1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ریشــــه ضرب المثل ها -

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏5/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    اي بابا، تو تا ميري بنويسي و بليسي باباي ما را در آورده


    اي بابا، تو اگه تا اشه بنويسه و بليسه باباي همش براونيه

    (Ey baba To Ge Ta Ase belnevise Vo Belise babaye homas Baroniya)



    اين مثل وقتي گفته مي شود كه كسي در انجام دادن كاري مسامحه کند و دست به دست و وقت را تلف كند.

    در زمان قاجاريه بين دو طايفه از روستاي سه1بر سر آب و ملكي دعوا و كشمكش بود. در يك طرف دعوا طايفه يكي از معمرين خاندان صفوي بود كه با دستگاه حكومت و سلطنت نزديكي داشت و به اصطلاح مقرب الخاقان بود و طرف ديگر دعوا، ورثه يكي ديگر از بازماندگان خاندان صفوي بودند كه مردمي رعيت منش و زحمتكش و كشاورز بودند و به حكم اجبار براي تنازع بقا ناگزير از تلاش و زد و خورد در مقابل طايفه ديگر بودند. يك وقت حاجي آقا بزرگ طايفه دوم كه مردي زحمتكش و كشاورز بود عده اي را برداشت و به اصفهان رفت تا از دست عمو زاده اش به حضرت والا ظل السلـطان2 كه در آن موقع حاكم اصفهان بود شكايت كند و حق و حقوقش را از عمو زاده اش باز ستاند. اتفاقا موضوع آفتابي شد و به گوش طرف دعوا، عمو زاده حاج آقا، رسيد. او كه ديد در مقابل عمل انجام شده اي قرار گرفته و فرصتي براي راه انداختن دار و دسته وعمله و اكره ندارد ناگزير به اتفاق برادرش فوراً به طرف اصفهان حركت كرد.

    وقتي به اصفهان رسيد، خبر شد كه حضرت والا به عزم شكار از شهر خارج شده اند. او هم به دنبال ظل السلطان به شكار گاه رفت. از طرف ديگر همراهانش در بيرون از دروازه شهر اطراق كرده بودند و منتظر رسيدن ظل السلطان بودند تا عرض شكايت كنند. در اين اثنا حاجي به فكر افتاد شكايتي بنويسد تا وقتي ظل السلطان مي آيد تقديم او كند. قلمدان و كاغذ را حاضر كرد و كاغذ را گذاشت روي زانو و مشغول نوشتن شكايت نامه شد. اما مرتب لغات را اشتباه مي نوشت و با زبان كلمه ها را مي ليسيد و دوباره و سه باره مي نوشت و مي ليسيد. در اين موقع يكي از اطرافيان حاجي ملتفت آمدن ظل السلطان شد. آمد كنار دست حاجي گفت: « چه كار مي كني؟ حضرت والا دارند مي آيند و عموزاده هم كنار كالسكه ايشان هست و عن قريب كار خودش را مي كند و ما را محكوم و خودش را حاكم قلمداد مي كند.» اما حاجي همين طور مشغول نوشتن و ليسيدن بود كه آن شخص ناراحت شد و گفت: «‌ اي بابا! تو گه تا اشه بنويسه و بليسه باباي همش بر اونيه.»‌ اتفاقا‌ هم همينطور شد. عموزاده حاجي به ظل السلطان عرض كرد: « اين حاجي سهي مردم را ناراحت كرده و حدود صد نفر شاكي از دست او جلاي وطن كرده اند و منتظر ورود موكب حضرت والا هستند تا عرض شكايت كنند.»‌ ظل السلطان هم كه از شكار بر مي گشت و خسته و بي حوصله بود، بدون هيچ تحقيق و بررسي دستور داد حاجي و چند نفر از نزديكانش را دستگير كنند و به زندان بيندازند و جريمه كنند. به اين طريق ماجرا فيصله يافت و از آن به بعد مثل فوق مصداق پيدا كرد.

    دي 1352

    سيد تراب هاشمي ، سهي، پنجاه ودو ساله ، كارمند دانشگاه ، سه ، نطنر.


    --------------------------------------------------------------------------------

    1 – دهي است از شهر ستان نطنز واقع در حاشيه كوير از استان اصفهان .

    2 – لقب سلطان مسعود ميرزاي قاجار پسر ناصرالدين شاه قاجار . ظل السلطات مقتدرترين شاهزاده قاجاريه بود.
     
  2. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    بجه خمیره، خدا كریمه




    هرگاه بخواهند بزرگی و مهربانی خداوند متعال را وصف كنند،این مثل را می آورند.

    تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینكه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد كرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ. دختر كه به خانه تاجر رفت یك هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست كرد و روی شكم دخترش گذاشت و رویش پوست كشید و به دختر گفت:« هروقت كه تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.» دختر گفت:«‌ مادرجان، من كه بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شكم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟» مادرگفت:«‌ نترس بچه خمیره، خدا كریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد كرد.

    تاجر كه شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و با حالتی ترسان گفت:«‌ تاجر باشی سلامت باشد،‌ من بچه دارم.» تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم در هر پانزده روز مقداری به خمير اضافه می كرد و روی آن را با پوست دایره می پوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت:« در خانواده ما رسم است بچه را خودمان می گیریم و ماما نمی آوریم تا حمام ده روز بچه را به پدرش نشان نمی دهیم.» تاجر قبول كرد. مادر دختر را خواباند وخمیر را از شكم اوباز كرد و به شكل بچه درست كرد و پهلوی دخترخواباند. دختر مرتب گریه می كرد و می گفت: بعد از تمام شدن این ده روز به تاجر چه خواهیم گفت؟»‌ مادرش او را دلداری می داد و می گفت:
    «‌ غصه نخور، بچه خمیره، خدا كریمه.» تا ده روز تمام شد. مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلوی در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار كرد. در همان لحظه مادر هم سر رسید. دید كه بچه خمیر را سگ می برد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت:«‌ نگذارید سگ بچه دخترم را ببرد.»‌ مردم ریختند دیدند سگ بچه ای گریان را می برد. سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند. و دختر هم دید پستانهایش شیر آمده. مادر دختر گفت: « دخترم ،هی به تو می گفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا كریمه و تو باور نمی كردی.»‌ مادر دختر بچه را در حمام شستشو دادند و به خانه تاجر كه انتظار آمدن آنها را می كشید، بردند. تا رسیدند بچه را بغلش دادند و تاجر هم خيلي شاد و مسرور شد.



    بهمن 1346

    فیروز نادری ، چهل و هفت ساله ، كارمند اوقاف ، میانه.
     
  3. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    برای خوردن سپهسالار ، برای دعوا بنه پا1




    این مثل در مورد كسی گفته می شود كه همیشه شانه از زیر هر نوع كار و مسئولیتی خالی كند و در عوض پر توقع و ناراضی باشد و منافعش را بیش از دیگران در نظر بگیرد.

    می گویند دو برادر بودند كه همیشه و همه اوقات حتی در سفر هم با هم بودند. چون در قدیم دزد سر گردنه زیاد بود، در سفرها عده ای جلو می رفتند و جاده و گردونه را می پاییدند و راه را برای كاروان باز می كردند تا مسافرها با خیال راحت به راهشان ادامه دهند. اما بشنوید از این دو برادر.

    برادر بزرگتر كه همیشه ادعای برتری و آقایی می كرد، وقتی به گردنه یا محل نا امنی می رسیدند به برادر كوچكتر می گفت: « برادر! تو ماشاءالله جوانی و پرزور، برو جلو مواظب باش، من هم اینجا پهلوی بار و بنه ها می مانم و بنه پایی می كنم تابرگردی.»‌ و به این ترتیب برادر بیچاره را همیشه به استقبال خطر می فرستاد و خودش از تیررس راهزنان در امان می ماند. هنگامی كه متوجه می شد خبری از دزدان نیست و راه، امن و امان است، با كبكبه و دبدبه و سر و صدا دستور می داد: « همین جا بار بیندازید.»‌ و چنان وانمود می كرد كه یكه بزن دوران است. وقت خورد و خوراك هم كه می شد، سینه را جلو می انداخت و می گفت: «‌ یالا غذا را بیارین دلم از گرسنگی داره میره. دیگه خسته شدم. این چه وضعیه؟ یالا جُم بخورین بی عرضه ها، بی خاصیتها. از صبح تا عصر زحمت می كشم و از همه مواظبت می كنم. اما شما همه اش كارتان خوردن و خوابیدن است.»‌ و با گفتن این جملات و سرو صدا راه انداختن از همه پرتر می خورد و كمتر می دوید. دیگران هم كه او راشناخته بودند می گفتن : « برای خوردن، سپهسالار است برای دعوا بنه پا.»



    اردیبهشت 1351

    ایرج قزلی ، جهرم فارس .




    --------------------------------------------------------------------------------

    1 – پاينده بارو بنه : كسي كه مراقب اسباب و اثاث است.
     
  4. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    برای یك دستمال قیصریه1 ای را آتش می زند


    این مثل در مورد افرادی به كار می رود كه از روی هوای نفس و ندانم كاری، برای به دست آوردن یك چیز كم بها و بی ارزش دست به كاری زنند، كه ضرر و زیان هنگفتی به دیگران وارد می شود.

    پسری پیش مردی كه دكان علاقه بندی2 داشت كار می كرد. این پسر كه هنر نداشت و كاری بلد نبود،

    یك وقت به سرش می زند كه زن بگیرد. هر طوری بود برایش دختری پیدا كرده و به اسم او كردند، یك روز علاقه بند دكانش را به پسر سپرده بود و خودش به خانه رفت. اتفاقاً‌ نامزد پسر به در دكان علاقه بند آمد و بعد از سلام و احوال پرسی چشمش به پارچه ها و دستمال های قشنگی كه در دكان بود افتاد. از پسر خواست یكی از دستمال ها را به او بدهد. پسر گفت: « این دستمال ها مال من نیست.»‌ از دختر اصرار و از پسر انكار؛ و پسرك به هر زبانی كه خواست نامزدش را از این كار منصرف كند تا از خیر دستمال بگذرد، نتوانست. بالاخره حرفها و حركات دختر كار خودش را كرد و پسر دو تا از دستمال ها را به او داد. دختر خوشحال و خندان از دكان بیرون رفت. بعد از رفتن دختر، پسر به خود آمد و گفت: «‌ این چه كاری بود كه كردم؟ حالا چه خاكی به سرم كنم؟ اگر بگویم نسیه دادم،می گوید چرا؟ اگر بگویم فروخته ام پولش را می خواهد. اگر بگویم گم شده، تاوانش را می خواهد.»‌ خلاصه آن پسر بی عقل نقشه ای كشید و بهترین راه در نظرش این رسید كه دكان را آتش بزند تا صاحب دكان از ماجرای دستمال بویی نبرد.

    برای انجام دادن عمل شیطانی و شومش، یك گل آتش گذاشت ته دكان، میان پارچه ها و در دكان را بست و به خانه رفت. آتش كم كم كوره كرد3 و به تمام پارچه ها سرایت كرد و دكان را به آتش كشید

    و چند لحظه ای نگذشت كه آتش به حجره ها و دكانهای دیگر هم سرایت كرد و تمام قیصریه طعمه آتش شد. هرچه تلاش كردند نتوانستند قیصریه را نجات دهند و دود شد و آتش. بعدها فهمیدند كه قیصریه به آن زیبایی به واسطه بی عقلی آن پسر احمق نابود شد و عده زیادی به خاك سیاه نشستند اما دیگر چه سود؟

    روایت شیراز

    خرداد 1357

    آقای بهادری ، تهران

    اخترالدوله قهرمان ، كارمند بانك ملی ، شیراز .


    --------------------------------------------------------------------------------

    1 – قيصريه،راسته بازار بزرگي است كه دو طرف آن حجره و مغازه باشد و دودر درابتدا وانتهاي آن باشد. هم اكنون د رتهران ، شيراز ، اصفهان و كرمان اين قيصريه ها موجود است.

    2 – علاقه بند كسي است،كه ابريشم بافد و از ابريشم رشته نوار و قيطان بسازد در قديم دكانهاي علاقه بندي شه خرازيهاي امروزي بوده است.

    3 – شعله ور شد
     
  5. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    بلایی به سرت همیارم1 كه نمرود به سر خودش نیاردبو2


    این مثل در مورد افراد متكبر و مغرور گفته می شود. نمرود پادشاه خودكامه و ستمكار و خداناشناس هم عصر حضرت ابراهیم (ع) بود. حضرت ابراهیم (ع) او را به راه حق دعوت كرد و گفت :«‌ ای نمرود، بیا و دست از ظلم و تعدی بردار و راه حق پیشه ی خود ساز و به خدای یگانه ایمان بیاور.»‌ اما او به هیچ صراطی مستقیم نبود. دعوت آن پیغمبر اولوالعزم را نپذیرفت و حتی نسبت به حضرت ابراهیم (ع) بی اعتنایی كرد و او را به باد استهزا گرفت و جاه و جلال خود را به رخ او كشید و گفت: «‌ای ابراهیم، نظری به قصر و بارگاه و سربازانم بیفكن. من با داشتن چنین لشكری با دنیا می جنگم. ای ابراهیم! مرا تهدید مكن. من از كسی باكی ندارم.» ‌حضرت ابراهیم (ع) با دیدن لشكریان نمرود سخت در تعجب ماند و لحظه ای ترس بر او غالب شد. سر به سوی آسمان كرد و گفت: «‌ای خدای بزرگ! من با دست خالی در مقابل این همه سپاه كفر چه كاری می توانم از پیش ببرم؟» در این هنگام از جانب خداوند ندا رسید: «‌ ای ابراهیم! مقابلت را نگاه كن و لشكر یانت را در هوا ببین.»‌ به حكم پروردگار انبوهی پشه بالای سر سربازان نمرود ظاهر شد به طوری كه آسمان سیاه شد. این لشكر الهی به قشون نمرود حمله ور شد و سربازان او را تارو مار كرد. همه افراد فرار كردند و دنبال غار موش می گشتند! یكی از سپاهیان كه توانسته بود جان سالم از میدان به در برد به طرف قصر نمرود فرار كرد تا ماجرا را به اطلاع نمرود برساند. وقتی وارد قصر شد از ترس و وحشت زبانش بند آمده بود و تنها توانست با دست به پشه ای كه او را تعقیب می كرد اشاره كند. نمرود تا آمد بجنبد پشه به دور او گردش كرد و مستقیماً وارد سوراخ دماغش شد و به حكم خداوند وارد مخ نمرود شد و شروع به خوردن مغز او كرد و او را لحظه ای بی آزار نگذاشت. نمرود به یكی از سربازانش دستور داد كه با مشت برسرش بكوبد تا بلكه آزار پشه را حس نكند اما این كار فایده نكرد و دستور داد كه یك چكش از دُر و یاقوت بسازند وبا آن به سرش بكوبد. چكش هم درد پشه را از بین نبرد و بعد از چند روز به درك واصل شد.



    تیر ماه 1354

    محمد باقر رنگ ریز ، سی و دوساله ، سرپاسبان شهربانی ، چهارده ، دامغان.



    یادداشت : در كتب و آثار تاریخی در ذكر حال نمرود و انهزام او از لشكریان الهی كه در هیأت پشه بر نمرود و اعوانش تاختند، اشاره بسیار شده است. از جمله در تاریخ حبیب السیر آمده است: ناگاه به فرمان الهی پشه در رسید و سر و روی نمرودیان را گزیدن گرفت چنانكه مجموع منهزم شدند و چون نمرود متعجب و مبهوت به قصر خویش در آمد پشه ای در غایت حقارت لبش بگزید بعد از دماغش بالا رفته آنجا منزل گزید.

    خوند میر تاریخ حبیب السیرؤ تصحیح دكتر محمد دبیر سیاقی ،ج 1ص47.

    در تاریخ طبری در ادامه این حكایت آمده است كه نمرود مدت چهل سال در غایت مرض ملال اوقات گذرانید آنگاه به دوزخ شتافت.

    و به روایت كتاب قصص الانبیاء:

    آنگاه ابراهیم نزدیك نمرود آمد و گفت: «‌ مسلمان شو كه تو می دانی كه آنچه می گویی و می كنی دروغ است.»‌ گفت:« اگر دروغ می گویم كه به حرب او نبودم و او را نكشتم و سپاه پیش من نفرستاد، گو بفرست.»‌ ابراهیم او را پند داد و بگفت:« بگرو.» نگروید. جبرئیل آمد و گفت:
    «‌ یا ابراهیم، نمرود را بگوی كه سپاه ساخته كن كه خداوند من سپاه می فرستد.» ابراهیم، نمرود را بگفت. نمرود گفت: « اگر فرستد، هرگونه كه خواهد مراهست.»‌ جبرئیل آمد و گفت:«‌ یا ابراهیم بگوی ضعیف ترین سپاه می فرستد وآن پشه است.»‌ نمرود گفت :‌« پشه سپاه اوست؟» ‌گفت : « آری. »‌ گفت : «‌ سپاهی ضعیف است. باك ندارم، اكنون بفرمایم تا هرچه پشه است همه را بكشند، چهل روز برآمد. حق سبحانه و تعالی پشه را بفرستاد تا او با سپاهش همه هلاك شدند.

    پس نمرود بفرمود مر لشكر را و مردمان را تا هر كسی هر روز سه هزار رپشه می كشتند. هر چه بیش می كشتندی بیش می گشتی. تا چند تن شدند كه هیچ نمی توانستند خوردن و خفتن و بر هر یكی از ایشان هزاران پشه گرد آمده بودند. همه متحیر شدند و در ماندند و هلاك می شدند. نمرود نیز درماند. بفرمود تا خانه ای ساختند ریخته از مس، و دَری ساختند كه چون فراز شدی هیچ شكاف نماندی و به مقدار نفس وی كه بیرون آمدی سوراخی بگذاشتند. آنگاه حق تعالی پشه را فرمان داد تا به آن شكاف درآمد. یك برش بشكست از تنگی سوراخ. بیامد و بر سر بینی نمرود بنشست. نمرود خواست كه بزند پشه به بینی او در رفت. نمرود خواست كه بیرون كند به مغزش در رفت. حق تعالی آن پشه را زنده بداشت درمغز وی تا مغزش بخورد سیزده شبان روز، پس نمرود بی طاقت شد گفت: «‌چگونه كنم؟»‌ بفرمود تا بوقها بساختند و می زدند بر سر او تا آن آواز در سرش افتاد و آن پشه ساعتی از خوردن بیستادی از آواز بوق، تا او را یك ساعت قرار بودی. و اول كسی كه در دنیا بوق نهاد نمرود بود. از بهر این علت كه یاد كردیم كه آرام او در آن بود. پس چون چهل روز برآمد، پشه بزرگتر شد و تاسه ی نمرود بیشتر شد. بفرمود تا مقرعه ای بساختند و بر سرش می زدند ده روز دیگر. پس طاقتش برسید.

    آنگاه چون درماند و بیش چاره نیافت بفرمود مر خدم و حشم را كه به خدمت می آیید هر روزی، و تازیانه می زدند بر سر من، تا مرا آرام بود. همچنان می كردند تا رنجش كمتر شدی، تا گاهی چند بی قرار شد بفرمود سرهنگان را و حشم و خدم خویش را تا بر وی بگریستندی و سیلی برگردن او می زدندی تا آرام یافتی.

    و حكمت آن بود كه حق تعالی اورا خواری بنمود تا آن كس های كه او را سجده می كردندی هم ایشان سیلی می زدندی تا خلق بدانند كه مخلوق پرستیدن چه خواری بود و نیز بدانند كه قاهر و قادر بر حقیقت خداوند است.

    چهل روز دیگر برآمد پشه در مغزش بزرگتر شد پس از آن بفرمود سرهنگان عمود بر سرش می زدند و نمرود خودی بر سرش نهاده بود تا آسیب زخم به سرش نرسد.

    چند روز برین برآمد و مردمان همه در بلای او درماندند. گفتند: ‌« ‌چه كنیم تا ما از وی برهیم؟»‌ او سپاه سالاری بود قوی،خلق او را گفتند: « ‌ما را از او برهان كه درماندیم.»‌ گفت:‌« ‌چگونه كنیم؟»‌ پس روزی بیامد و عمودی بر سرش زد. سر او به دو پاره شد و پشه چندین كه كبوتری بیرون آمد و بپرید. نمرود هم در ساعت بمرد.

    گویند لشكرش جمله به سبب او هلاك شدند و عذاب ایشان آن بود و گویند ابراهیم و قومش به نواحی رفتند كه پشه آنجا نمی گشت و گویند مقدار هزار تن با او برفتند. این بود هلاكت نمرود.

    ابو اسحق نیشابوری ، قصص الانبیا ؤ ، تصحیح حبیب یغمایی ، ص 57.



    --------------------------------------------------------------------------------

    1– بياورم .

    2 – نياورده بود
     
  6. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    بنازم این سر را كه تا به حال نشكسته



    وقتی می خواهند از خوش اخلاقی و بخشندگی و شكیبایی كسی تعریف كنند، این مثل را می آورند. و قصه ای دارد كه از این قرار است:

    در سالهای خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت می كردند. بین آنها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آنها اشاره به سر همان آدم خوش اخلاق می كند و به رفیقش می گوید: « بنازم این سر را كه تا حالا نشكسته.»‌ رفیقش می گوید:«‌چطور تا حالا سر او نشكسته؟»‌ می گوید برای اینكه هیچ وقت با كسی دعوا و نزاع نداشته.» رفیقش می گوید: « ‌من امروز سر او را می شكنم.»‌

    بعد از اینكه مجلس تمام می شود متفرق می شوند و هر كسی به دنبال كار خودش می رود. مرد خوش رفتار هم بیلی بر می دارد و می رود در مزرعه اش آب را از سیل 1 باز می كند و بنا می كند زمین هایش را كه حاصل بوده آب دادن. مردی هم كه گفته بود سر او را می شكند، می رود جلوی آب او را می بندد و بنا می كند بیابان را آب دادن. مرد خوش اخلاق كه می بیند آبش بسته اند از راه دور صدا می زند:‌« آهای!‌ خدا پدرت را رحمت كند، هركس هستی هر موقع آبیاریت تمام شد، آب را ببند كه بیاید.» ‌آن مرد وقتی این حرف را می شنود خجالت می كشد و جلو آب را باز می كند و می گوید:«‌ بنازم این سر را كه تا حالا نشكسته.»

    دی 1351

    ناصر مساعی ، چهل و دوساله ،كارمند جزء ، كرویه ، شهرضا.


    --------------------------------------------------------------------------------

    1 – استخر
     
  7. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    به مالت نناز به شبی بند است به حسنت نناز به تبی بند است


    این مثل را در مورد كسی می گویند كه به مال و مقامش می بالد و می نازد و مغرور می شود. داستان هم از این قرار است.

    مردی بود كه ثروت زیادی داشت به طوری كه حد و حساب نداشت صاحب قصر مجلل غلام و كنیز بود. روزی از روزها با خدم و حشم به حمام رفت. هنگامی كه وارد خزینه حمام شد، غلام مخصوصش قلیان جواهر نشانی را برایش چاق كرد و هر مرتبه كه سر از آب بیرون می آورد قلیان را به دهان او می گذاشت چند پك می زد و دوباره زیر آب می رفت. یك مرتبه كه سرش را از آب ببرون آورد با خودش گفت:« آیا كسی از من بالاتر هست؟ آیا ثروت مرا كسی دارد؟»‌ و به خودش مغرور شد. این فكر را كرد و به زیر آب رفت. همینكه سرش را از آب بیرون آورد، نه غلامی دید و نه قلیانی، صدا زد: « غلام ! ‎غلام » دید خبری نیست دلاكهای حمام به صدای او دویدند جلو. او فریاد زد: لباس های مرا بیاورید.»‌ اما دید دلاكها، دلاكهای همیشه نیستند، تعجب كرد. خودش آمد لباس بپوشید دید یك دست لباس پاره و كهنه به جای لباس هایش گذاشته اند. صدا كرد:«‌ پس لباس های من چه شده؟»‌ استاد حمامی و دلاكها آمدند گفتند: «‌ تو هر روز كه به حمام می آیی لباس كهنه های خودت را می گذاری و یك دست لباس تازه و نوی مشتری ها را می دزدی. حالا خوب گیرت آورديم.»‌ و او را گرفتند و كتك زدند ولباس پاره ها را به او دادند و از حمام بیرونش كردند. وقتی وارد كوچه شد، دید این شهر جای دیگری است؛ شهر خودش نیست. ناچار در شهر گردش كرد تا شب شد. گرسنه و خسته شده بود و جایی نداشت برود. مجبور شد شب را در تون1 حمامی بگذراند. وارد تون حمام شد. دید سفره نانی در آنجا هست. دانست كه سفره نان مال تونوان2 است. سفره را پیش كشید و مشغول خوردن شد. شب را همان جا بسر برد و نزدیكی های صبح تون حمام را آتش كرد با خودش گفت: «‌عجالتاً كه نان تونوان را خورده ام در عوض حمامش را گرم كنم.» تا اینكه تونوان از راه رسید مرد گفت:
    «‌ رفیق، نان تو را من خورده ام ولی عوضش تون را آتش كرده ام و حمام گرم است.»‌ تونوان ازاو خوشش آمد و او را پیش خودش نگاه داشت چند روزی آنجا بود كه صاحب حمام دید عجب مرد زرنگی است و او را جامه دار حمام كرد. از آنجائی كه زرنگی و در ستكاری به خرج داد، حمامی از او خوشش آمد و دخترش را به عقد او درآورد.

    بعد از چند سالی دختر حمامی صاحب دو فرزند شد و چیزی نگذشت كه حمامی مرد و ثروت او به دخترش رسید. اما مرد هر شب كه به خانه می آمد افسرده میان فكر فرو می رفت و دست به قلتق3 می نشست و با كسی حرف نمی زد. تا اینكه زنش یك شب از او پرسید: « تو را به خدا به چه فكر می كنی؟» آیا به پدر من یا به چیز دیگری؟»‌ زن آنقدر او را قسم داد تا اینكه مرد قصه را از اول تا آخر برایش گفت. زن به او گفت: «‌آدم وقتی صاحب ثروت شد نباید به مالش مغرور شود. اما حالا كه اینطور شده شب برو روی پشت بام پلاس سیاه به گردن بیندار و به درگاه خدای متعال توبه كن و از خدا بخواه تا دو مرتبه به خانه خودت برگردی. به شرطی كه اگر دعایت مستجاب شد در فكر من و این دو بچه هم باشی.‌» مرد قبول كرد و با دل شكسته و پردرد رفت بالای پشت بام، پلاس سیاه به گردن انداخت و دو ركعت نماز حاجت خواند و به درگاه خداوند نالید و توبه كرد و مشغول مناجات بود كه خوابش برد. یك وقت صدای اذان صبح به گوشش رسید سراسیمه بلند شد و نماز صبح را خواند و از زنش خداحافظی كرد و رفت كه در حمام را باز كند. وارد حمام شد و لباسش را عوض كرد و رفت توی خزینه كه زیر آب خزینه را بزند. وقتی سرش را از زیر آب بیرون آورد، غلام خودش را قلیان به دست بالای سرش دید. تا خواست بگوید «‌غلام چرا...؟ » غلام زودتر گفت: «‌ آقا، این دفعه رفتی زیر آب طول كشید. چند دقیقه است كه منتظر شما هستم.»‌ مرد بقیه مطلب را فهمید و شكر خدا را بجا آورد، از میان خزینه بیرون آمد، دید حمام اولی است. غلامان لباس هایش را حاضر كردند و لباسش را پوشید و به خانه رفت. زن به او گفت: « ‌امروز كمی دیرتر از حمام آمدی؟»‌ مرد تعجب كرد و گفت: «‌ چند سال است، كه من رفته­ام. زن گرفته­ام. دارای دو فرزند شده­ام. تازه زنم می گوید امروز دیرتر آمدی.»‌ فهمید قدرت خدای بزرگ است واین بیت را گفت:

    به مالت نناز به شبی بند است به حسنت نناز به تبی بند است

    بعد چند نفر از غلامان را فرستاد و نشانی آن شهر را هم به آنها داد. رفتند زن و فرزندانش را آوردند. دیگر تا عمر داشت ناشكری نكرد و به خودش مغرور نشد و ثروتش را در راه خدا خرج كرد.

    یادداشت: دهخدا در امثال و حكم این ابیات را مترادف مثل فوق آورده است:



    به حسنت مناز به یك تب بند است به مالت منار به یك شب بند است



    *******



    بر مال و منال خویشتن غره مشو كان را به شبی برند و این را به تبی



    ******



    بس خون كسان كه چرخ بی باك بریخت بس گل كه برآمد از گل و پاك بریخت

    بــر حسـن و جـوانـی ای پسر غـره مشـو بس غنچه ناشكفته بــرخــاك بــرییخت

    ( خیام )



    علی اكبر دهخدا ،امثال وحكم ، ج 1 . ص 392 .



    --------------------------------------------------------------------------------

    1 – تون حمام : گلخن حمام

    2 – تونوان : تون تاب

    3 – بغل
     
  8. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    به مستراح افتاده ولی از بگی1 كه نیفتاده



    این مثل در مورد افراد خود خواه به كار می رود كه در هر وضعی هستند از آن كبر و غرور بیجا و كله شقی خود دست بردار نیستند.

    در زمان قدیم بگی به چاه مستراح می افتد. كسانش خبردار می شوند و می آیند بگ را از مستراح بكشند بیرون. با طناب به سر چاه می روند و بگ را صدا می زنند: «‌ سر طناب را بگیر و به كمرت ببند تا بكشیمت بالا.»‌ اما بگ از ته چاه جواب می دهد: «‌ نمی توانم طناب را به كمرم ببندم.»‌ آنها خیال می كنند بگ در وضعی است كه نمی تواند طناب به كمرش ببندد. یك نفر را پایین می فرستند كه كمك كند و طناب را به دور كمر بگ ببندد. آن شخص پایین می رود، می بیند بگ تا كمر در كثافت فرو رفته اما شق و رق ایستاده و هر دو دست را به كمر زده. با تعجب می پرسد: « تو كه حالت خوب است و راست ایستاده ای، پس چرا طناب را به كمرت نبستی؟» بگ با تشدد جواب می ده :

    «به مستراخ افتاده ام، از بگی كه نیفتاده ام.»

    روایت بجنورد

    بهمن 1352

    حسین رنجبر ، بیست وشش ساله ، نجار ، ایزد خواست . آباده .

    اخترالدوله قهرمان ، كارمند ، به روایت از بانو منیژه زرین ، نهران

    همام الدین همامی، چهل و هشت ساله ، كشاورز، بجنورد.


    --------------------------------------------------------------------------------

    1 – عنوان رئيس قبيله با سركرده طايفه بوده است . بگها هميشه دست به كمر مي ايستاده اند و اين علامات خاص تفرعن آنها بوده است.
     
  9. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    به همه بله به ما هم بله




    این مثل در مورد كسی گفته می شود كه بخواهد به آدم زرنگ تر از خودش حقه بزند و سر او كلاه بگذارد.



    شخصی بدهكاری زیادی داشت و طلبكارها هر دم ساعت جلوش را می گرفتند و پولشان را مطالبه می كردند. بدهكار كه آه در بساط نداشت، می رود پیش یكی از دوستانش چاره جویی می كند.

    دوستش می گوید:«‌ اگر می خواهی از دست طلبكارهایت راحت شوی، از فردا صبح هر كس آمد گفت پولم را بده، تو بگو (بله)، باز اگر گفت پولم را می خواهم باز بگو (بله) ، خلاصه هرچه گفتند تو (بله) تحویل بده و كارت نباشد.»‌ آن مرد هم قبول كرد .



    از روز بعد همین كه یكی از طلبكارها سر و كله اش پیدا می شد و مطالبه پولش رامی كرد، در جواب می گفت: « بله » . طلبكار كه از همه جا بی خبر بود، می گفت:‌‌ « باباجان، پول، پولی كه به تو دادم.»‌ و باز بدهكار می گفت:‌« بله» . خلاصه هر چه طلبكار می گفت او در جواب « بله، بله» تحویلش می داد، تا اینكه طلبكار بیچاره خسته می شد و می رفت پی كارش . طولی نمی كشید كه طلبكار بعدی سر می رسید و آن هم هرچه می گفت جز « بله»‌ چیزی عایدش نمی شد. در نتیجه بین این و آن شایع شد كه بدهكار دیوانه شده است و دیگر كسی سراغش نرفت.



    بعد از مدتی دوست مرد بدهكار پیش خودش گفت: « راستی، بروم ببینم فلانی با طلبكارهایش چه كرده.»‌ وقتی وارد خانه او شد دید با خوشحالی به دیوار تكیه زده و معلوم است چیزی را كه یادش داده خوب به كار بسته است. سلام كرد. ولی رفیقش به جای سلام از جایش بلند شد و گفت: « بله »‌ مرد پرسید: « آمدم ببینم با طلبكارهایت چه كردی؟ » باز جواب داد: « بله»‌ خلاصه هر چه آن مرد گفت: « بابا من كه طلبكار نیستم دوستت هستم. بگو ببینم با طلبكارهایت چه كردی؟»‌ فقط «‌ بله، بله » شنید، آخر ناراحت شد و گفت: « پدر آمرزیده، به همه ( بله )، به منم ( بله)؟»‌



    اردیبهشت 1352



    مرادعبدلی، پنجاه ساله ، درجه دار باز نشسته ، حسین آباد ، ناظم، ملایر.
     
  10. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    در دهن داروغه را گذاشت
    روزي بود روزگاري بود. داروغه‌اي در شهري بود و اتفاق روزگار زني داشت كه از زشتي طعنه به كدو تنبل مي‌زد. زن داروغه به اين زشتي خيلي هم حسود بود و هر وقت زن خوشگلي مي‌ديد حسوديش گل مي‌‌كرد مخصوصاً هر وقت حمام مي‌رفت بيشتر به ياد زشتي خودش و خوشگلي زن‌هاي ديگر مي‌افتاد و بيشتر حسوديش مي‌شد و با اينكه هميشه با غلام و كنيز و هزار جور دنگ و فنگ حمام مي‌رفت، با وجود اين چشمش كه به زن‌هاي ديگر مي‌افتاد خون خونش را مي‌خورد.

    تا اينكه يك روز كه از حمام مي‌رود خانه به داروغه مي‌گويد: تو بايد به جارچي ها بگی همه جا جار بزنند که بعد از این همه با لنگ حمام برن. در قديم لنگ نمي‌بستند و از آن روز لنگ باب مي‌شود.

    روزي از روزها زن بدبختي كه از هيچ جا خبر نداشته وارد حمام مي‌شود و پس از آنكه لباس‌هايش را در مي‌آورد و مي‌خواهد لخت وارد حمام بشود حمامي نميگذارد. هرچه التماس مي‌كند حمامي مي‌گويد: حكم داروغه است. زن هرچه مي‌گويد: من غير از لباس‌هايم چيزي ندارم به خرج حمامي نمي‌رود. زن يك دستمال سه گوش پاره‌پاره داشته كه وسطش هم وصله‌اي بوده عاقبت دو پر دستمال را طوري جلوش مي‌بندد كه وصله مي‌افتد روي مخرجش اما جلوش تا نافش بيرون مي‌ماند و شكل اين زن خيلي خنده‌دار مي‌شود. وقتي وارد حمام مي‌شود نگاهش به زني مي‌افتد و مي‌بيند خيلي به او احترام مي‌گذارند. اين زن، زن داروغه بوده كه از قضا آن روز به حمام آمده بود و هنگامي كه زن مي‌رود كارش را بكند و سر و كله‌اش را بشويد زن داروغه نگاهش به او مي‌افتد و از او مؤاخذه مي‌كند: چرا اين ريختي وارد حمام شدي؟ اين چيست به خودت بستي؟ زن دستش را مي‌زند روي وصله دستمال پاره پاره‌اي كه روي مخرجش را پوشانده بوده و مي‌گويد: در دهن داروغه رو بستم.

    زن داروغه از اين لطيفه خوشش مي‌آيد و آنقدر به قيافه اين زن و حرفي كه گفته بود مي‌خندد كه به ريسه مي‌افتد و وقتي به خانه برمي‌گردد به شوهرش مي‌گويد واژ به واژار بكن كه بعد از اين هركه هر جور مي‌خواهد به حمام برود. ​