پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - جارو بند 1 دو بند چه قرب و منزلت دارد تا چه رسد به شما؟ این ضرب المثل را در مورد كسی می گویند كه خود را به مافوق خود ترجیح دهد، و قصه ای دارد به این شرح : نجاری با تیشه و ابزار نجاری حروف و كلمات سی جزء قرآن را تراشید و یك جلد قرآن درست كرده و به حضور حاكم برد. حاكم با نظری ناچیز به آن نگاه كرد و ارزشی برای آن قائل نشد. نجار افسرده و مأیوس بیرون رفت. حوصله اش تنگ آمد و كنار دیواری غمگین نشست. از آن طرف مرد جاروبندی پیش آمد و گفت:« ای رفیق! چرا غمگین نشسته ای؟» نجار ماجرا را به او گفت. مرد جارو بند گفت:« ای بابا! من جاروبند دو بندم چه قرب و منزلت دارم تا رسد به شما؟» نجار بیشتر اوقاتش تلخ شد و با تیشه زد یك طرف ریش جاروبند را تراشید و به زمین ریخت. جاروبند حرصش درآمد. با هم گلاویز شدند. داروغه رسید و هر دو را نزد حاكم برد. جارو بند عرض كرد:« این مرد با تیشه زده یك طرف ریش مرا به زمین ریخته.» حاكم به نجار گفت: « چرا و چطور ریش این مرد را به زمین ریختی؟» نجار شرح واقعه را آن چنان كه بود به عرض حاكم رسانید. حاكم باور نكرد. گمان كرد قضیه را با هم ساخته اند. گفت:« دروغ می گویی، اگر حقیقت دارد، در حضور من آن طرف ریشش را نیز با تیشه بتراش.» نجار بلند شد، با تیشه زد طرف دیگر ریش جاروبند را جابجا تراشید. هنر نجار مورد تقدیر حاكم قرار گرفت و جایزه هنگفتی به نجار و جاروبند داد. اسفند 1352 حاج علی محمد طاهری ، هفتاد و نه ساله، آموزگار ، بازنشسته ، تاكستان ، قزوین. -------------------------------------------------------------------------------- 1 - جاروساز
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - چپش1 ایاز خاص در حسین آباد ناظم ملایر، اگر یك نفر زمانی مورد توجه و خوش رفتاری اطرافیانش قرار بگیرد و زمانی مورد بی مهری و بی توجهی واقع شود، می گویند: « ای بابا! ما شدیم چپش ایاز خاص. تا می خواهد آب خوش از گلویمان برود، سر توله گرگ را نشانمان می دهند تا گوشت تنمان بریزد.» و داستان از این قرار است: می گویند ایاز كه بعداً به ایاز خاص معروف شد مردی بود چوپان كه در نتیجه لیاقت و عقلی كه داشت شد وزیر سلطان محمود شد و چون سلطان محمود ایاز را خیلی دوست می داشت اطرافیان شروع كردند به حسادت. آخرالاامر آنقدر از ایاز پیش سلطان محمود بدگویی كردند تا سلطان تصمیم گرفت ایاز را بكشد. ایاز از هول جان، رفت خانه ی یكی از دوستانش و پنهان شد. هرچه دنبال ایاز گشتند نتوانستند او را پیدا كنند. چند ماهی گذشت و ورق برگشت و سلطان محمود از كاری كه كرده بود پشیمان شد و خواست تا ایاز را پیدا كند و از او دلجویی كند، ولی باز هرچه سراغ ایاز را گرفت پیدایش نكرد. تا اینكه یكی از درباریان كه ایاز را خیلی دوست می داشت و از خدا می خواست كه دو مرتبه سركارش بیاید، به سلطان محمود گفت:« قربان! اگر می خواهید ایاز را پیدا كنید، تعدای چپش بخريد و به همه مردم شهر بگویید: هركس بتواند یكی از چپش ها را وزن كند و به خانه اش ببرد و بعد از شش ماه چپش را به همان وزن و قد اول تحویل دهد، هزار سكه اشرفی انعام دارد.» آن شخص به سلطان محمود اطمینان داد كه ایاز در خانه آن كسی است كه از عهده این كار برمی آید. سلطان پیشنهاد او را پذیرفت و چپش زیادی تهیه كرد و میان مردم شهر تقسیم كرد و هزار سكه اشرفی هم انعام گذاشت. از قضا دوست ایاز هم به طمع هزار سكه اشرفی رفت پیش سلطان محمود و یك دانه چپش وزن كرد و تحویل گرفت و برد خانه اش و جریان را برای ایاز تعریف كرد و ایاز هم بی خبر از همه جا برای اينكه كمكی به آن مرد كرده باشد، دستور داد یك توله گرگ پیدا كند و به خانه آورد و به دوستش گفت: « ای رفیق! اگر می خواهی شرط را ببری، چپش را هر روز آب و علف بده و همین كه هفت روز گذشت یواشكی در طویله را باز كن و سر و كله توله گرگ را رد كن آن طرف تا چپش چشمش به توله گرگ بیفتد و هرچه گوشت در این هفت روز گرفته با دیدن توله گرگ بریزد.» آبرادر، دوست ایاز، مطابق دستور او رفتار كرد. تا شش ماه شد و مردم چپش ها را بردند كه تحویل سلطان بدهند و انعامشان را بگیرند. اما هرچه چپش ها را وزن كردند یكی شان هم به وزن روز اول نبود. بعضی ها بیشتر و بعضی ها هم كمتر شده بودند. نوبت رسید به دوست ایاز؛ وقتی چپش او را وزن كردند، دیدند به همان وزن و قدی است كه روز اول بوده است نه ذره ای كم و نه ذره ای زیاد. سلطان محمود هم دستور داد هزار اشرفی به او دادند. بعد، از آن مرد خواست که ایاز را تحویل بدهد. مردك هم دید خیر، سلطان دست بردار نیست و ایاز را تحویل داد، ایاز دوباره رفت سر كارش و شد وزیر سلطان محمود. خرداد 1355 مرادعبدلی ، پنجاه و سه ساله ، درجه دار بازنشسته ، حسین آباد ، ناظم ، ملایر. -------------------------------------------------------------------------------- 1 – بزغاله.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - حالا وقتشه روباهی از صحرا می گذشت. چشمش به خرگوشی افتاد. خرگوش را صدا كرد و پرسید: « آیا حاضری نوكر من بشی؟» خرگوش، وظیفه نوكری را پرسید تا بداند از عهده برمی آید یا نه. روباه گفت :« وظیفه تو این است كه هر وقت دهانم باز شد، چشم هایم سرخ شد، یال و موهایم سیخ شد، دندان های نیشم پیدا شد، بگی:« حالا وقتشه.» خرگوش كه تعجب كرده بود، علت استخدام نوكر و این وظیفه عجیب و غریب را پرسید. روباه جواب داد: « روزی از همین جا می گذشتم. پلنگی را دیدم. از ترس سلام كردم. پلنگ پرسید: « حاضری نوكر من بشی؟» گفتم: « اگر نوكر تو شدم كارم چیست؟» پلنگ گفت: « هروقت دهنم باز شد، چشمهایم سرخ شد، یال و موهایم سیخ شد، تو باید بگی: «حالا وقتشه؟» من هم قبول كردم و نوكرش شدم. پلنگ مرا برد نزدیك راهی كه محل عبور قاطر و اسب بود و گفت:« حالا وقتشه.» خوب دقت كردم، دیدم چشم هایش سرخ شد و دهانش باز شد و موهایش سیخ شد و ناخن هایش باز شد و دندان هایش پیدا شد. فوری گفتم: « حالا وقتشه.» پلنگ هم خیز گرفت ویك قاطر را پاره كرد بعد نشست گوشت های لخم او را خورد و هر چه خون و كثافت و پیه بود به من بخشید. مدتی این كارمان بود؛ كم كم گفتم:« چه عیب دارد كه خودم اوستا باشم و شاگردی اجیر كنم.» خرگوش كه مطلب را فهمیده بود، دنبال روباه راه افتاد و حاضر شد نوكرش بشود. مقداری كه رفتند به راهی رسیدند كه قاطرها و اسبها رد می شدند. روباه ایستاد. نه موهایش سیخ شد و نه چشم هایش سرخ و نه دهانش باز شد و نه…. خرگوش دید كه قاطرها گذشتند و چند قدم هم رفتند و اثری از آن آثار نمایان نشد، ناچار شد بگوید:« حالا وقتشه.» روباه به قاطری پرید كه او را پاره كند اما قاطر پیشدستی كرد و لگدی به شكم روباه زد و او را کشت. خرگوش سر لاشه روباه آمد و برای بار دوم گفت: « حالا وقتشه.» بهمن 1347 محمد حسن رجائی فره ای ، چهل و سه ساله ،آموزگار ، زفره ، كوهپایه ، اصفهان .
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - حسن غلام آمد این مثل را وقتی می گویند كه مهمان ناخوانده ای بر كسی وارد شود، و قصه ی آن چنین است: گویند در زمان قدیم، وقتی كه یاغیان به ابیانه می آمدند، مردم تمام خوراكی های خود را در انبار مخفی می كردند. یك روز دسته ای از یاغیان به این دِه می رسند و از مردم غذا می خواهند. مردم غذاهای خود را مخفی می كنند. یاغیان ناراحت می شوند. بزرگ یاغیان به دار و دسته خود دستور می دهد كه هر نفر روی پشت بام خانه ای كه سوراخی به داخل اطاق دارد، بنشیند و كشیك بدهد كه اگر غذایی دارد بفهمد و از او بگیرد. روی یكی از پشت بام ها شخصی نابینا به اسم حسن غلوم را نشانده بودند و اهالی آن خانه غذای خود را در گوشه ای از اطاق پنهان می خوردند. یك روز كه آنها آبگوشتی در تنور پخته بودند و می خواستند بخورند، بوی آبگوشت از سوراخ اطاق بیرون می رود و حسن غلوم می فهمد كه اینها غذا می خورند. می گوید: « همین الان به بزرگ خود می گویم كه اینها غذا دارند.» اهل خانه می ترسند و به او می گویند:« تو هم بیا پایین و با ما غذا بخور. نمی خواهد شكایت كنی.» و آن روز غذا را با هم می خورند. از آن روز این مثل معروف شده كه « حسن غلوم بما.» و بعضی ها هم این مثل را چنین به كار می برند: «چه كار داشتی؟ به كجا بودی؟» حاج مهدی صادقی نژاد ، بیانه ، نطنز دی 1352
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - حساب گاو زردی آن را كردی ؟1 حساو گیتی زردیش كردی ؟ (Hesav-e Gei Zardis Kerdi) این مثل را هنگامی می گویند كه یك نفر كمكی به دیگری بكند؛ ولی در مقابل، زیانی هم به او برساند و اجر خودش را ضایع كند، كه قصه آن بدین قرار است: می گویند یك نفر گاو زرد رنگی داشت كه هر وهله شیرش را می دوشید نه من شیر می داد؛ اما هنوز ظرف شیر در دست آن مرد بود كه گاو لگد می زد به ظرف پر از شیر و شیر را می ریخت روی زمین. تیر 1348 شكر الله طباطبائی، گرفهلیان ، ممسنی -------------------------------------------------------------------------------- 1 – در زبان فارسي مثل ديگري به همين مضمون هست كه مي گويد : «تو هم شدي گاو نه من شيري؟»
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - حكایت مهمانی این بابا شده حكایت مهمانی غلاغ1 و روباه این مثل را به طنز درباره میزبانی می گویند كه در پذیرایی از مهمان قصور كند یا به فكر آسایش او نباشد و بی اعتنا به ذائقه و میل مهمان، خوردنی هایی موافق میل خود در سفره نهد یا آنچه در سفره است خود، بخورد. روزی روباهی غلاغی را به لانه خود دعوت كرد و از قبل، آشی پخت و آماده كرد. وقتی غلاغ به لانه روباه رفت. روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی صاف ریخت و به غلاغ گفت: بفرمایید بخورید.« غلاغ بیچاره هرچه نوك زد روی تخته سنگ چیزی نتوانست بخورد و منقارش به شدت درد گرفت و گرسنه ماند. اما روباه زبانش را مالید روی تخته سنگ و همه آش را خورد. بعد از تمام شدن غذا روباه رو كرد به غلاغ بیچاره و گفت:« ای رفیق شفیق! حالا بیا تا راه رفتن را به تو یاد بدهم.» و دُم غلاغ بیچاره را به دُم خود بست و بنای دویدن را گذاشت. آنقدر غلاغ را توی كوه و صحرا كشید تا از حال رفت و بعد او را از دُم خود باز كرد. پس از چند دقیقه ای كه غلاغ جان گرفت از روباه تشكر كرد و گفت: «ای رفیق! حلا دیگر نوبت توست كه به لانه من بیایی.» و خداحافظی كرد و رفت. روز مقرر روباه درست سر وقت به لانه غلاغ رفت. غلاغ آشی را كه درست كرده بود توی بوته خار ریخت و به روباه گفت: « بفرمایید.» روباه كه نمی دانست غلاغ چه آشی برایش پخته با حرص و ولع زبانش را كشید روی بوته خار تا آش بخورد؛ كه چشمت روز بد را نبیند. خار تیغ به زبان روباه رفت و خون جاری شد و ولی در عوض غلاغ هی نوك زد به بوته و هر چه آش بود خورد. بعد رو كرد به روباه گفت: « خب، این از خوراك. حال بیا تا پرواز یادت بدهم.» روباه را روی بال خود سوار كرد و به آسمان پرواز كرد. قدری كه رفت به روباه گفت: « زمین را چقدر می بینی؟» روباه گفت:« به قدر یك هنداونه.» باز رفت بالاتر و پرسید:« زمین را چقدرمی بینی؟» روباه جواب داد:«دیگر نمی بینم.» غلاغ موقع را مناسب دانست و بال خود را كج كرد و روباه را از آن با لا انداخت زمین و نیست و نابود كرد. اسفند 1349 داریوش صادقی ، سی نه ساله ، كارمند ، درغوك ، آباده ، فارس. یادداشت: از این تمثیل چند روایت دیگر در دست است كه كم و بیش شبیه روایت چاپ شده است. بعضی از این روایات به لهجه محلی نوشته شده و در بسیاری از آنها به جای كلاغ و روباه، لك لك و روباه آمده است. در روایت كاه كش كلاغ و تیلكه آمده ( «تیلكه» به لهجه محلی همان «روباه»است). در چند روایت از جمله روایات كاه كش، اسفرجان، تهران، اقلید، سورمق و مرودشت قصه بدین منوال ادامه می یابد: وقتی كلاغ روباه را به زمین می اندازد، روباه روی پوستین مرد كشاورزی كه كنار زمین مشغول آبیاری است می افتد و پوستین را به دوش می كشد و می رود. و دنباله قصه شبیه به تمثیل:« تمام شد كار پوستین » ادامه می یابد ( رجوع كنید به انجوی شیرازی ، تمثیل ومثل ، ج1 ، ص 99.) نام و نشان دیگر راویان این تمثیل عبارت است از: -عباسعلی اسلامی ، نوزده ساله ، كشاورز، به روایت از عبدالله اسلامی ، شصت ساله ، كشاورز، سورمق، آباده، فارس . فرخ لقا انتظام ، هشتاد و دو ساله ،خانه دار ، تهران .علی ایزدی، بیست و چهار ساله ، كارمند،كاه كش ، لار، شهر كرد. -ماشاءالله بربط . حناء ، سمیرم .-هدایت الله پاكرادیان ، بیست و یك ساله ، محصل ، به روایت از پدرش ، امامزاده قاسم ، سنگسر ، سمنان . -قدرت پرمو ، محصل ، سمیرم . -احمد تاروردی، زنجان. -فرنگیس رزمی نژاد ، خانه دار، رزمی سفلی ، خورموج ، بوشهر. -رضا روح اللهی ، نطنز. -طاهره علوی ، خانه دار ، سیرجان . پنجعلی قزوینه ای ، چهل ساله ، كارگر، صحنه ، باختران . -عبدالله مبصری ، محصل ، به روایت از محمد جهانشاه ، چهل و پنج ساله ، كارگر ، مأموینه زرند ، ساوه. -حس محمدی ، گازران ، ساوه . -داریوش مردانی، با همكاری امان الله مردانی ، مرودشت ، شیراز . -چنگیز مكارمی ، به روایت از زهرا مكارمی ، خانه دار ، اسفرجان ، اصفهان . -عزیز الله منصوری ، بیست و پنج ساله ، آموزگار به روایت از داراب بالاوندی ، كشاورز، روستای هندمینی بدره ، ایلام . -مهری مؤید محسنی ، محصل ، سیرجان . -سیدغلامرضا میر قادری ، اقلید ، آباده . -عبدالمجید میمندی ، پنجاه ویك ساله ، آموزگار، شهربابك ، رفسنجان. - ژاله نمكی ، ده نمك ، اراك . -علی نیتی ، گرمسار.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - خدا از سلطان محمود بزرگتر است هرگاه یك نفر از ظلم و ستم دیگری وحشت داشته باشد و مدام در فكر این باشد كه چه وقت از طرف شخصی ظالم دردسری برایش ایجاد می شود، دیگران امیدوارش می كنند و می گویند: « ای بابا! فكرش را نكن، خدا از سلطان محمود بزرگتر است.» درباره این ضرب المثل قصه ای است كه می گویند: روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم می زد. چشمش به زن نجاری افتا د. سخت عاشق و بی قرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر كه خیلی زیرك و موذی بود گفت: « اگر شاه این راز را فاش كند یا بخواهد علنی نجار را بكشد، خیلی بد می شود. چه خوب است به نجار ایرادی بگیریم و به او بگوییم: « در مدت یك شبانه روز باید برای ما یك بار جو از چوب بتراشی. اگر از یك بار حتی یك سیر هم كم باشد تو را بدون چون و چرا می کشيم.» سلطان محمود به هوش وزیر آفرین گفت و او را مأمور این كار كرد.وزیر رفت در خانه نجار و قضیه را به او حالی كرد و گفت تا فردا باید یك بار جو از چوب بتراشد و تحویل دهد. نجار بیچاره كه از همه جا بی خبر بود و نمی دانست سلطان محمود می خواهد با این بهانه او را دنبال نخود سیاه بفرستد، نزدیك بود از ترس قالب تهی كند. با ترس و وحشت آمد و قضیه را به زنش گفت و راه چاره خواست. زن نجار كه خیلی دانا و هوشیار و عفیفه و پاكدامن بود به اصل مطلب پی برد و به شوهرش گفت:« چرا خودت را باخته ای؟ ترس نكن. خدا از سلطان محمود بزرگتر است.» هرچه زن او را دلداری داد بی نتیجه بود شب كه شد مرد نجار مشغول كار و تراشیدن جو از چوب شد و زنش مرتب می گفت: « یالا بلند شو و با فكر راحت بخواب تا صبح خدا بزرگ است.» ولی نجار هوش و حواسی نداشت و از ترس آرام نمی گرفت تا اینكه صبح شد و نجار فقط یك مشت جو تراشیده بود. با زنش وداع كرد و گفت: « الان غلامان شاه می آیند و مرا می برند و به چوبه دار می کشند.» زن باز هم گفت:«نترس، خداوند از سلطان محمود بزرگتر است.» در این گفتگو بودند كه دیدند در خانه زده شد. رنگ از صورت نجار پرید و نزدیك بود روح از تنش پرواز كند. به زنش گفت: « من كه قادر نیستم تو برو جواب آنها را بده.» زن رفت و در را باز كرد و دید نوكران سلطان محمود آمده اند. بیچاره خیال كرد برای بردن بار جو و شوهرش آمده اند. پرسید:« با كی كار دارید.» گفتند:« شوهرت را می خواهیم ببریم. سلطان محمود مرده. باید برای او تابوت درست كند.» زن با خوشحالی برگشت و موضوع را به شوهرش حالی كرد و گفت: « نگفتم نترس خدا از سلطان محمود بزرگتر است؟» نجار باز هم باور نمی كرد. اما وقتی از نزدیك مرده سلطان محمود را دید باورش شد. بهمن 1353 محمد شاه محمدی ، چهل و یك ساله فرنق ، خمین .
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - خدا سرما را به قدر جامه می دهد روزی از روزها در زمان حضرت موسی علیه السلام، مردی در فصل زمستان برای آوردن هیزم به بیابان رفت. در بیابان به چوپانی برخورد كه مشغول چراندن گوسفندانش بود. مرد با تعجب دید چوپان به جز یك تنبان بسیار نازك و یك پیراهن پاره پاره چیز دیگری به تن ندارد و با این لباس ابداً سردی هوا را حس نمی كند . آن روز گذشت اما آن مرد مدتها در فكر چوپان بود و از اینكه چوپان در هوای به آن سردی احساس سرما نمی كند درحیرت بود. تا اینكه روزی به حضرت موسی (ع) برخورد و دید كه حضرت موسی (ع) می خواهد برای مناجات حق تعالی به كوه طور برود. مرد حكایت چوپان را برای حضرت موسی (ع) تعریف كرد و از او خواست تا حكمت این كار را از خداوند سؤال كند. حضرت موسی هم قبول كرد و رفت به كوه طور. پس از مناجات از خدا تقاضا كرد، حكمت این موضوع را برایش روشن كند. از جانب حق تعالی به موسی ندا رسید كه « یا موسی، به هیزم شكن بگو برو در فلان شهر. در آن شهر ملك التجاری است كه از مال دنیا بی نیاز است. ما سرمای این چوپان را به آن ملك التجار داده ایم و گرمای او را به این چوپان.» حضرت موسی (ع) وقتی كه از كوه طور برگشت حكایت را برای مرد تعریف كرد. آن مرد از حضرت موسی خداحافظی كرد و حركت كرد برای شهر ملك التجار. وقتی به آن شهر رسید سراغ خانه ی ملك التجار را گرفت. مردم به او نشان دادند. آن مرد رفت تا رسید به خانه ملك التجار، نوكرهای ملك التجار او را بردند به جایی كه هفت در بند به طرف زیر زمین داشت؛ به در بند آخری كه رسید، دید یك كرسی گذاشته اند و مرد تاجر زیر كرسی نشسته است و آنقدر لباس هاس پشمی پوشیده كه نهایت ندارد، اطرافش چند متكا از پر قو گذاشته اند و زیر پاهایش هم تشك پرقو است. اما باز از سرما می لرزد و دندان هایش چكچك بهم می خورد. مرد كه به بهانه ای نزد ملك التجار آمده بود بعد از سلام مطلبی را كه بهانه كرده بود سؤال كرد و برگشت به شهر خودش. بعد رفت پیش حضرت موسی (ع) و آنچه دیده بود تعریف كرد. حضرت موسی (ع) گفت:« بزرگ است خدای كریم و درست است كه خدا سرما را به قدر جامه ای كه به تن هركس است می دهد.» ناصر مساعی ، چهل و یك ساله ، مستخدم جزء، كرویه ، شهرضا. یادداشت: از این تمثیل روایتی هم از بازوبند نیشابور متعلق به همكارمان آقای علی اكبر بازوبند داریم كه خلاصه آن از این قرار است:مردی در فصل زمستان به دوستش برخورد می كند و می بیند لباس سبك و ناچیزی به تن دارد. در حیرت فرو می رود و سؤال می كند:«سردت نیست؟» دوستش می گوید:« خدا سرما را به خورد پوشاك می دهد. اگر قبول نداری برویم پیش قاضی.» وقتی نزد قاضی می روند می بینند قاضی پای منقل نشسته و چند تخته پوست هم رویش انداخته و هنوز هم دارد از سرما می لرزد.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - خر برفت و خر برفت و خر برفت این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابجا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند. روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از مال دنیا فقط صاحب خری بود كه سوار آن می شد و از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی پیدا كند. درویش، شب به هر آبادی می رسید سراغ خانقاه یا مسجد را می گرفت و شب را در آنجا می گذراند. اگر خانقاه و مسجدی نبود به حمام آبادی می رفت و شب را در آنجا صبح می كرد و اگر دستش از همه جا كوتاه می شد به خرابه ای می رفت و خرش را كنار خرابه می بست و پالان خر را زیر سرش می گذاشت و می خوابید. درویش غریب بیچاره كاری هم بلد نبود تا بتواند لقمه نانی پیدا كند و ناچار نباشد هر روز از این آبادی به آبادی دیگر برود. فقط یكی دو بیت شعر یاد گرفته بود كه می خواند: علی علی سرور عالم علی كـرم گشـا علـی مشـكل گشـا عـلی جانم به قربانت علی جون جانم به فدایت علی جون علی جون از این راه گذران زندگی می كرد. روزی از روزها درویش غریب، غروب آفتاب به یك آبادی كوچكی رسید، خسته و كوفته. دیگر نه خودش حالی داشت و نه خرش رمقی. جلو ی آبادی یك جوی آب رد می شد. از خرش آمد پایین. سر جوی نشست و دست و صورتش را شست و خرش هم آب سیری خورد. در همین موقع میرابی از اهل آبادی دنبال آب می آمد كه دید پیرمرد خسته و ژولیده سر جوی نشسته. سلام كرد و گفت: « ای مرد! اهل كجایی؟ به كجا می روی؟» درویش غریب گفت:« مردی غریبم. دنبال رزق و روزی می گردم حالا تو ای مرد خدا، به من كمك كن و خانقاء را نشانم بده.» آن مرد گفت: « ای پیرمرد دنباله ی آب را بگیر و برو به یك باغ بزرگ می رسی كه همان باغ خانقاء درویشان است و در آنجا امشب درویش ها دور هم جمع می شوند تو هم می توانی به مجلس آنها بروی.» درویش از جا بلند شد و دنبال آب را گرفت و رفت تا به باغ رسید. خرش را در خرابه ای كه جلو ی باغ بود بست و رفت توی باغ. دید عده ای دور هم جمع هستند. خیلی خوشحال شد. یك مرتبه صدایی بلند شد: « تو كی هستی از كجا می آیی؟» درویش غریب گفت: « مرد غریبم، از راه دور می آیم.» آن مرد گفت: « من خادم خانقاه هستم. امانتی چیزی همراه نداری؟» درویش گفت: « من فقط خری دارم در آن خرابه جلو باغ بستم. تو حواست به آن باشد.» این را گفت و به طرف جمع رفت و با گفتن:« هو یا علی مدد» وارد مجلس درویشان شد. اما بشنوید كه چه بر سر درویش بیچاره آمد این دسته درویش ها، آدم های جور وا جوری بودند هرگاه مهمان تازه واردی به آنها می رسید با او خیلی گرم می گرفتند و به هر نقشه و حیله ای كه بود سر او را كلاه می گذاشتند. یكی از این درویش ها كه خیلی رند بود و از اول زاغ درویش غریب را چوب زده بود و دیده بود كه درویش خرش را به دست خادم سپرده. نقشه ای كشید و سر درویش غریب را گرم كرد. حال و احوال او را مرتب پرسید و گفت: «هو یا علی! بگو ببینم درویش اهل كجایی؟ از كجا می آیی؟» خلاصه وقتی سر درویش خوب گرم شد، آن شخص رند و مكار، خر را دزدید و برد بازار فروخت و از پول آن سور و سات خرید و وسیله عیش و نوش تهیه كرد و آورد در مجلس میان درویشان گذاشت. درویش ها بعد از خوردن غذای مفصل و شیرینی و آجیل مفت، بنا كردند به مسخره درآوردن و شعر خواندن. یكی از درویش ها بنا كرد به خواندن این بیت: شادی آمد و غم از خاطر ما رفت خر برفت و خر برفت و خر برفت بقیه درویش ها هم به او جواب می دادند:خر برفت و خر برفت و خر برفت. درویش غریب و بیچاره هم كه از دنیا بی خبر بود و خستگی از یادش رفته بود با خود می گفت: « این حتماً داستانی دارد كه در بین خودشان است.» و او هم با بقیه هم آواز شد و با صدای بلند هی می گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت. القصه، مجلس آنقدر گرم بود كه درویش غریب اصلاً به فكر خرش نبود بعد از تمام شدن مجلس گروهی رفتند و گروهی ماندند. درویش غریب هم همان جا که نشسته بود خوابش برد. صبح وقتی از خواب بیدار شد دید هیچ كس دور و برش نیست. رفت خرش را بردارد و دنبال لقمه نانی به آبادی دیگری برود اما دید نه از خر خبری هست نه از خادم باشی. با خودش گفت: لابد خادم باشی خر را برده آب بیاورد یا چیزی بار آن كند. اما بعد از یكی دو ساعت كه سر و كله خادم باشی پیدا شد، درویش غریب دید خر همراهش نیست. پرسید: « ای مرد خدا! خر من كو؟ مگر تو او را نبرده ای؟» خادم باشی قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:« مگر دیوانه شده ای؟ كدام خر؟ » درویش گفت: « همان خری كه دیروز غروب آفتاب در این خرابه بستم و به تو سفارش كردم حواست به او باشد.» القصه خادم باشی شروع كرد به حاشا كردن و گفت:« تو یا خواب می بینی یا دیوانه شده ای؟» درویش غریب كه دیگر ناراحت شده بود دست گذاشت تو صدا و داد و فریاد كرد. خادم باشی گفت:« مرد حسابی تو با این سن و سال و با این ریش دراز خجالت نمی كشی؟ چرا داد می زنی و پرت و پلا می گویی؟ پس آن همه شیرینی و غذا كه دیشب خوردی از كجا آمده بود؟ همه از پول خر تو بود كه رند مجلس آن را به بازار برد و فروخت.» درویش بیجاره گفت :« می خواستی به مجلس بیایی و با اشاره به من خبری بدهی تا لااقل او را بشناسم و پول خرم را حالا از او بگیرم.» خادم باشی گفت:« من آمدم خبرت كنم، اما دیدم تو بیشتر از دیگران سر و صدا را ه انداخته ای و از رفتن خرت خوشحالی می كنی و با بقیه دم گرفته بودی: « كه خر برفت و خر برفت و خر برفت.» از فروختن خرت راضی هستی.» درویش غریب گفت: « ای مرد! به خدا راست می گویی. حق با توست. من ندانسته از گفته ها و رفتار آنها تقلید كردم و به این روز افتادم.» القصه درویش غریب دوره گرد كه دیگر كاری از دستش ساخته نبود و خرش را كه تنها چيزی بود كه در دنیا داشت، از دست داده بود راهش را گرفت و رفت و دیگر معلوم نشد چه به سرش آمد. آبان 1350 سید ما شاءالله نظری، بیست و شش ساله، آموزگار ، به روایت از علی اكبر نعمت،آباده ،فارس یادداشت: این تمثیل را مولانا با عنوان « فروختن صوفیان بهیمه مسافر را جهت سماع» در دفتر دوم مثنوی با بیانی زیبا به نظم كشیده است.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - خرس را وا داشته اند آهنگری چون به كسی كاری رجوع كنند كه شایسته آن كار نباشد و در ضمن نفس عمل اعجاب آور باشد،گویند خرس را واداشته اند آهنگری و قصه آن هم از این قرار است: در زمان های خیلی قدیم، توی شهری آهنگری زندگی می كرد كه كارش خیلی سنگین بود، شاگردی هم پیدا نمی كرد كه كمكش كند. یك روز كه آهنگر رفته بود بیرون شهر توی بیابان، خرسی را دید كه از گرسنگی آمده بود نزدیك آبادی بلكه غذایی پیدا كند. آهنگر فكری به خاطرش رسید. گفت:« خوب است خرس را ببرم به جای شاگرد استفاده كنم و منت این و آن را نكشم.» به دنبال این فكر ریسمانی به گردن خرس بست و او را به شهر برد و توی دكانش بست. یك خروس و یك گوسفند هم آورد پهلوی خرس بست. وعده تا وعده غذای هر سه تاشون را جلوشون می گذاشت می خوردند و می گفت:« يالا غذاتون را بخورید كه باید چكش بزنید.» و خودش شروع می كرد به چكش زدن. خرس هم نگاه می كرد. از آن طرف مردم كه از در دكان آهنگر رد می شدند و از ماجرا بویی برده بودند آهنگر را مسخره می كردند « بله، خرس را برده آهنگری یادش بدهد .» آهنگر هم اصلاً به روی خودش نمی آورد و كارش را انجام می داد. بعد از چند روز آهنگر رو كرد به خروس و گفت:« یالا شروع كن.» خروس هم كه اصلاً نمی فهمید آهنگر چه می گوید به ورچیدن دانه ادامه می داد. آهنگر دوباره گفت: « مگر كری؟ فكری می كنی شوخی می كنم؟» و به طرف خروس حمله كرد و سر او را برید. خرس یك خرده جا می خورد اما كاری نمی كند. روز بعد نوبت گوسفند می رسد و آهنگر همان معامله را با گوسفند می كند. روز سوم آهنگر غذای خرس را جلوش می گذارد و می گوید:« یالا امروز نوبت توست. غذا بخور وشروع كن به چكش زدن و گرنه مثل آن دو تا سرتو می برم.» خرس می بیند نه دیگر چاره ای نیست. غذا شو كه تمام می كند می رود كار را شروع می كند. روایت كرمان دی 1351 وصی انصاری، یاسوج.احمد حاج عبدالحسین تبریزی، هفتاد و پنج ساله، تبریز منوچهر خسروانی، تهران اصغر خواست خدا،اردكان. فارس.جلیل زنجانی. زنجان.محمد صادقی، چهل و شش ساله، پیشه ور، به روایت از سید حسین آهنگر و رحمت الله آهنگر، صغاد، آباده، فارس.غلامرضا صالحی،گلپایگان.