش به پردازد و آموزش همگانی و یکسان موجب هرج و مرج در امور طبیعی میگردد.

    مکتب دومی که با تاکید بر نابرابریهای اجتماعی در رابطه با عوامل طبیعی در قرن نوزده بنیان گذاری گردیده است مکتب مردم سنجی است . لاپوژ فرانسوی بینان گذار این مکتب سعی در نشان دادن تمایزات نژاد اقوام نموده است و این تمایزات نژادی را حتی در درون یک ملت نیز صادق میداند بعنوان مثال وی نژاد سفید پوست اروپا را متشکل از سه نژاد فرعی میداند که عبارتند از : نژاد آریا ,نژاد آلپ و نژاد مدیترانهای وی این سه نژاد را بر اساس تفاوتهای جسمانی از هم متمایز میکند. مثلاً آریائیان قد بلند و سفید چهره و دارای جمجمه درازند در حالی که افراد نژاد مدیترانهای دارای قد کوتاه و چهره تیره رنگند و در این میان نژاد آلپ افرادی را در بر میگیرد که دارای قامتی متوسطند و..."لاپوژ" سعی نموده است تا هریک از نژادهای فوق را دارای نوع خاصی از استعداد, رفتار و ابتکار بداند و به همین دلیل اعتقاد راسخ دارد که طبقات بالای جامعه را همیشه افراد نژاد آریا تشکیل میدهند . به ویژگیهای فیزیکی این گروههای نژادی نیز اهمیت فراوانی میداد بطوریکه به نظر او طول جمجمه طبقات اشراف بلند از طول جمجمه طبقات پایین جامعه بوده است .

    چنین توجیهات نژاد گرایانهای که در قرن هیجده و نوزده قبول عام یافته بود, با تحقیقاتی که بوسیله دانشمندان در رابطه با هوش و استعداد و خلاقیت انسانها انجام گرفت , بتدریج اعتبار خود را از دست داد بطوریکه در حال حاضر این نظریات و فرضیات به کلی باطل شده است , بعنوان مثال امروز مشخص شده است که هیچگونه ارتباطی بین اندازه جمجمه و رنگ پوست و استعداد خلاقیت انسانی وجود ندارد.
    نابرابریهای اجتماعی از دیدگاه فونکسیونالیستی

    فونکسیونالیسم که در فارسی اصطلاح مکتب کارکردگرائی , "مکتب اصالت کارکرد"و نیز "مکتب اصالت بکارائی " را بعنوان معادل آن بکار بردهاند , در واقع مکتبی است که در مقابل مکتب تکامل که در قرن نوزدهم رواج داشته است به مقاله برخاسته بود.

    پیروان این مکتب , روشها و نتیجه گیریهای طرفداران مکتب تکاملی را بی اعتبار دانسته و سعی نمودند تا بدون توجه به تاریخ پدیدههای اجتماعی و کارکردهای آنها را در مقاطع معین و مشخصی از تحول آنها مورد مطالعه و بررسی قرار دهند. در جامعه شناسی مونکسیون fonction فرانسه و فانکشنfunction انگلیسی , به معنای نتایج حاصله و آثار عینی پدیدههای اجتماعی بکار میرود ,بنابراین هر پدیده اجتماعی در کل نظام اجتماعی دارای کارکردی است.

    فونکسیونالیسم ابتدا بوسیله مردم شناسان بصورت مکتب و روشی جدید در مطالعات اجتماعی معرفی شد و این بدان خاطر بود که جوامع ابتدائی مورد مطالعه مردم شناسان دارای تاریخ مشخص و معلومی نبودند و همین بی تفاوتی نسبت به مطالعه جامعه از دید تاریخی موجب شد که در تمام مدت چند دههای که فونکسیونالیسم قدرت یافته و بر جامعه شناسی و مردم شناسی ! ستیلا یافته بود. سنت تاریخ گرائی در مطالعات اجتماعی نه اهمیتی در تحقیقات تئوریک داشته باشد و نه در تحقیقات تجربی و در این میان توجه جامعه شناسان تنها به توصیف و تجزیه و تحلیل ساخت و وظایف سازمان اجتماعی معطوف شده بود. منظور از فونکسیون در جامعه شناسی , وظیفه یا کارکرد هریک از عناصر تشکیل دهنده یک کل اجتماعی در کل آن نظام اجتماعی است بصورتی که هر عنصر بتواند نیازی را در نظام اجتماعی بر طرف نموده و در بقاء و تداوم ساخت آن کل نیز سهم و مشارکت معینی داشته باشد.

    غالباً برانیسلاومالنیوفسکی و"رادکلیف براون" مردم شناسان انگلیسی را بعنوان بنیان گذار کارکردگرائی "نام میبرند معذالک چنانچه بخواهیم منشاء این طرز تفکر و تحلیل از جامعه و پدیدههای اجتماعی را دقیق تر مورد مطالعه قرار دهیم, باید حقیقت واقف خواهیم شد که فونکسیونالیسم ریشه در اروکانیسیسم قرن نوزده داشته و اورگانیسم خود نشاءت گرفته از تفکر فلسفی متفکران عهد باستان د رتمدنهایی چون ,هند ,چین ,رم و یونان باستان است .

    "در کتابهای مقدس هندی عهد باستان چنین تصور شده است ک چهار کاست اصلی از دهان و بازوها ورانها و پاهای "برهما"خلق شدهاند از این رو نوعی همبستگی اورگانی (عضوی)میان ,کاستها وجود دارد و هر کاستی نیز دارای وظیفهای ویژه است که از بدو پیدایش برای وی معین شده است .برای آنکه نظم اورگانی محفوظ بماند(همچنانکه اندازههای بدن انسان تغییر ناپذیراند و هریک وظایفی معین دارند ) کاستها نیز باید به همان شکل نخست باقی مانده و کوچکترین تغییری در آنها روی ندهد . به هر حال , این تصور که دولت همچون موجود جانداری عمل میکند و طبقه حاکم و تودههای زیر دست هر دو برای دوام و بقای آن ,ضرورت دارند, در ادوار مختلف مورد تأیید و موافقت صریح یا ضمنی متفکران مذهبی و غیر مذهبی بوده است.

    افلاطون, ارسطو و سیر و از جمله متفکران باستانی هستند که به مقایسه بین اندامهای انسانی و نظامهای اجتماعی پرداختهاند و سعی در آن داشتهاند که پیوسته بر این تشابه تاکید ورزند .مثلاً به عقیده افلاطون: "همچنان که هر آدمی سه جزء دارد, جماعت نیز سه طبقه است . اول اولیای امور که قوه عاقلهاند و در جماعت حکم سر را دارند. دوم سپاهیان که حافظ و نگهبان قوه غضبیه و به منزله سینهاند, سوم پیشه وران از ارباب صناعت و زراعت که وسیله رفع حوائج مادی و مانند شکم میباشند ,همه این طبقات باید برای جمعیت کار کنند و در تحت نظر و اداره دولت که مظهر جماعت باشند."

    در دو قرن اخیر با الهام از اندیشمندان باستانی متفکرانی چون اگوست کونت , اسپنسرودورکیم نظریه اورگانیسیم را در قالب جدیدی که بعداً منجر به پیدایش مکتب کارکرد گرائی گردید ارائه نمودند: مهمترین اصولی را که فونکسیونالیسم بر آنها متکی است میتوان بشرح زیر بیان نمود:


    اصل ضرورت فونکسیونی : بدین معنا که بر اساس این اصل وجود پدیدههای اجتماعی که در کل ساختی را بوجود آوردهاند ضروری است یا بعبارت دیگر تمام نظامهای اجتماعی در جامعه انسانی بدلیل مقتضیات معینی بوجود آمدهاند و بنابراین ضرورت دارند.
    اصل دوم فونکسیونالیسم همگانی و همه جائی بودن ضرورتهای اجتماعی میباشند . مردم شناسان فونکسیونالیست کلاسیک به اصل مثبت بودن کارکرد نیز اعتقاد داشتهاند. بدین معنا که هر پدیده فرهنگی در نظام اجتماعی دارای کارکردی مثبت است ولی این اصل توسط فونکسیونالیست های معاصر پذیرفته نشده است .

    فونکسیو نالیست های معاصر مفاهیم جدید در این مکتب وارد کرده و در نظریات افراطی نظریه پردازان اولیه تعدیلی ایجاد نمودهاند . این مفاهیم عبارتند از :


    نتایج مناسب : هرگاه نتایج یک پدیده اجتماعی برای کل جامعه مفید بوده و به تداوم و تثبیت آن کمک کند, نتایج مناسب نامیده میشود. مثلاً پدیده اصلاحات ارضی در کشورهای در حال توسعه قرار است نتایجی مثبت برای اکثریت کشاورزان ببار آورد...
    نتایج نامناسب : هرگاه نتایج با فعالیتهای یک پدیده اجتماعی تاثیر منفی داشته و به نحوی سبب ضعف و تزلزل نظام اجتماعی شود, آنرا نتایج نامناسب مینامند مثلاً نژاد پرستی در ایالات متحده آمریکا سبب تبعیض نژاد و اختلافات قومی و ملی شده , طبعاً این امر یک مشکل اساسی برای آن جامعه به حساب میآید..
    نتایج آشکار: هرگاه یک پدیده اجتماعی (مثلاً اصطلاحات ارضی)همان نتایج مشخصی را ببار آورد که مورد نظر بوده است , اثرات حاصل را نتایج آشکار مینامند.
    نتایج پنهان: هرگاه اجرای یک سلسله اصلاحات یا انجام یک فعالیت اجتماعی نتایج دیگری غیر از آنچه مورد نظر بوده ببار آورد آنرا نتایج پنهان یا ضمنی مینامند.مثلاً میدانیم منظور از مجازات متخلفان صاحب وسائل نقلیه , اجرای قوانین راهنمایی و رانندگی است که نتایج آشکار این پدیده است , در حالی که مجازات متخلفان علاوه بر این کارکرد ضمنی دیگری هم دارد که ایجاد درآمد برای دولت است . دیده شده که در بعضی از ایالات (آمریکا )کارکرد ضمنی یعنی کسب درآمد بیشتر مقدم در کارکرد اصلی است : یعنی پلیس های آن منطقه سعی دارند حتی الامکان تعداد بیشتری از رانندگان را جریمه کنند.

    با توجه به آنچه که گفته آمد برخورد جامعه شناسان "کارکردگرا" با موضوع قشربندی اجتماعی و نابرابریهای طبقاتی کاملاً مشخص است : پدیده نابرابریهای اجتماعی از دیدگاه فونکسیونالیستی , امری طبیعی , همگانی و دارای کارکرد است .

    بر اساس این طرز تفکر نابرابری و قشربندی اجتماعی وسیلهای است تا در جامعه بهترین موقعیت های اجتماعی توسط شایسته ترین افراد اشغال شود و بدین ترتیب موجبات تفاهم و وفاق اجتماعی بین اعضاء جامعه را فراهم آورد. به عبارت دیگر آنچه فونکسیونالیسم بدنبال آ، است ایجاد تعادل و حفظ وضع موجود و نظم اجتماعی است.

    فونکسیونالیستها که در حقیقت توجیه گر نظام سرمایهداری غرب هستند, به وجود طبقات اجتماعی به مفهومی که مارکس و پیروانش بدان پرداختهاند, اعتقاد نداشته , بلکه جامعه را متشکل از قشرها و گروههای مختلفی میدانند که بدلیل کارکردهای متفاوتی که هر یک دارند تمایزات و تفاوتهایی نیز از لحاظ امتیازات و موقعیت های اجتماعی و اقتصادی بین آنها وجود دارد و این نابرابریهای اجتماعی – اقتصادی برای پویایی نظام اجتماعی و دوام آن ضرورت دارد.

    از طرف دیگر با توجه به اینکه افراد یک جامعه دارای نقش های اجتماعی با ارزشهای متفاوتی بوده که هر یک به نوبه خود سهمی در استمرار نظام اجتماعی دارد بنابراین نقش های پر ارزش تر و با اهمیت تر پاداش بیشتری از جامعه دریافت میدارند و در نتیجه وجود تفاوتهای طبقاتی و نابرابریهای اجتماعی کاملاً طبیعی و ضروری میباشد . یعنی در حقیقت توزیع ناعادلانه پاداش در چنین نظامی موجب ثابت و تعادل جامعه میگردد. بدین ترتیب در نظر فونکسیونالیست ها طبقه اجتماعی در ارتباط با تولید قرار نداشته و مقولهای گذرا مربوط به مقطع معینی از تاریخ جوامع نیست بلکه قشر بندی اجتماعی دائمی و امری اجتناب ناپذیر است که از نیازهای جامعه نشاءت میگیرد و در نهایت به نفع همه افراد جامعه میباشد.

    فونکسیونالیست ها به تحولات عمیق و انقلاب توجهای نداشت و در مطالعات خود تنها تغییرات جزئی که ساخت را بکلی دگرگون ننموده بلکه تعادلی جدید را جایگزین تعادل پیشین میسازد, در مد نظر دارند, بعبارت دیگر آنچه فونکسیونالیست ها خصوصاً فونکسیونالیستهای آمریکایی در این زمینه ارائه میدهند جامعه شناسی تغییر است و نه جامعه شناسی تحولات اجتماعی , در زمره فونکسیونالیست های مشهور معاصر میتوان: "تالکوت ونز","دیویس" ,"مور" نام برد که هر یک صاحب نظریههای مستقلی میباشند.

    علاوه بر نظریه پردازانی که از آنها سخن رفت ، دسته دیگری از جامعه شناسان را نیز میتوان اضافه نمود که شاید بتوان آنها را تحت عنوان نظریه پردازان مستقل نامید. این گروه از جامعه شناسان در عین حالیکه تمایلات مارکسیستی ندارند ولی روش فونکسیونالیستی نیز آنها را اقناع نمیکند. ماکس وبر جامعه شناس معروف آلمان, موریس هالبواکس و لویدوارنر را میتوان در این زمره محسوب نمود.
     
  8. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    نابرابریهای طبقاتی و نزاع خارجی

    از جمله معروفترین اصحاب نزاع خارجی که نابرابریهای اجتماعی و تشکیل طبقات را با تضاد یا نزاع خارجی میان گروههای انسانی ربط میدهند عبدالرحمن ابن خلدون است . در حقیقت ابن خلدون را بدین دلیل میتوان در این دسته جای داد که دور تسلسل و توالی نزاع شیوه تولید کوچ نشینی و یکجا نشینی را مورد بررسی قرار داده و تشکیل دولت و در نتیجه ایجاد طبقات را حاصل تسلط قهر آمیز یکی بر دیگری میداند و بدین ترتیب گروه غالب خود را بعنوان طبقهای ممتاز و طایفهای برتر بر اکثریت مغلوب قلمداد میکند.

    پیش از ابن خلدون نیز بعضی متفکران باستانی نظریه نزاع خارجی را با تکیه به زور و بر خورد قهر آمیز و ستیز دائمی بین عناصر بیان نمودهاند هراکلیتوس ,پلیبیوس،اپیکور ولوکریتوس, نمایندگان چنین طرز فکری میباشند.

    از جمله دیگر متفکرانی که بعنوان یکی از بانیان مکتب نزاع اجتماعی میان گروهی مطرح است توماس هابز انگلیسی است که نظریات خود را در کتابی بنام "لویاتان" آورده است . هابز عقیده داشت که در شرایط طبیعی که پیمان و قرار داد اجتماعی بین نوع بشر وجود ندارد هر فرد تحت تاثیر غرایز سرکش خود برای دیگران در حکم گرگ است . در لویاتان کلمه ای که حاکی از روابطی جز از جنگ و تصرف و گاهی وقفهای در جنگ باشد ,نیامده است و مطابق اصول هابز , این وضع نتیجه فقدان دولت بین المللی است , زیرا که روابط دول هنوز در حالت طبیعی است که همان جنگ همه بر ضد همه باشد..

    یکی از مشهورترین اصحاب نظریه نزاع خارجی , متفکر اطریشی قرن نوزدهم "لودویک گومپلویچ" است وی تسلط گروهی بر گروهای دیگر را منشاء پیدایش دولت میداند. وی که از زمره داروینیستهای اجتماعی محسوب میگردد عقیده دارد که جنگ و ستیز میان گروههای انسانی شبیه تنازع بقاء در طبیعت است و در زمانی که اقلیت متشکل و منظم بر تودههای پراکنده و بی سامان مسلط میگردد , طبقه حاکم را بوجود میآورد .

    "اپن هایمر" جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی (1943-1864) نیز از کسانی است که ملهم از نظریان ابن خلدون بوده است تحول دولت و طبقه مسلط را که نتیجه تسلط آمیز گروهی به گروه دیگر میداند , در شش مرحله در کتابی تحت عنوان "دولت "ذکر نموده است که از مرحله اول که دوره قتل و غارت است آغاز میگردد و تا حاکمیت کامل گروه فاتح و بر سایرین و تشکیل دولت و طبقات مختلف خاتمه مییابد.
     
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    از جمله معروفترین اصحاب نزاع خارجی که نابرابریهای اجتماعی و تشکیل طبقات را با تضاد یا نزاع خارجی میان گروههای انسانی ربط میدهند عبدالرحمن ابن خلدون است . در حقیقت ابن خلدون را بدین دلیل میتوان در این دسته جای داد که دور تسلسل و توالی نزاع شیوه تولید کوچ نشینی و یکجا نشینی را مورد بررسی قرار داده و تشکیل دولت و در نتیجه ایجاد طبقات را حاصل تسلط قهر آمیز یکی بر دیگری میداند و بدین ترتیب گروه غالب خود را بعنوان طبقهای ممتاز و طایفهای برتر بر اکثریت مغلوب قلمداد میکند.

    پیش از ابن خلدون نیز بعضی متفکران باستانی نظریه نزاع خارجی را با تکیه به زور و بر خورد قهر آمیز و ستیز دائمی بین عناصر بیان نمودهاند هراکلیتوس ,پلیبیوس،اپیکور ولوکریتوس, نمایندگان چنین طرز فکری میباشند.

    از جمله دیگر متفکرانی که بعنوان یکی از بانیان مکتب نزاع اجتماعی میان گروهی مطرح است توماس هابز انگلیسی است که نظریات خود را در کتابی بنام "لویاتان" آورده است . هابز عقیده داشت که در شرایط طبیعی که پیمان و قرار داد اجتماعی بین نوع بشر وجود ندارد هر فرد تحت تاثیر غرایز سرکش خود برای دیگران در حکم گرگ است . در لویاتان کلمه ای که حاکی از روابطی جز از جنگ و تصرف و گاهی وقفهای در جنگ باشد ,نیامده است و مطابق اصول هابز , این وضع نتیجه فقدان دولت بین المللی است , زیرا که روابط دول هنوز در حالت طبیعی است که همان جنگ همه بر ضد همه باشد..

    یکی از مشهورترین اصحاب نظریه نزاع خارجی , متفکر اطریشی قرن نوزدهم "لودویک گومپلویچ" است وی تسلط گروهی بر گروهای دیگر را منشاء پیدایش دولت میداند. وی که از زمره داروینیستهای اجتماعی محسوب میگردد عقیده دارد که جنگ و ستیز میان گروههای انسانی شبیه تنازع بقاء در طبیعت است و در زمانی که اقلیت متشکل و منظم بر تودههای پراکنده و بی سامان مسلط میگردد , طبقه حاکم را بوجود میآورد .

    "اپن هایمر" جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی (1943-1864) نیز از کسانی است که ملهم از نظریان ابن خلدون بوده است تحول دولت و طبقه مسلط را که نتیجه تسلط آمیز گروهی به گروه دیگر میداند , در شش مرحله در کتابی تحت عنوان "دولت "ذکر نموده است که از مرحله اول که دوره قتل و غارت است آغاز میگردد و تا حاکمیت کامل گروه فاتح و بر سایرین و تشکیل دولت و طبقات مختلف خاتمه مییابد.
    نابرابریهای طبقاتی از دیدگاه مارکس
    مارکس و پیروانش را از اصحاب نزاع داخلی با درون گروهی مینامند, بدین معنا که بر خلاف نظریات متفکرانی که شرح آنها گذشت, این دسته ,وجود طبقات و نابرابریهای اجتماعی را نتیجه تضاد درون گروهی با نزاع بین گروهی که صاحب وسایل و ابزار تولیدند و گروهی که فاقد آنند میدانند .آراء مارکس را در این باره میتوان بصورت زیر خلاصه نمود:
    در جامعه شناسی مارکس, چهار نکته اساسی در مورد تضادهای اجتماعی بشرح زیر وجود دارد:

    تداوم و پیوستگی تضادهای اجتماعی در تمام جوامع وجود دارد, بدین معنی که تضاد جزئی از زندگی از آن جدا ناپذیر است و هر آنچه که حیات دارد, پیوسته و بدون وقفه در رابطه با حالتهایی از ستیز است . جامعه نیز که متشکل از انسانهاست مستثنی از این قاعده نمیباشد زیرا در حقیقت تضاد لازمه و وابسته ذات و کارکردهای آنست.
    آنکه بر اساس نظریات مارکس تضادهای اجتماعی, عبارتند از تضادهای منافعی که لزوماً تنها دو گروه را در مقابل هم قرار میدهند, زیرا در جامعه تمام تضاد منافع در نهایت به مخالفت بین کسانی که نفع خود را در نگهداری و ادامه وضعیت موجود میدانند و کسانیکه نفع خود را در دگرگونی وضع موجود میدانند ختم میگردد. بعبارت دیگر همیشه در رابطه با وضعیت وجود است که موقعیت دو طرف متخاصم معین و مشخص میگردد و در حقیقت در رابطه با وضعیت موجود تنها انتخاب ممکن ,نهایتاً یا حفظ وضعیت موجود است و یا دگرگونی در آن .
    مارکس , تضاد را موتور یا نیروی محرکه اصلی تاریخ میدانست و به عقیده وی تضاد لزوماً و قویاً باعث دگرگونیهایی در زمانهای کم و بیش کوتاه میگردد و در حقیقت در نتیجه مخالفت بین گروههای مختلف ذینفع است که ساخت اجتماعی دگرگون میشود.
    بالاخره مارکس با تحلیل دگرگونیهای اجتماعی ,روشی تازه ارائه داده است بدین ترتیب که دگرگونیها را در رابطه با دو دسته از عوامل باید مورد بررسی قرار داد : اول نیروهایی برونی که خارج از سیستم قرار دارند مثل اثرات محیط طبیعی ,اقلیم و یا اشاعه و گسترش تکنیک و آگاهیها و دوم نیروهای درونی که توسط سیستم اجتماعی و در درون خود سیستم و از کار کردهای آن یا میگیرند و نشاءت مییابند و این در واقع یکی از ویژگیهای سیستم اجتماعی است که در درون خود نیروهایی را وجود میآورد که باعث دگرگونی و تبدیل آن میشود.

    همچنین ببینید :


    نقد رالف دارندرف در مورد نظریات مارکس : "رالف دارندرف " جامعه شناس آلمانی آراء مارکس را نقد نموده و اشتباهاتی را در موارد زیر با و نسبت میدهد:


    تضادهای اجتماعی و تضادهای طبقاتی
    اول آنکه مارکس تمام تضادهای اجتماعی و یا لااقل تضادهایی را که از لحاظ تاریخی بر اهمیت هستند, در ردیف تضادهای طبقهای قرار میدهد , در حالیکه بنا به عقیده دارند رف, مارکس این مسئله را به سادگی تلقی نموده است و طبقه چیزی جز گروههای ذینفع نیست که افراد یک جامعه در درون آنها با هم به مخالفت بر میخیزند و مبارزه طبقاتی که موجب تحرکاتی در جامعه میشود لزوماً منتج به مبارزه طبقاتی نمیشود و مارکس در حقیقت با توجه به نوع خاصی از تضاد و در شرایطی خاص, مبارزه طبقاتی را تعمیم داده است بصورتیکه تصور میکند که تمام تضادهای اجتماعی , به مبارزه طبقاتی منتهی میگردد. البته وضعیت و شرایط جامعه سرمایهداری اوایل قرن نوزدهم ممکن است این مدعا را توجیه کند ولی امروزه دیگر نمیتوان چنین اشتباهی را تکرار نمود.


    تضادهای طبقاتی و انقلاب
    به نظر مارکس , تضاد طبقاتی لزوماً و بطور قابل اجتناب به انقلاب ختم میگردد و در نظر وی انقلاب تنها نتیجه و ثمره مبارزه طبقاتی است. درحالیکه در تاریخ تضادهای طبقاتی واژگونی یک نظام بوسیله انقلابات شدید تنها مواردی استثنائی است و آنچه که معمولاً و در موارد مکرر مشاهده میشود, طبقه مسلط است که ایده های جدید را اخذ میکند و خود تغییراتی خنثی کردن عوامل مستعد و محرک دارای قابلیت انجام میدهد.

    "دارندرف" را متهم به انجام تحلیلی سکونی از مبارزه طبقاتی میکند زیرا به عقیده مارکس قبل از هر انقلاب سیستمی از طبقات مخالف وجود دارد که موقعی که این سیستم به حد نهایی تکامل و اعتلای خود رسید , از هم میپاشد و با نابودی خود , جای خود را به سیستم جدیدی میدهد بنابراین انقلاب در تحلیل مارکسیستی , تنها لحظه واقعاً پویا از تاریخ است ,ولی این گونه تحلیل تاریخی تنها در موارد خاصی صادق است زیرا تمام تحولاتی را که بدون انقلاب انجام پذیرفته است نادیده میانگارد.

    بعبارت دیگر اینگونه تحلیل تاریخی تمام دگرگونیها و تحولات ساختی را که حتی از مبارزه طبقاتی میتوانند مایه بگیرند یکسره بدست فراموشی میسپرد . در حقیقت مبارزه طبقاتی لزوماً باعث اعتلاء و تکامل یک نظام مبتنی بر تضاد طبقاتی نمیشود بلکه معمولاً مبارزه طبقاتی , موجب تغییرات و تبدیلات دایم در سیستم موجود شده و این تغییرات ضمناً به سیستم امکان موجودیت نیز میدهد و بنابراین بدلیل همین تحولات است که مبارزات طبقاتی به ندرت باعث انقلاب گردیدهاند.
     
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی

    کنترل اجتماعی

    کنترل اجتماعی عبارت از وسایلی است که بر رفتار افراد اثر می گذارد و آنان را به پیروی از هنجارها و ارزشها وادار می کند.در صورتی که فردی از هنجارهای اجتماعی سرپیچی کند و رفتارش مخالف هنجارها و ارزشهای اجتماعی باشد،از طرف گروه یا جامعه مورد سرزنش و مجازات قرار می گیرد.واژه کنترل اجتماعی در زبان انگلیسی به معانی قدرت،توانائی،تسلط و اقتدار آمده است.این واژه در زبان فرانسه با مفهوم اجبار اجتماعی منطبق است و این همان معنائی است که اگوست کنت تحت عنوان قدرت معنوی (pouvoir sprituel )به کار برده است.
    از نظر اگوست کنت ویژگی اصلی قدرت معنوی آن است که هدایت عالی تعلیم و تربیت خصوصی و عمومی را بر عهده دارد.قدرت معنوی عبارت است از مجموعه افکار و عاداتی که افراد را برای پذیرش نظم جامعه ای که در آن زندگی می کنند و وظیفه ای که انجام می دهند آماده می سازد.وی می گوید تعلیم و تربیت تنها به نسل جوان اختصاص ندارد ،بلکه نسل بالغ را نیز شامل می شود.بنابراین همه وظایف اجتماعی را در بر خواهد داشت.هدف این وظایف معنوی آن است که اصولی که در افراد نفوذ پیدا کرده است،یعنی ارزشها ،هنجارها و رسوم و غیره را به آنان نشان دهد و با استفاده از حد اعلای تاثیر وسایل اخلاقی هر بار که افراد از این اصول دور می شوند به آنان یادآور شود و آنان را به اجرای این وظایف برانگیزد.
    در واقع کنترل اجتماعی بر اساس ضرورتی است که از طرف جامعه برانگیخته می شود و افراد را به منظور حفظ انتظام جامعه به قبول ارزشهای اجتماعی و رعایت هنجارهای اجتماعی وادار می کند و در اجرای این امور،جامعه نظامهای پاداش و مجازات ویژه ای دارد.بدینسان افرادی را که خلاف ارزشها و هنجارهای اجتماعی رفتار می کنند سرزنش و مجازات می کند و آنهایی را که رفتاری متناسب با هنجارها و ارزشهای اجتماعی جامعه دارند تشویق می کند و پاداش می دهد.