1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ریشــــه ضرب المثل ها -

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏5/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    من هلال را ديدم
    ======================
    اين مثل در موردي گفته مي‌شود كه يك نفر ديگران را از خوردن چيزي يا كردن كاري منع كند ولي خود در اولين فرصت آن منع‌كردن‌ها را نديده بگيرد و آن چيز يا كار را براي خود جايز بداند. اين نكته هم گفتني است كه در افسانه‌هاي آذربايجان گرگ و روباه دو دشمن آشتي‌ناپذيرند. روباهي گرسنه به باغي رسيد. ديد دنبه بزرگي در تله گذاشته‌اند. روباه خوب مي‌دانست كه اگر پوزه يا دست خود را به طرف دنبه دراز كند جا درجا گرفتار خواهد شد. در فكر چاره بود و اين‌ور و آن‌ور مي‌رفت كه از دور گرگي پيدا شد. روباه پيش رفت و سلام داد و گفت: «اي گرگ! چه عجب از اين طرف‌ها؟...» گرگ گفت: «گرسنه‌ام دنبال شكاري مي‌كردم». روباه گفت: «اينجا دنبه خوب و چربي هست بفرما بخور!» و با دست به تله اشاره كرد. گرگ و روباه نزديك تله رفتند. گرگ گفت: «چرا تو نمي‌خوري؟» روباه جواب داد: از بدبختي روزه هستم. گرگ باورش شد و دستش را به طرف دنبه دراز كرد، تله صدايي كرد و دنبه بيرون پريد اما دست گرگ لاي تله ماند روباه به سراغ دنبه رفت و نگاهي به آسمان كرد و صلواتي فرستاد و به خوردن مشغول شد. گرگ گفت: «آقا روباه پس تو روزه نبودي!» روباه گفت: «روزه بودم اما ماه و ديدم!» ​
     
  2. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    عجب سرگذشتی داشتی کل علی
    ========================
    چون یک نفر به دقت تمام برای دیگری حرف بزند اما آخر کار ببیند که حرفش در او اثر نکرده، این مثل را به زبان می‌آورد. یک بابایی مستطیع شده بود و به مکه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجی و همه به او می‌گفتند : حاجلی (حاج علی) اما یک دوست قدیمی داشت که مثل قدیم باز به او می‌گفت : کللی (کل علی ـ کربلایی علی). مثل اینکه اصلا قبول نداشت که این بابا حاجی شده ! این بابا هم از آن آدم‌هایی بود که تشنهی عنوان و لقب هستند و دلشان لک زده برای عنوان ! اگر هزار بلا سرشان بیاید راضیند اما به شرط اینکه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند ! حاج علی پیش خودش گفت : باید کاری بکنم تا رفیقم یادش بماند که من حاجی شده‌ام به این جهت یک شب شام مفصلی تهیه دید و رفیقش را دعوت کرد. بعد از اینکه شام خوردند، نشستند به صحبت کردن و او صحبت را به سفر مکه‌اش کشاند و تا توانست توی کله رفیقش کرد که حاجی شده ! توی راه حجاز یک نفر سرش به کجاوه خورد و شکست و یک همچین دهن وا کرد، آمدند و به من گفتند حاج علی از آن روغن عقربی که همراهت آورده‌ای به این پنبه بزن، بعد گذاشتند روی زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خیر ببینی حاج علی که جان بابا را خریدی. در مدینه که داشتم زیارت می‌خواندم یکی از پشت سر صدا زد «حاج علی» من خیال کردم شما هستی برگشتم، دیدم یکی از همسفرهاست، به یاد شما افتادم و نایب‌الزیاره بودم. توی کشتی که بودیم دو نفر دعوایشان شد نزدیک بود خون راه بیفتد همه پیش من آمدند که حاج علی بداد برس که الان خون راه می‌افتد. وسط افتادم و آشتی‌شان دادم همسفرها گفتند : «خیر ببینی حاج علی که همیشه قدمت خیر است.» نزدیکی‌های جده بودیم که دریا طوفانی شد نزدیک بود کشتی غرق شود که یکی از مسافرها گفت : «حاج علی ! از آن تربت اعلات یک ذره بینداز توی دریا تا دریا آرام بشود.» همین که تربت را توی دریا انداختم دریا شد مثل حوض خانه‌مان ... همه همسفرها گفتند : «خدا عوضت بده حاج علی که جان همه ما را نجات دادی.» خلاصه گفت و گفت تا رسید به در خانه‌شان : همه اهل محل با قرابه‌های گلاب آمدند پیشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علی زیارت قبول ... همین که پایم را گذاشتم توی دالان خانه و مادر بچه‌ها چشمش به من افتاد گفت : وای حاج علی‌جون ... همین را گفت و از حال رفت. خلاصه هی حاج علی حاج علی کرد تا قصه سفر مکه‌اش را به آخر رساند وقتی که خوب حرف‌هاش را زد، ساکت شد تا اثر حرف‌هاش را در رفیقش ببیند، رفیقش هم با تعجب فراوان گفت : «عجب سرگذشتی داشتی کل علی !!!» ​
     
  3. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    نعل وارونه می زند
    =====================
    افراد مُزَور پایبند صراط مستقیم نیستند و اصولا برنامه و برداشت زندگی آنها برمدار صحت و صداقت نیست. روال و رویه ی کارشان بیشتر بر این است که مقصود و منظور خویش را از راه معکوس انجام دهند و از راهی به سوی مقصد پیش بروند که در بادی امر جلب نظر نکند و به اصطلاح دست آنها خوانده نشود. این گونه آحاد و افراد را در عرف اصطلاح عامه مذبذب و عمل آنها را «نعل وارونه» می گویند که در قرون معاصر رنگ سیاسی نیز به خود گرفته است زیرا دول معظمه و آن عده سیاسیون کهنه کاری که در صحنه ی سیاست جهانی با شکست مواجه می شدند و افکار ملل ضعیف و استثمار شده را به سوی خود معطوف نمی دیدند از همان طریقی وارد می شدند که مورد علاقه و خاطرخواه همان ملت باشد ولی در باطن دست به کار می شدند و منظور نهایی خویش را به کرسی اجابت می نشاندند. نعل وارونه در سیاست فعلی دنیا نیز گاهگاهی بی ارج و مقدار نیست و زورمندان عالم از رهگذر سیاست نعل وارونه استفاده می کنند یعنی به ظاهر عیسی رشته و مریم بافته جلوه گری میکنند ولی باطنا دست شیطان را از پشت می بندند. به عبارت اخری نعل وارونه میزنند تا ردپای خویش را در جهت مصالح ملت های ضعیف و ناتوان بنمایانند ولی منافع ملک و ملت خود را از نظر دور نمی دارند. ​
     
  4. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    عروس ِخودم می‌دونم
    =======================
    هرگاه مادری به دختر بی‌هنر و سبکسر خود نصیحت کند که بیا و چیزی یاد بگیر و دختر خیره‌سری کند و بگوید : «بلدم اینها که چیزی نیست» مادر می‌گوید : «عروس خودم می‌دونم ! بی‌خشت خومی هم بیذار روش». دختری تازه شوهر کرده بود و سر خانه بخت رفته بود اما بس که بازیگوش و لجباز بود توی خانه باباش و زیر دست مادرش هیچ کمالی یاد نگرفته بود. یک روز شوهرش گفت : «امشب یک دمپخت عدس و کلم بپز» دخترک که بلد نبود چه بایدش کرد رفت پیش پیرزن همسایه و گفت : «می‌خوام دمپخت عدس کلم بار کنم چه کارش کنم ؟» پیره‌زن گفت : «ننه‌جون ! اول برنجش را خوب پاک کن و چند تا آب بشور». دختر گفت: «خودم می‌دونم» بعد گفت : «پوست کلم را بیگیر و عدسشم ریگ شور کن» هنوز حرف پیرزن تمام نشده بود که باز گفت : «خودم می‌دونم» پیرزن حوصله کرد و گفت : «گوشتشم تکه‌تکه کن و بوشور و تمیز کن». باز دخترک نگذاشت حرف پیرزن تمام بشود گفت : «می‌دونم» پیرزن دنیا دیده فهمید که دخترک آب بی‌لگام خورده و تربیت نشده اما ابدا به رویش نیاورد و گفت : «وقتی که عدست پخت و برنجت دانه آمد همین که دیدی داره آبش جمع میشه دورش را بالا بکش ...» دخترک با بی‌حوصلگی توی حرف پیرزن دوید و گفت : «می‌دونم» صحبت که به اینجا رسید و پیرزن دید فایده ندارد به همچی دخترک فضولی منع و نصیحت کند گفت «جونم ! حالو که خودت می‌دونی بی‌خشت خومی ام بیذار روش و دمش کن» دخترک سبکسر گفت : «خودم می‌دونم» شب شد و شوورو خونه اومد و زنک دمپخت را کشید. شوهرو همین که یک لقمه تو دهنش گذاشت دید این دمپخت عدس کلم نیست بلکه دمپخت گل و ریگ هست. چوب کشید به بختار دخترک، حالا نزن کی بزن ! دخترک گفت : «والله پیرزن همسایه‌مان یادم داد» مرد رفت پیش پیرزن تا گله بکند. پیرزن گفت : «هرچی به زنت گفتم این‌جوری بکن گفت خودم می‌دونم ! من هم گفتم حالو خودت می‌دونی بی‌خشت خومی ام بیذار روش !» ​
     
  5. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    مشکینی ای شده که از انبان ترسید
    =============================
    هر وقت کسی از یک چیز ساده و بی‌اهمیت بترسد این مثل را می‌آورند و می‌گویند : «فلانی آن مشکینی را می‌ماند که از انبان ترسید».


    یک روز یک نفر از اهالی «مشکین» برای ناهارش مقداری ماست توی انبان می‌ریزد و زیر چادر توی صحرا می‌گذارد. ظهر که برای خوردن ناهار به چادر می‌آید و می‌خواهد سر انبان را باز کند صدای جوک‌ جوکی از انبان می‌شنود نگو که ماست ترش کرده و صدا می‌کند. مردک که تا به حال همچین چیزی ندیده بود دوستانش را خبر می‌کند که : «آهای ! بیایید اینجا مار هست !» هرکدام از دوست‌هاش هم یک چوبدستی برمی‌دارند و می‌افتند به جان انبان و آنقدر می‌زنند و می‌زنند که انبان پاره می‌شود و ماست ترشیده بیرون می‌ریزد و آن وقت تازه متوجه می‌شوند که این ماست بوده نه مار. ​
     
  6. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر باشه بهتر این نمی خونه
    =============================
    هنگامی که کارفرما به کارگرش مزدی ناچیز بدهد و از او مواخذه کند که چرا خوب کار نکرده‌ای یا وقتی که ارباب به نوکر خود پرخاش کند که فلان دستور مرا چرا خوب انجام ندادی و نوکر از مزد خود رضایت نداشته باشد، در جواب او این مثل را می‌گوید. سه نفر برای دزدیدن زردآلوی شکرپاره وارد باغی شدند. ولی در بین درختان آن باغ فقط یک درخت زردآلوی هلندر میوه داشت و از زردآلوی شکرپاره اثری دیده نمی‌شد، به ناچار تن به دزدیدن نقد موجود در دادند. یک نفر از آنها برای تکاندن شاخه‌‌ها بالای درخت رفت. دو نفر برای جمع کردن میوه در پای درخت ماندند. در این بین سر و کله باغبان از دور پیدا شد، دو نفری که در پای درخت بودند پا به فرار گذاشتند ولی چون فرصت نکردند از باغ خارج شوند یکیشان به زیر شکم الاغی که در گوشهی باغ بسته بود پناه برد. دیگری خود را در جوی کوچکی به رو انداخت و دراز کشید. باغبان نزد اولی رفت و گفت : «مردک کی هستی و اینجا چه می‌کنی ؟» مرد جواب داد : «من کره‌خرم» باغبان گفت: «احمق نادان ! این خر که نر است» گفت: «باشد. مانعی ندارد. من از پیش ننه‌ام قهر کرده‌ام آمده‌ام پیش بابام»
    باغبان پیش دومی رفت و گفت : «تو دیگر کی هستی ؟» مرد گفت : «من سگم» باغبان گفت : «اینجا چه می‌کنی ؟» گفت : «معلومه، سگی از این طرف عبور می‌کرد. مرا اینجا گذاشت و رفت» باغبان رفت پیش سومی که خود را روی درخت جمع و گرد کرده بود و پشت شاخه‌‌ها قایم شده بود. گفت : «تو بگو ببینم کی هستی ؟» گفت : «من بلبلم» باغبان گفت: «اگر بلبلی یک نوبت آواز بخوان ببینم» مردکه نره غول با صدای نکره و زشتی که داشت، بنای آوازخوانی گذاشت. باغبان گفت : «خفه شو ! بلبل که به این بدی نمی‌خواند» گفت : «احمق مگر نمی‌دانی بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر است بهتر از این نمی‌خواند ؟» ​
     
  7. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    شغال مرگی
    ===========================


    این مثل به صورت شغال مردگی و خود را به شغال مردگی زدن هم اصطلاح می شود کنایه از افرادی است که ظاهرا خود را کوچک و مظلوم وانمود می کنند ولی در باطن آن چنان نیستند. ضرب المثل شغال مرگی از آنجا ناشی شده است که گاه گاهی روستاییان از اذیت و آزار شغال که به مرغان و پرندگان اهلی حمله می کند به ستوه می آیند و در سر راهش تله می گذارند تا در تله می افتد و روستاییان به قصد کشت او را می زنند. شغال بر اثر ضرب و شتم و هلهله و غوغای روستاییان چنان وحشت و هراسی بر او مستولی میشود که اعصابش از کار می افتد و حالت اغما و بیهوشی به او دست می دهد. روستاییان به گمان آنکه شغال مرده است دمش را می گیرند کشان کشانه به خارج از روستا میبرند و در خندقی که غالبا در اطراف مزارع و کشتزارها حفر شده است می اندازند. پس از دیر زمانی اعصاب شغال تسکین پیدا می کند و چشمانش را باز می کند و چون کسی را در پیرامونش نمی بیند از خندق خارج می شود و فرار می کند. این حالت اغما و بیهوشی که بر اثر ضعف و سستی اعصاب به شغال دست می دهد در عرف و اصطلاح عامه به «شغال مرگی» یا «شغال مردگی» تعبیر شده است. ​
     
  8. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    صبر کنید تا من تفی به دستم بکنم
    =======================
    در بید هند نطنز برای کسی این مثل را می‌آورند که سر بزنگاه کار بی‌موردی بکند و در موقع خطر دست به دست کند. در زمان‌های قدیم یک عده پنج نفری برای برداشتن لانهی لاشخوری رفتند که در وسط کوه بود. نقشه‌شان این بود که از بالای کوه یکی آویزان شود و دومی پای اولی را بگیرد و آویزان شود و سومی پای دومی و چهارمی پای سومی و پنجمی را هم با طناب به کوه ببندند تا بتوانند لانهی لاشخور را بردارند. چون به بالای کوه رسیدند و مطابق نقشه عمل کردند و آویزان شدند نفر اول گفت : «صو کری دمن یه تفی د دس خوسن» این را گفت و دستش را رها کرد و همگی از آن بالا به زیر افتادند و مردند ​
     
  9. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    گوساله بسته را می زند


    این ضرب المثل در مورد افرادی به کار می رود که نمی توانند با ارباب زر و زور وبا نفوذ دست وپنجه نرم کنند،در عوض آدمهای بی دست وپا وحتی بی گناه را عقوبت می کنند تا مثلا قوی دستها بترسند وعبرت بگیرند!

    اما ریشه این ضرب المثل:

    می گویند ملا نصر الدین گاو ماده وگو ساله ای داشت.گاو ماده بسیار چموش وبازیگوش بود واغلب روزها ملا باید مراقب او بود تا فرار نکند.یک روز که ملا سر گرم کار بود،گاو ماده طنا بش را پاره کرد واز دست ملا فرار کرد.ملا هر چه در پی او دوید،نتوانست گاو را بگیرد.با لاخره خسته وکو فته به خانه بر گشت ودر حیاط خانه با دیدن گوساله بسته،چوبی را بر داشت و حیوان زبان بسته را به زیر کتک گرفت.دیگران که شاهد این منظره بودند،از او پر سیدند:

    -چرا چنین می کنی؟

    ملا گفت:

    - شما نمی دانید،این اگر فرار کند،از مادرش بتر است!! حا لا او را می زنم تا هم کار ما درش را یاد نگیرد وهم دل ما درش برای او بسوزد. ​
     
  10. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است



    این ضرب المثل کنایه از افرادی دارد که از روی عادت،کاری را انجام می دهند که به ضرر فرد یا افراد تمام

    می شود.در واقع،آنها هیچ علت وانگیزه خاصی از انجام آن ندارند وفقط از روی عادت وغریزه دست به آن

    کار می زنند!

    اما داستان این ضرب المثل:

    می گویند قورباغه ای بر لب برکه ای نشسته بود.عقربی نزد او آمد وپس از سلام واحوال پرسی گفت:

    ((منزل من آن سوی آب است.بنا به دلایلی به این سو آمده ام.می توانم خواهش کنم کمک کنی تا به

    آن طرف بروم؟ من شنا کردن نمی دانم.اگر مرا بر پشت خود سوار کنی وبه آن طرف ببری،یک عمر ممنون

    تو خواهم بود!))

    قورباغه گفت(من حرفی ندارم،اما اگر تو را کول کردم ودر میان آب ناگهان تو هوس کنی ومرا نیش بزنی،

    آن وقت چه کنم؟!))

    عقرب گفت(امکان ندارد،من اینقدر نمک نشناس باشم!نه ممکن نیست من چنین کاری کنم!))

    قورباغه قبول کرد وعقرب بر پشت او سوار شد.کمی که از کنار برکه دور شدند،ناگهان عقرب بی اراده

    نیش خود را برپشت قورباغه فرو کرد! قورباغه فریاد بر آورد(دیدی نامردی کردی؟!))

    عقرب نیش دوم را چاشنی کرد وقورباغه طاقت نیاورد وبه زیر آب رفت.عقرب در زیر آب دست وپا می زد.

    قورباغه که هنوز نیم نفسی داشت،فریاد بر آورد(ای بد طینت در چه حالی؟!))

    عقرب گفت(دارم غرق می شوم!))

    قورباغه گفت:

    رفتن زیر آب نه از غرض است

    ترک عادت موجب مرض است

    عقرب هم درجواب گفت:

    نیش عقرب نه از ره کین است

    اقتضای طبیعتش این است ​