پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - اگر چاه آب ندارد، براي مقني نان دارد اگر چاه او ندارد، به كت كن1 نون داره در زمان قديم دو فرسخي صغاد2 شخصي به نام صادق خان قناتي مي كنده است. اما هر قدر زمين را مي كند به آب نمي رسيد و مردم مي گفتند: « زمين اين قنات سنگ است و آب ندارد.» اما صادق خان به كت كنها مي گفت: « اگر شده همه ثروتم را مي دهم تا قنات آبي بشه.» تا اينكه يكي از روزها سر چاهي كه كت كنها مي كنده اند؛ مي رود و سرش را توي چاه مي كند و فرياد مي زند: « هي!3 » كت كن از ته چاه جواب مي دهد: « هي!» صادق خان مي پرسد: « او 4 داره؟ » كت كن مي گويد: « نه مردك هرچه مي گم او نداره ميگه بكن.» صادق خان مي گويد: « مردك تو هستي، اگر او نداره به تو 5 كه نون داره » دي 1350 محمد صادقي. چهل و نه ساله، خامه فروش و قالي فروش، صغاد آباده. يادداشت: داستان اين مثل را به حاجي ميرزا آقاسي صدر اعظم محمد شاه قاجار نسبت مي دهند و مي گويند كه او در كندن قنات و ريختن توپ يد طولاني داشته و به دستور او چند هزار رشته قنات حفر شده است. شاعري متخلص به « بيدل » در وصف حاجي ميرزا آقاسي گفته است: نگذاشت براي شاه حاجي درمـي شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمي نـه مـزرع دوست را از آب نمي نـه لشکر خصــم را از آن توپ غمــي به نقل از امثال و حكم دهخدا .ج 1 ص 4. -------------------------------------------------------------------------------- 1 – مقني 2 – يكي از دهستانهاي دوازده گانه بخش مركزي شهرستان آباده در فارس . 3 – آهاي ( بانگ خطاب). 4 – او: آب. 5 – براي تو.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - اگر خدا بخواهد همه را يكسان مي كند اگر آلا ايسير هاموسون يكسان الر (Agar Alla Eisir Hamusun Yekasn Elar) اين مثل را وقتي مي گويند كه يكي مال ثروت زيادي داشته باشد. سخاوت نداشته باشد و از مالش چيزي انفاق نكند. آدم بيچاره اي بود كه از همه جا درمانده شده بود.به دهي رسيد.از اهالي آنجا سؤال كرد: « بزرگ اين آبادي كيست؟» خانه ي مرد پولداري را به او نشان دادند. رفت خانه ي آن مرد گفت: « من مانده ام. زمين سخت و آسمان بلند و تمام محصولم امسال خراب شده و مستأصل شده ام. به من كمك كم تا بتوانم خودم را جمع و جور كنم. ان شاءالله هنگام برداشت خرمن، طلبت را پس خواهم داد.» مرد با تغير به او گفت:« عمو برو كاركن.» باز آن بيچاره التماس كرد و گفت: « اي مرد، من سر راه، افتادم توي رودخانه لباس هايم تر و تليت 1 شده. هيچي ندارم. دستم خالي است. به من كمك كن تا به آبادي برسم. » مردك پولدار باز گفت: « اي مرد گفتم برو كار كن. من چيزي ندارم به تو بدهم.» آن مرد ناراحت شد و گفت: « به مالت نناز. اگر خدا خواست، تو را هم مثل من مي كند. » از قضا، در همان روز دزدي رفته بود خزينه شاه را دزديده بود. شاه دستور داد دزد را تعقيب كنند. خانه هركسي كه رفت با صاحب خانه همدست است؛ خانه را بر سر صاحبش خراب كنند و هر چه دارد جمع كنند بياورند. برحسب اتفاق مرد دزد براي اينكه از دست گزمه هاي شاه فرار كند وارد خانه مرد ثروتمند شد. گزمه ها ريختند خانه را خراب كردند و هر چه بود و نبود جمع كردند و بردند. در همين اثنا آن مرد بيچاره سر رسيد و با ديدن اين صحنه گفت: « نگفتم اگر خدا بخواهد همه را يكسان مي كند!» مرداد 1356 علي ايزدي ، بييست و نه ساله ، مدير دبستان ، به روايت از ترابعلي رحيمي ، كاه كش ، شهر كرد. -------------------------------------------------------------------------------- 1 – خيس .
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - اگر خرنخواهم خونه ميرزم برم ؟ (Agar Xar Naxam Xuney Mizam Beram) زماني كه مغولها به ايران حمله كردند و مردم را از دم تيغ گذراندند و مال و منالشان را به غارت برند. به دهي از دهات فارس هم هجوم بردند و بناي غارت كردن گذاشتند و عده اي از مردم آن ده را كشتند. بعد از قتل و غارت، الاغهاي اهالي را جمع كردند تا اثاثيه را بار كنند و به طرف روستاي « خونه ميرز1» ببرند. اهل آبادي گريه و زاري كردند و گفتند: «حالا كه اثاثيه ما را غارت كرديد لااقل الاغهايمان را نبريد.» سركرده مغولها به اهل ده گفت: «يك نفر از شما همراه ما بيايد. به ده خونه ميرز كه رسيديم الاغهاي آنها را به جاي الاغهاي شما مي گيريم و الاغهاي شما را پس مي دهيم.» اهالي ده به يكي از هم ولايتي هايشان گفتند: «تو كه الاغت را گرفته اند همراه آنها برو الاغها را برگردان.» مردك كمي فكر كرد و گفت: « اگر خر نخوام خونه ميرزم برم؟» و مقصودش اين بود كه نه خر مي خواهم و نه خونه ميرز مي روم. دي 1350 محمد صادقي ، چهل و نه ساله ، خامه فروش ، صغاد، آباده. -------------------------------------------------------------------------------- 1 – « خونه ميرز»يكي از دهات فارس است كه به آن « قلعه ميرز» هم گويند.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - اگر دراز شد ديلم مي شود و اگر پهن شد بيل اگر دراز منتيله2 ، اگر پهن بيله (Agar Deraz Sod Mantile , Agar Pahn Sod Bile) پيرزني پسر جوانش را نزد آهنگري فرستاد تا آهنگري بياموزد. پسر مدتي پيش آهنگر كار كرد. تا اينكه روزي از دست استاد به تنگ آمد و بعد از كتك كاري نزد مادرش رفت و گفت: « من ديگر به آهنگري نمي رم.» مادر علت را پرسيد. پسر در جواب مادرش گفت: « من حالا ديگر آهنگري بلدم .» مادرش پرسيد: « خوب تعريف كن .» پسر گفت: « آهن را درون كوره مي گذاريم تا گداخته شود. آنگاه با پتك سنگيني روي آن مي كوبيم. اگر دراز شد منتيله، اگر پهن شد بيله.» روايت شاهزاده عبدالله محمد درويش ، بيست ساله ، كارمند، پاهزاده عبدالله ، خوزستان . دوشيزه فرخ مصباحي ، بيست و شش ساله ، خانه دار، سنگسر ، سمنان. 2 – ديلم كه ميله آهني نوك تيزي است و از آن براي كندن و گود كردن زمين استفاده مي شود.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - بار الاغ را كه بردارند، پالونش را هم به منزل نمي رساند. اين مثل براي اشخاصي به كارمي رود كه جز تن پروري هنر و كاري نداشته باشند و در برابر امتيازاتي كه به آنها مي دهند خود را به تسامح و بي قيدي بزنند. مرد هيزم شكني بود كه يك الاغ و يك شتر داشت که ابزار كارش بودند و هيزم ها را بار آنها مي كرد، براي فروش به شهر مي آورد. يك روز طبق معمول الاغ و شتر را برداشت رفت براي هيزم چيني. بعد از اينكه كارش تمام شد، هيزم هايي را كه چيده بود بار الاغ و شتر كرد و راه افتاد به سمت شهر. در بين راه الاغ بنا كرد به تپيدن و خم خم راه رفتن. مرد آمد نصف هيزم ها را كه روي الاغ بود، برداشت و گذاشت پشت شتر. باز مقداري راه كه آمدند الاغ خوابيد روي زمين. مرد هيزم چين به ناچار آمد تمام هيزمها را از روي الاغ برداشت، گذاشت روي شتر زبان بسته. هنوز كمي راه نرفته بودند كه الاغ بي همه چيز، باز خودش را به ناتواني زد و دراز به دراز خوابيد روي زمين. مردك هم آمد پالان و خود الاغ را گذاشت روي شتر بيچاره. شتركه اينطور ديد ناراحت شد و با خودش گفت: « بلايي به سر اين الاغ بياورم كه آن سرش ناپيدا باشد.» در همين موقع به پرتگاهي رسيد تكاني به خود داد و الاغ را به ته دره انداخت و هلاك كرد. آذر 1355 فرنگيس رزمي نژاد ، خانه دار ، به روايت از عبدالله رزمي نژاد ، پنجاه و چهار ساله ، كشاورز ، لاورزمي سفلي ، خور موج ، بوشهر . يادداشت : داستان اين مثل تا حدودي شبيه است به تمثيل « موقع رقاصي من هم مي رسه » كه در همين كتاب آمده است.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - انبر را كه در آتش گذاشتند دزد باخبر مي شود (روايت اول) دكان مردي را دزد زده بود. دكاندار نزد قاضي شكايت كرد. قاضي كه به چند نفر ظنين شده بود، آنها را به حضور طلبيد و از هر كدام سؤالاتي كرد. اما همه انكار كردند. قاضي دستور داد انبري در آتش بگذارند. وقتي انبر خوب داغ شد، يك نفر شروع كرد به التماس كردن و گفت: «به خدا من اين كار را نكردم.» قاضي گفت: « دزد واقعي همين است.» او را دستگير كردند و به زندان انداختند و بقيه هم به دنبال كارشان رفتند. هم اكنون در سنگسر اگر كسي كا ر خلافي انجام دهد و پيش مردم دست و پايش را گم كند مي گويند: «انبر را كه در آتش گذاشتند دزد با خبر مي شود.» ارديبهشت 1355 دوشيزه فرخ مصباحي، بيست و هفت ساله ، خانه دار ، به روايت از پدرش قادر قلي مصباحي ، كشاورز، سنگسر، سمنان .
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - باغ شاه رفتی زیاد نیایی، كم چرا؟ در زمان قدیم رسم بوده كه هر كس به باغ شاه می رفته، مأمور جلوی در او را وزن می كرده و موقع بیرون آمدن هم همانطور او را می سنجیده تا اگر میوه ای خورده باشد جریمه اش كند. مرد زیركی یك سنگ یك منی زیر لباس خود پنهان می كند و وارد باغ شاه می شود دم در او را وزن می كنند، بعد وارد باغ می شود و تا می تواند میوه می خورد و در مقابل سنگ را در باغ می گذارد و بیرون می آید. وقتی كه جلو ی در باغ او را می سنجند، می بینند از اول سبكتر است. مأمور باغ اوقاتش تلخ می شود و رو به آن مرد زیرك می كند و می گوید:« باغ شاه رفتی زیاد نیای، كم چرا؟» بهمن 1351 دوشیزه زیور مصباحی ، بیست وهشت ساله ، خانه دار، به روایت از قادر قلی مصباحی، پنجاه و هفت ساله ، كشاورز، سنگسر ، سمنان.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - اينطور هم نمي ماند هر گاه كسي از اوضاع و احوال زندگيش ناراحت و نااميد باشد، براي تسلي او مي گويند: « اينطور هم نمي ماند.» در زمان قديم معلمي بود كه هر سال مرده هايي را كه امانت مي گذاشتند، به مكه مي برد و بعد از طواف خانه خدا آنها را آنجا دفن مي كرد. در يكي از سالها اين معلم بعد از اينكه مرده ها را كفن و دفن مي كند، سراغ مسكين خانه ي شهر مكه را مي گيرد. وقتي به مسكين خانه مي رود، مي بيند تمام گداها كور و شل و معيوب هستند؛ اما در ميان آنها جوان سياه برومندي است كه تمام اعضاي بدنش سالم است. با ديدن جوان تعجب مي كند و به سراغ او مي رود و پس از سلام و احوالپرسي مي گويد: «اي جوان، تو اينجا چه كار مي كني؟ اينجا محل افراد معيوب و از كار افتاده است، ولي تو بحمدالله سالم هستي.» كاكا سياه مي گويد:« اي حاجي، درست است كه من سالم هستم، ولي در اين شهر كار نيست و من هم چند سر عايله دارم و مجبوم به اينجا بيايم و گدايي كنم تا بتوانم خانواده ام را اداره كنم.» معلم مي گويد: « توسالي چقدر خرج داري تا من به تو بدهم به شرط اينكه به دنبال كاري بروي و گدايي نكني؟» كاكا سياه مي گويد: « سالي صد تومان» حاجي كه همان معلم باشد صد تومان به آن جوان مي دهد و او هم قول مي دهد كه دنبال كار برود و از همديگر خداحافظي مي كنند و به سراغ كار خودشان مي روند. معلم بعد از اينكه كارهايش تمام مي شود به شهر و ديار خودش بر مي گردد. يك سال مي گذرد تا اينكه باز، وقت بردن مرده هاي امانتي به مكه مي رسد و معلم مرده ها را به مكه مي برد و دفن مي كند. موقع برگشتن يادش به كاكا سياه مي افتد وسري به مسكين خانه مي زند و احوال كاكا سياه را مي پرسد. به او مي گويند كه مدتهاست از اينجا رفته و تا آنجا كه خبردارند ميرآخور اصطبل شاه شده است. معلم از مسكين خانه بيرون مي آيد و يك راست سراغ اصطبل پادشاه را مي گيرد. وقتي به در اصطبل مي رسد كاكا سياه را مي بيند و سلام مي كند و احوال مي پرسد. كاكا سياه حاجي را به خانه اش دعوت مي كند. معلم به خانه كاكا سياه مي رود و دو روز مهمان او مي شود. بعد از دو روز مي گويد: « خوب اي كاكا، بحمدالله به مراد دل رسيدي. امسال هم صد تومان مي خواهي تا بتو بدهم؟» كاكا سياه مي گويد: « اي حاجي، من ديگر محتاج پول نيستم. ولي چون دستت را خير ديده ام، صد تومان را بده.» معلم هم صد تومان به كاكا سياه مي دهد و كاكا سياه مي گويد:« اي حاجي، اينطور هم نمي ماند. « معلم مي گويد: اي كاكا برو شكر خدا بكن. ديگر چه مي خواهي بشوي.» كاكا سياه مي گويد: « اي حاجي، دنيا لنگ حمام است. هر روز عورت يكي را مي پوشاند و ديگري را لخت مي كند.» خلاصه معلم از كاكا سياه خداحافظي مي كند و به شهر خودش برمي گردد. سال بعد باز، معلم به مكه مي آيد و باز سراغ كاكا سياه را مي گيرد. به او مي گويند: « اي حاجي، مبادا ديگر بگويي كاكاسياه.» مي پرسد: « چرا مگر چه شده است؟» مي گوين : كاكا شده وزير پادشاه.» معلم خيلي خوشحال مي شود و به سراغ خانه ي وزير مي رود. نگهبانان اجازه ورود به او نمي دهند. پيغامي به وزير كه همان كاكاسياه باشد مي فرستد. وزير به او اجازه ورود ميدهد. معلم وارد مي شود. با هم سلام و احوالپرسي مي كنند وهمديگر را مي بوسند. معلم، پنج روز مهمان وزير مي شود. روز پنجم مي گويد:« اي دوست! من فردا بايد بروم خدا را شكر مي كنم كه تو را به اين مقام ديدم.» وزير كه همان كاكا سياه باشد مي گويد: « اي حاجي، دستت را خير ديده ام. صد تومان ديگر به من بده.» معلم مي گويد: « تو ديگر احتياج به پول نداري.» وزير مي گويد: « اي دوست اينطور هم نمي ماند. آفتاب هر روز سر برج يكي است. دنيا پستي و بلندي دارد.» خلاصه معلم صد تومان به وزير مي دهد و خداحافظي مي كند و به شهرش مي رود. بعد از چند سال باز، گذار معلم به مكه مي افتد و سراغ وزير را مي گيرد. به او مي گويند پادشاه اين مملكت مرد و چون اولاد نداشت، طبق وصيت پادشاه، وزير به تخت پادشاهي نشسته است. نقداً پادشاه است. معلم بعد از تلاش زياد موفق مي شود خدمت پادشاه برسد. كاكا سياه كه همان پادشاه باشد، از او به گرمي پذيرايي مي كند و معلم مدتي مهمان او مي شود. موقع مراجعت پادشاه مي گويد : « اي دوست من! يادت باشه كه دنيا اينطور هم نمي ماند . » معلم ناگهان بي طاقت مي شود و فرياد مي كشد : « ديگر چه مي خواهي بشوي؟» كاكا سياه مي گويد:« هر سر بالايي سرازيري هم دارد.» و رويش نمي شود بگويد: « صد توامان پول هرساله را بده.» معلم هم، خداحافظي مي كند و مي رود . سال ديگر كه باز مي گردد خبر دار مي شود دوستش كاكا سياه كه به پادشاهي رسيده بود مرده است . براي فاتحه به قبرستان مي رود. مي بيند روي قبر كاكا نوشته شده: « اينطور هم نمي ماند . » ناگهان سيلي مي آيد و قبر را با خودش مي برد و معلم مي فهمد كه گفته كاكا سياه چقدر درست بوده است . آذر 1353 بندر وحيديان ، آرايشگر ، بهبهان.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - بپا كوزه را نشكنی این مثل در جایی به كار می رود كه بخواهند قبل از اینكه اتفاق ناگواری رخ دهد شخص را آگاه كنند. می گویند پاره دوزی بوده كه هر روز كوزه آب را به شاگرد خود می داد تا از چشمه، آب بیاورد و قبل از رفتن او را كتك می زده كه كوزه را سالم بیاورد. تا اینكه روزی شاگرد به زمین می خورد و كوزه خرد می شود. پیش خود می گوید: « امروز روزی است كه استاد مرا خواهد كشت.» با ترس و لرز پس از مدتی می آید دكان. اما برخلاف تصورش، استاد با روی خوش با او روبرو می شود. شاگرد خیلی تعجب می كند و از استاد خود سؤال می كند:« استاد مرا همه روز می زدی كه كوزه را نشكنم. اما برعكس امروز كوزه را شكسته ام و شما می خندید و مرا هم نه كتك زدید و نه سرزنش كردید.» استاد می گوید:« بله، من تو را می زدم كه كوزه را سالم بیاوری، حالا كه كوزه شكسته با اخم و سرزنش كه درست نمی شود. باید قبلاً كه كوزه نشكسته بود این كار را می كردم.» اردیبهشت 1354 عبدالخاق امانی نبی ، پنجاه و سه ساله ، كشاورز، بن ، چهار محال بختیاری
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - این هم شد تیشه ی درویش هر وقت یكی از لوازم خانه كه همیشه دم دست و مورد استفاده است ، گم می شود و هر چه دنبال آن بگردند، پیدا نشود . می گویند: « شاید درویش برده . » یا می گویند:« این هم شد تیشه درویش.» این مثل تمثیلی دارد از این قرار: دو درویش با هم به درِ خانه ای می روند – البته درویش ها قلابی بودند و می خواستند از صاحب خانه چیزی تلكه كنند – همانطور كه عادت درویشان است یكی از آنها شروع می كند به هو حق زدن و ورد و دعا خواندن و آن یكی دیگر هم كشكول به دست درِ خانه می ایستد. در همین حال كه درویش اولی مشغول خواندن ورد و دعا بود، درویش دومی این طرف و آن طرف می گشت تا چیزی پیدا كند و در توبره و كشكول بیندازد. اما هرچه گشت چیزی ولمش 1 نشد. در نزدیكش فقط تیشه ای بود كه آن هم دسته ای بلند داشت، می رود پهلوی تیشه می ایستد. درویش اولی كه مرتب ورد و دعا می خواند و برای هر كدام از اهل خانه دعا می كرد، زیر چشمی رفیق خود را می پایید. وقتی دید رفیقش چیزی عایدش نشده است با لهجه غلیظ و شبیه به خواندن ورد گفت: درویش مگر تو كور بودی كه سوار كلنگ بور بودی آن درویش كه پای كلنگ ایستاده بود شروع كرد به خواندن و گفت: خودم در ایـن خیـالـم جــای مسشــه 2 نــدارم باز درویش اولی گفت: مسشه در آر و بنداز سرشـه تو تـوبـره بنـداز علی اكبر جلیلی ، هفده ساله ، دانش آموز ، به روایت از طمراس جلیلی ، بابا منیر، نور آباد، ممسنی . -------------------------------------------------------------------------------- 1 – ولمش نمي شود: چيزي گيرش نمي آيد. 2 – دسته اش .