1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ریشــــه ضرب المثل ها -

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏5/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    دیوان بلخ
    ============================
    قضاوت و داوری باید مبتنی بر اصول عدالت و رعایت کمال بی نظری باشد. اگر به ترازوی عدالت که در سالن دادگاه جنایی کاخ دادگستری تهران نصب است نگاه کنیم ملاحظه می شود که نگهدارنده ی شاهین این ترازو دارای چشمانی اعمی و نابیناست. در واقع این معنی افاده می شود که عدالت کور است و در مقام قضا تنها نور حقیقت به آن روشنی می بخشد. بدیهی است اگر جز این باشد یعنی چشم قاضی به دوستان و بستگان افتد و گوش قاضی هر ندایی را پذیرا شود آن چنان دیوان و دارالقضا سالبه به انتفای موضوع خواهد بود و آن را به «دیوان بلخ» تشبیه و تمثیل می کنند. شهر بلخ که امروز جزو کشور افغانستان است سابقا از مهمترین بلاد خراسان بزرگ بود و قبل از ظهور اسلام در آنجا پیران بودا و زردشت هر یک کانونی داشتند و سرزمین بلخ را به این ملاحظه مقدس و گرامی می شمردند. پس از پیدایش دین اسلام باز هم شهر بلخ نام و عنوان داشت چنان که آنجا را «قبة الاسلام» و «ام البلدان» و «دارالملک» مینامیدند و شخصیتهای نامداری چون «مولانا جلال الدین محمد مولوی» و «ابوشکور» و «شهید بلخی» و «قاضی حمیدالدین صاحب مقامات حمیدی» و «ابوعلی سینا» و «ناصر خسرو قبادیانی» متخلص به حجت و سدها عالم و فاضل و دانشمند دیگر از آنجا و آبادیهای اطرافش برخاستند. شهر بلخ در آن عصر و زمان به قدری عظمت داشت که تنها از طبقهی فضلا و دانشمندان، پنجاه هزار کس در آن جای داشتند. «در معموری به مثابه ای رسیده بود که در نفس شهر و قراء، هزار و دویست موضع نماز جمعه می گزاردند و هزار و دویست حمام کدخدا پسند در آن نواحی موجود بود.» برای آنکه ریشه ی تاریخی ضرب المثل «دیوان بلخ» بهتر روشن شود فقط یک نمونه از قضاوتهای مضحک و دور از موازین عقل و انصاف قاضی موصوف را در زیر می آوریم : روزی زنی به محضر قاضی بلخ آمد و از شوهرش به تفصیل شکایت کرد که بخیل و ممسک است، خرج خانه نمی دهد، بد اخلاق است و با او سر یاری و سازش ندارد. قاضی سخنان شاکیه را به دقت گوش می کرد ولی بدون تامل و تفکر مرتبا سرش را تکان می داد و می گفت : «حق با شماست !» زن با رضایت و خشنودی از دیوان بلخ خارج شد و امیدوار بود که حکم قاضی به نفع او و علیه شوهرش صادر خواهد شد. دیر زمانی نگذشت که شوهر زن شاکی به دیوان بلخ آمد و از همسرش به گناه آنکه علاقه به زندگی زناشویی ندارد و پر توقع و پر افاده است داستانها گفت. قاضی احمد حنفی این مرتبه با قیافه ی اندوهگین سخنان مرد شاکی را شنید و در فواصل صحبت شاکی با بیان فصیح می گفت : «حق با شماست ! حق با شماست !» همسر قاضی که در کنار پنجره ی اطاقش شاهد این صحنه ی مضحک و تصدیق بلاتصور از طرف شوهرش بود به محض آنکه شاکی از دارالقضا خارج شد به درون رفت و مشت محکمی بر فرق شوهرش کوبید و گفت : «ای نفهم احمق، این چه نوع قضاوت است که می کنی ؟ در کدام یک از محاکم و محاضر قضایی دنیا سابقه دارد که قاضی روی اظهارات مدعی و مدعی علیه، رای مشابه دهد ؟ آیا هیچ می دانی که آن زن شاکیه همسر این شاکی بوده است ؟» قاضی کتک خورده نیشخندی زد و در جواب همسر خشمگین گفت : «حق باتست ! تو هم درست می گویی !» در واقع جناب قاضی با این سه رای مشابه نشان داد که در فرهنگ دیوان بلخ میدان حق و حقیقت آن قدر وسیع است که می توان عارض و معروض و شاکی و متشکی عنه را با هم در آن جای داد ​
     
  2. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    شتر دیدی ؟ ندیدی



    اگر یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن ، باعث زحمت و گرفتاری
    خودش با دیگری بشود به او می گویند : شتر دیدی ؟ ندیدی .


    گویند : سعدی از دیاری به دیار دگر می رفت . در راه چشمش به جای پای
    یک مرد و یک شتر افتاد که از آنجا عبور کرده بودند .
    کمی که رفت ، جای پنجه های دست مسافر را دید که به زمین تکیه داده و بلند شده ،
    پیش خود گفت : « سوار این شتر زن آبستنی بوده » .
    بعد یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید ،
    پیش خود گفت : « یک لنگه ی بار این شتر عسل ، لنگه ی دیگرش روغن بوده » .
    باز نگاهش به خط راه افتاد ، دید علفهای یک طرف جاده چریده شده
    و طرف دیگر نچریده باقی مانده ؛
    گمانش برد : « شتر یک چشم کور و یک چشم بینا داشته » .
    از قضا ، خیالات سعدی هم درست بود و ساربانی که از مقابلش گذشته بود به خواب می رود
    و وقتی که بیدار می شود ، می بیند شترش رفته .
    او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید . پرسید : « شتر مرا ندیدی ؟»
    سعدی گفت : « ترا شتر یک چشم کور نبود؟»
    مرد گفت : « آری »
    گفت : « یک لنگه بار شتر عسل ، لنگه ی دیگرش روغن نبود ؟»
    گفت : « آری »
    گفت : « زن آبستنی بر شتر سوار نبود ؟»
    گفت : « چرا »
    سعدی گفت : « من ندیدم ! »
    مرد ساربان که همه ی نشان ها را درست شنید ، اوقاتش تلخ شد و گفت :
    « شتر مرا دزدیده ای ، همه ی نشانی ها نیز صادق است .»
    بعد با چوبی که در دست داشت ، شروع کرد سعدی را زدن .
    سعدی تا خواست بگوید من از روی جای پا و علامت ها فهمیدم ،
    چند تایی چوب ساربانی خورده بود .
    وقتی مرد ساربان باور کرد که او شتر را ندزدیده ، راه افتاد و رفت .
    سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت :

    سعدیا ! چند خوری چوب شترداران را ******* تو شتر دیدی ؟ نه جا پاشم ندیدم ​
     
  3. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    آدم بی گناه پای دار می رود ولی سر دار نمی رود
    ===========================
    روایت است که در یک درگیری قتلی رخ می دهد و قاتل فرار می کند
    مامورین به شخصی مضنون می شوند و او را دستگیر می کنند
    فرد مضنون هر چه التماس می کند که من بی گناهم حرفش را قبول نمی کنند
    و پس از محاکمه چون شاهدی ندارد به اعدام محکوم می شود
    روز اعدام طناب بر گردن او می بندند و بالای دار می کشند
    اما طناب پاره می شود و از بالای دار می افتد
    وقتی دوباره می خواهند او را بالا بکشند قاتل اصلی که جز تماشاگران بوده
    جلو می آید و می گوید : او را رها کنید ، او بی گناه است و قاتل منم
    پس او را به زندان می برند و بی گناه را آزاد می کنند
    مقصود این مثل این است که شخص بی گناه مجازات نخواهد شد
    و در پایان بی گناهی اش ثابت می شود ، ولو به پای چوبه ی دار ​
     
  4. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    خان یغما
    _______________________
    هر گاه ثروت و مکنتی در معرض دستبرد و غارت و چپاول افراد زورمند متعدی قرار گیرد و چیزی برای صاحب مال و یا وارثان صغیر و ناتوان باقی نگذارند ناظران خیراندیش اصطلاحاً می گویند:«مگر خوان یغماست که این طور چپاول می کنند؟» به طوری که ملاحظه می شود از ترکیب دو لغت خوان و یغما به مفهوم سفرۀ غارت و چپاول افاده معنی می کنند در حالی که چنین نیست و واژۀ یغما در این عبارت معنی و مفهوم دیگری دارد و عمل غارتگری و چپاول به هیچ وجه با معنی واقعی و تاریخی خوان یغما تطبیق نمی کند. همانطوری که اشاره شد خوان یغما به معنی سفرۀ غارت چپاول نیست و متأسفانه مانند سایر غلطهای مشهور، این عبارت هم به غلط، مشهور و مصطلح گردیده است. نگارنده نیز تحت تأثیر همین اشتباه در صدد برنیامد راجع به ریشۀ تاریخی این ضرب المثل زحمت تحقیق و حتی تفکر به خود دهد زیرا ظاهراً چنین به نظر می رسید که خوان یغما لغت مرکبی است از دو واژۀ خوان به معنی سفره و یغما به معنی غارت، و ارتباطی با این قسمت که ناظر بر ریشه های تاریخی و واقعی امثال و حکم است نخواهد داشت ولی در یکی از مجلات ماهانۀ تهران مقالۀ محققانه ای به قلم دکتر علی اصغر حریری تحت عنوان: تحقیقی دربارۀ نام و هنگام جشن سده، درج و حقیقت قضیه- البته بر راقم این سطور- روشن گردیده است. نویسندۀ محترم در مقالۀ مزبور ضمن شرح مبسوط و مستدلی ثابت کرد که جشن سده در اصل جشن شگه بود و با جشنی که پنجاه روز پیش از نوروز برپا می داشتند به هیچ وجه ارتباطی ندارد. چون در آن مقاله مطالب جامع و سودمندی راجع به خوان یغما نوشته شده است لذا برای روشن شدن ریشۀ تاریخی این عبارت مثلی که به غلط شهرت یافته بهتر دانست که آن مطالب را عیناً نقل کند: «... ما در ضمن مطالعات خود به جشنی برخوردیم که معمول اقوام سگان بود که در ایران به غلط ساکاها می نویسد و نام آن جشن را سیاحان یا مورخان یونانی سکئه یا سگه ضبط کرده اند. تشریفات این جشن درست مطابق همان تشریفات جشن سده است و از اینجاست که می توان گفت که سده در اصل سگه بوده است- سدک= سگک- و اینکه حرف گاف مبدل به دال شده است به چندین دلیل امکانی دارد که پذیرفتنی است. «در عهد اسلامی پس از آنکه طوایف تورانی ماوراءالنهر جای سگان قدیم را گرفتند دین و آیین قدیم و حتی عادات سگان را اخذ کرده بودند و از آن جمله جشنی که به طرز جشن سگه می گرفتند خوان یغما می نامیدند و چنان که می دانیم یغما نام گروهی از تورانیان است که چندی بعد به شهری داده شده است که در نزدیکی خجند کنونی واقع بوده است. در عهد مغولی و تیموری به این گونه جشنهای همراه با ضیافت نام طوی بر وزن خوی داده می شد که امروز در آذربایجان به جشن عروسی اطلاق می شود. در اوستا چندین بار از رسم طویهای عظیم و خوان یغما که از ملوک کیان و ملوک قدیم و خراسانی، اشکانیان اباورد- ابیورد- داده می شده است سخن رفته است. و آخرین ملک ایرانی اسلامی که جشن سده را به طرز سگان گرفت و خوان یغما نهاده مرداویج دیلمی بود. در باب خوان یغما سعدی گوید:
    ادیم زمین سفرۀ عام اوست
    برین خوان یغما چه دشمن چه دوست


    «نسبت غارتگری نیز که بر ترکان یغما داده اند اشاره به همین جشن و به همین عادت سورچرانی و ضیافت عام است و گرنه ترکان یغما در حقیقت مردمی سغدی و ایرانی و سخت متمدن بوده اند و شهرنشین، نه مانند و تراکمه که از تربیت مواشی و ترکتازی و غارتگری معاش می گذرانیدند. از سطور بالا چنین معلوم می شود که خوان یغما نام یکی از جشنهای مجلل و باشکوه تورانیان ماوراء النهر بوده است که آداب و رسوم آن را از جشن سگه اقتباس کرده اند. توضیح آنکه در این جشن سفره های وسیعی می گسترانیدند. انواع و اقسام خوراکهای لذیذ و نوشیدنیهای خوشگوار در آن می نهادند. از عموم طبقات دعوت می کردند که در این ضیافت عمومی حاضر شوند و ضمن انجام سایر مراسم معموله بخورند و بنوشند. اگر به این سفره و ضیافت عام نام خوان یغما داده شده است شاید از این جهت بوده که شرکت کنندگان در جشن مجاز بودند ضمن اکل و شرب هر چه می خواهند با خود ببرند. ​
     
  5. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    با سلام و صلوات
    _______________________________
    با سلام و صلوات وارد شدن یا وارد کردن، کنایه از تجلیل و بزرگداشتی است که هنگام ورود شخصیتی ممتاز به مجلس یا شهر و جمعیتی نسبت به آن شخصیت به عمل میآید. فی المثل می گویند: «فلانی را با سلام و صلوات وارد کردند»
    یا به اصطلاح دیگر: «از فلانی با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد»

    اما ریشه تاریخی این مثل:

    اخلاق و عادات و سنن جوامع بشری در احترام به یکدیگر از قدیمی ترین ایام تاریخی، همیشه متفاوت بوده است و هم اکنون نیز این احترام متقابل در میان ملل و اقوام جهان به صور و اشکال مختلفه تجلی می کند. بعضی ها در موقع برخورد و ملاقات با یکدیگر درود و سلام میگویند. برخی ضمن درود گفتن با یکدیگر دست می دهند، که در حال حاضر این سنت و رویه در همه جا و تقریبا تمام کشورهای جهان معمول و متداول است. هندی ها کف دستها را به هم می چسبانند و آنها را محاذی صورت نگاه می دارند. ژا پنیها خم میشوند و تعظیم میکنند. بعضی اقوام در خاور دور بینی ها را به هم می مالند... و قس علی هذا. در ایران قدیم بر طبق نوشتههای مورخین یونانی، احترام به یکدیگر با وضع حاضر تفاوت فاحشی داشت.
    هرودوت درباره ی اخلاق و عادات ایرانیان قدیم می گوید : «وقتی در کوچه ها به یکدیگر می رسند از کردار آنها می توان دانست که طرفین مساویاند یا نه، زیرا درود با حرف به عمل نمی آید بل آنها یکدیگر را می بوسند، و هرگاه طرفی از طرف دیگر خیلی پست تر باشد به زانو در آمده پای طرف دیگر را می بوسد.» محقق معاصر آقای «علیقلی بهروزی» ضمن نامه ی محبت آمیزی راجع به ریشه ی تاریخی سلام و صلوات، نظر و عقیده ی دیگری اظهار داشته اند که عینا درج میگردد :«... از قرن ها پیش هرگاه کسی به مکه و یا یکی از اعتاب مقدسه مشرف می شد - و این توفیق عظیمی بود - وقتی که به شهر خودش برمی گشت بیرون شهر اقامت می کرد ویا قبلا به خانواده ی خود روز ورود خویش را خبر می داد و لذا عده ی زیادی از اقوام و اقارب و دوستان و حتی اهل محل به پیشواز او می رفتند. در شهرها کسانی بودند که آنها را «چاوش» می نامیدند. یکی از این چاوشها را هم با خود می بردند. این چاوش از همان جا شروع می کرد به اشعار مذهبی با صدای بلند و آواز خواندن. بعد از هر بیت مردمی که با او بودند صلوات می فرستادند. این جمعیت با چاوش زایر را جلو انداخته تا خانه اش او را با سلام و صلوات می بردند. این ضرب المثل با سلام و صلوات از این رسم پسندیده که هنوز هم در روستاها و بعضی شهرکها رواج دارد گرفته شده است.» ​
     
  6. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    به رخ کشیدن
    _________________________
    هرگاه نیکی ها و خدمات خود و همچنین بدی ها و ناجوانمردی های کسی را یکایک برشمرند و در معرض دیدش قرار دهند تا جای انکار و تکذیب باقی نماند به این عمل در اصطلاح عامه گفته می شود «به رخش کشیدند» یا به عبارت دیگر «بالاخره فلانی به رخش کشید»، یعنی با ایراد حجت و برهان قاطع به طرف مقابل مجال انکار و تکذیب نداد. اکثریت مردم ایران و سایر فارسی زبانان گمان می کنند رخ همان چهره و صورت آدمی است و از اصطلاح به رخ کشیدن این طور باید استنباط کرد که مطلب مورد نظر از مقابل چهره و صورتش گذرانیده شد تا از نزدیک ببیند و دیگر مجال انکار و تکذیب نداشته باشد. ولی آنچه از گفتار اهل اصطلاح و آثار محققان بر می آید از این رخ معنی چهره افاده نمی شود. بلکه رخ در این مثل و اصطلاح یکی از مهره های بازی شطرنج است که جهت نقش موثری که بازی می کند در افواه عامه به صورت ضرب المثل در آمده است ​
     
  7. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    شستش خبر دار شد
    ______________________________
    عبارت بالا کنایه از این است که : به او الهام شد، پیش بینی کرد، از موضوع اطلاع یافت. این مثل غالبا هنگامی به کار می رود که دو یا چند نفر بدون اطلاع و در نظر گرفتن منافع شخصی مورد نظر تصمیم بگیرند کاری را انجام دهند ولی شخصی مورد نظر از نقشه ی آنها آگاه شود و در مقام جلوگیری از اقدام حریفان به منظور تامین منافع و مصالح خویش برآید در چنین موقع که اسرار فاش و اعمال پنهانی آشکار گردید اصطلاحا می گویند : «فلانی شستش خبردار شد» یعنی فهمید که چه می خواهیم بکنیم یا چه می خواهند بکنند. واژه ی «شست»، معانی و مفاهیم مختلفی دارد از جمله : قلابی از آهن که ماهی گیران با آن ماهی می گیرند. این قلاب آهنی را که به معنی دام آمده مجازا شست می گویند. به کاربردن واژه ی شست در مورد قلاب ماهی گیری شاید ناشی از این باشد که چون شست یعنی انگشت ابهام ماهی گیر در داخل یک سر قلاب ماهی گیری قرار دارد به همان مناسبت که زه گیر کمان را شست می گویند این قلاب ماهی گیری را نیز شست گفته اند. به طوری که می دانیم هنگامی که قلاب ماهی گیری در داخل دریا یا رودخانه در حلقوم ماهی فرو رفت ماهی به تکاپو میافتد شاید خلاصی پیدا کند. در این موقع ماهی گیر قبل از هر چیزی شستش خبر دار میشود یعنی انگشت ابهامش بر اثر جست و خیز ماهی در دریا یا رودخانه تکان میخورد و صیاد می فهمد که ماهی در دام افتاده است، پس بلافاصله قلاب را بالا می کشد و ماهی صید شده را از قلاب جدا کرده و در سبد می اندازد. ​
     
  8. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    شاه می بخشد، شیخ علی خان نمی بخشد
    ____________________________
    گاهی اتفاق میافتد که از مقام بالاتر دستوری صادر میشود ولی بخش مربوطه صدور چنان دستوری را مقرون صلاح و مصلحت ندانسته از اجرای آن خودداری میکند. در چنین موقع حواله گیرنده با طنز و کنایه میگوید : «عجب دنیایی است. شاه می بخشد شیخ علی خان نمی بخشد.» باید دید این «شیخ علی خان» کیست و فرمان شاه را به چه جهت نکول می کرد ؟ شیخ علی خان شبها با لباس مبدل به محلات و اماکن عمومی شهر می رفت تا از اوضاع مملکت با خبر شود. به مستمندان و ایتام مخصوصا طلاب علوم بذل و بخشش زیاد می کرد. ابنیه خیریه و کاروانسراهای متعددی به فرمان این وزیر با تدبیر در گوشه و کنار ایران ساخته شده است که همه را امروزه به غلط «شاه عباسی» می گویند. شیخ علی خان با وجود قهر و سخط «شاه سلیمان» شخصیت خود را حفظ میکرد و تسلیم هوسبازیهایش نمی شد چنان که هر قدر شاه سلیمان به او اصرار میکرد که شراب بنوشد امتناع می کرد. حتی یکبار در مقابل تهدید شاه پیغام داد : «شاه بر جان من حق دارد اما بر دینم من حقی ندارد.» یکی از عادات شاه سلیمان این بود که در مجالس عیش و طرب شبانه هنگامی که سرش از بادهی ناب گرم می شد دیگ کرم و بخشش وی به جوش می آمد و به نام رقاص ها مغنیان مجلس مبلغ هنگفتی حواله صادر می کرد که صبح بروند از شیخ علی خان بگیرند. چون شب به سر می رسید و بامدادان حواله ها صادره را از نزد شیخ علی خان می بردند همه را یکسره و بدون پروا نکول می کرد و به بهانهی آنکه چنین اعتباری در خزانه موجود نیست، متقاضیان را دست از پا درازتر برمی گردانید. در واقع شاه می بخشید، شیخ علی خان نمی بخشید و از پرداخت مبلغ خودداری میکرد. در سفرنامهی «انگلبرت» هم آمده : «او با قدرت کامله ای که داشت حتی می توانست وقتی که شاه می بخشد او نبخشد.» ​
     
  9. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    نان و انگور و این همه جنجال ؟
    __________________________
    هر وقت چند نفر سخن همدیگر را نفهمند و بر سر موضوعی واحد با هم جدال کنند کردها گویند : «نان و انگور و این همه جنجال ؟»
    روزی سه نفر همسفر که اولی کرد بود و دومی فارس و سومی ترک، به شهری رسیدند. هر سه نفر زبان همدیگر را نمی‌فهمیدند، قرار بود ناهار بخورند. اولی به کردی گفت : «من نان و تری اخوم»دومی نیز به فارسی گفت : «من نان و انگور می‌خورم»و سومی هم به ترکی گفت : «من اوزوم چورک ییرم» ولی اولی نفهمید که دومی همان نان و انگور را می‌خواهد و دومی هم نفهمید که سومی مایل به خوردن نان و انگور است. درنتیجه کارشان به نزاع و مجادله و زد و خورد رسید. چند نفر که زبان هر سه را بلد بودند میانجی شدند و به آنان فهماندند که هر سه نفر یک حرف می‌زنند. حضرت «مولانا جلال‌الدین محمد بلخی» در مثنوی معنوی حکایتی آورده است با این عنوان : «بیان منازعات چهار کس جهت انگور با همدگر به علت آنکه زبان یکدیگر را نمی‌دانستند»
    که با این ابیات آغاز می‌شود :
    چارکس را داد مردی یک درم** هر یکی از شهری افتاده به هم
    فارسی و ترک و رومی و عرب** جمله با هم در نزاع و در غضب
    فارسی گفتا از این چون وارهیم** هم بیا کاین را به انگوری دهیم
    آن عرب گفتا معاذ الله لا من** عنب خواهم نه انگور ای دغا
    آن یکی کز ترک بد گفت ای کزم** من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
    آنکه رومی بود گفت این قیل را** ترک کن خواهم من استافیل ​
     
  10. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    صفحه گذاشتن
    ___________________________
    عبارت بالا از اصطلاحات بسیار معمول و متعارف است که عارف و عامی از آن در مواقع شوخی و جدی استفاده میکنند. صفحه گذاشتن مرادف با منبر رفتن و غیبت کردن و بر شمردن نقاط ضعف و پرده دری است.کسی که پشت سر دیگری به جد یا هزل مطلبی بگوید و احیانا راز پنهانیش را فاش کند در عرف اصطلاح عامیانه به صفحه گذاشتن تعبیر میشود و فی المثل میگویند : «پشت سر فلانی صفحه گذاشت» و یا به اصطلاح دیگر : «پشت سر فلانی صفحه میگذارد»سابقا در نواحی جنوب ایران که اغلب بین روسای ایالات و قبایل و خوانین محلی رقابت و همچشمی و احیانا دشمنی و خصومت وجود داشت معمول بود که یک نفر رییس قبیله با خان منتفذ پس از آنکه به اسرار مکتوم و رازهای پنهان حریف خویش پی میبرد دستور میداد در آن باب با شاخ و برگهای فراوان آهنگ و تصنیف بسازند و مطربان و خوانندگان محلی آن ترانه را با دف و نی و با آواز بلند در هر کوی و برزن و گذرگاههای عمومی بخوانند و بنوازند و از این رهگذر اذهان و انظار عابرین را به شنیدن شرح رسوایهای خان حریف جلب کنند.بدیهی است خان حریف بیکار نمینشست و برای متفرق کردن خوانندگان و نوازندگان دست به اقدام متقابل میزد و از این سوی نیز به حمایت و پشتیبانی از آنان برمیخاستند . نتیجتا جنگ مغلوبه میشد و جریان قضیه به گوش همگان میرسید و خان متنفذ به مقصود خویش که همان رسوایی حریف بوده است نایل می آمد. ​