پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آنها دو تا بودند همراه، ما ده تا بوديم تنها- ( روايت اول ) اين مثل را زماني به كار مي برند كه جماعتي با وجود كثرت نفرات، در كارها با هم متفق نباشند و پشت يكديگر را نداشته باشند و در كارشان ناموفق شوند. يك دسته ده پانزده نفري عازم سفر بودند. بين راه به دو تا دزد برخوردند. بعد از زد و خورد مختصري، مغلوب آن دو شدند. دزدها بعد از اينكه كتك مفصلي به آنها زدند هر چه پول و اثاثيه هم داشتند، گرفتند و رفتند. آن جماعت رفتند پيش حاكم، شكايت كردند. حاكم وقتي شنيد آنها ده دوازده نفر بودند و از دو تا دزد شكست خوردند تعجب كرد و گفت: « راستي راستي خاك بر سرتان! شما با اين نفرات چگونه از دو تا دزد شكست خورديد ؟ » يكي از آن ميان در جواب حاكم گفت: « براي اينكه ما ده تا بوديم تنها ، آنها دو تا بودند همراه . » خرداد ماه 1352 مراد عبدلي پنجاه و يك ساله ، درجه دار بازنشسته ، حسين آباد ناظم ، ملاير.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آن تار مو غير اين چپه1 است اگر شخصي بخواهد پولي از كسي قرض كند و چيزي گرو بگذارد و قول سود كلاني بدهد؛ اما قصد فريب داشته باشد، مثل فوق را در موردش به كار مي برند كه قصه ي آن چنين است: روزي مردي روستايي ناشناس در دكان يك نفر حاجي مي رود و از او تقاضاي صد تومان پول به عنوان قرض مي كند. حاجي مي گويد: «اي بابا، من كه تو را نمي شناسم چطوري پولم را به تو بدهم؟ آخر يك گرويي، يك چيزي بايد بسپاري. » مرد مي گويد: «حاجي، ريشم را گرو مي گذارم.» حاجي قبول مي كند. مرد روستايي اطراف را نگاه مي كند و در نهايت ناراحتي در حالي كه رنگ عوض مي كند با دل نگراني دست مي برد و يك تار از موي ريشش را مي كند و به حاجي مي دهد. حاجي هم تار مو را با نهايت احتياط در كاغذي مي پيچد و كاغذ را در صندوق مي گذارد و دو دستي، صد تومان تقديم مرد مي كند. تصادفاً يك آدم كلاه بردار و حقه باز در آن حوالي بود؛ همين كه اين معامله را ديد پيش خودش فكر كرد: « عجب معامله ي خوبي است! چه بهتر من هم فردا صبح پيش حاجي بيايم و با دادن چند تار موي ريشم صد تومان بگيرم.» مردك حقه باز فردا صبح زود با قيافه ي حق به جانب در دكان حاجي مي رود و بعد از سلام و احوالپرسي مي گويد: « حاجي آقا، مقداري جنسم در راه است و احتياج به صد تومان پول دارم. اگر لطف بفرماييد، فردا همين وقت ده تومان هم رويش مي گذارم و تقديم مي كنم.» حاجي مي گويد:« آخر بابا جان، من كه شما را نديده ام و نمي شناسم. آخر يك گرويي بايد بسپاري كه من صد تومان پول به تو بدهم.» مردك كلاه بردار خنده اي مي كند و مي گويد: « حاجي آقا،ريش، ريشم را امانت مي گذارم و قول مي دهم فردا صبح پول را بياورم تقديمت كنم.» حاجي فكري مي كند و مي گويد: « بسيار خوب، قبول دارم.» كه يك مرتبه مردك بي آنكه توجهي به اطراف بيندازد دست مي برد و يك چپه مو، از ريشش مي كند و به طرف حاجي دراز مي كند. حاجي مي بيند به اندازه يك سير مو از ريشش كنده. خوب نگاه مي كند و مي گويد: « بابا جان، آن يك تار مو غير اين يك چپه است.» مراد عبدلي پنجاه ساله، درجه دار بازنشسته، حسين آباد ناظم، ملاير.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آن تار مو غير اين چپه1 است اگر شخصي بخواهد پولي از كسي قرض كند و چيزي گرو بگذارد و قول سود كلاني بدهد؛ اما قصد فريب داشته باشد، مثل فوق را در موردش به كار مي برند كه قصه ي آن چنين است: روزي مردي روستايي ناشناس در دكان يك نفر حاجي مي رود و از او تقاضاي صد تومان پول به عنوان قرض مي كند. حاجي مي گويد: «اي بابا، من كه تو را نمي شناسم چطوري پولم را به تو بدهم؟ آخر يك گرويي، يك چيزي بايد بسپاري. » مرد مي گويد: «حاجي، ريشم را گرو مي گذارم.» حاجي قبول مي كند. مرد روستايي اطراف را نگاه مي كند و در نهايت ناراحتي در حالي كه رنگ عوض مي كند با دل نگراني دست مي برد و يك تار از موي ريشش را مي كند و به حاجي مي دهد. حاجي هم تار مو را با نهايت احتياط در كاغذي مي پيچد و كاغذ را در صندوق مي گذارد و دو دستي، صد تومان تقديم مرد مي كند. تصادفاً يك آدم كلاه بردار و حقه باز در آن حوالي بود؛ همين كه اين معامله را ديد پيش خودش فكر كرد: « عجب معامله ي خوبي است! چه بهتر من هم فردا صبح پيش حاجي بيايم و با دادن چند تار موي ريشم صد تومان بگيرم.» مردك حقه باز فردا صبح زود با قيافه ي حق به جانب در دكان حاجي مي رود و بعد از سلام و احوالپرسي مي گويد: « حاجي آقا، مقداري جنسم در راه است و احتياج به صد تومان پول دارم. اگر لطف بفرماييد، فردا همين وقت ده تومان هم رويش مي گذارم و تقديم مي كنم.» حاجي مي گويد:« آخر بابا جان، من كه شما را نديده ام و نمي شناسم. آخر يك گرويي بايد بسپاري كه من صد تومان پول به تو بدهم.» مردك كلاه بردار خنده اي مي كند و مي گويد: « حاجي آقا،ريش، ريشم را امانت مي گذارم و قول مي دهم فردا صبح پول را بياورم تقديمت كنم.» حاجي فكري مي كند و مي گويد: « بسيار خوب، قبول دارم.» كه يك مرتبه مردك بي آنكه توجهي به اطراف بيندازد دست مي برد و يك چپه مو، از ريشش مي كند و به طرف حاجي دراز مي كند. حاجي مي بيند به اندازه يك سير مو از ريشش كنده. خوب نگاه مي كند و مي گويد: « بابا جان، آن يك تار مو غير اين يك چپه است.» مراد عبدلي پنجاه ساله، درجه دار بازنشسته، حسين آباد ناظم، ملاير.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - از چشمم بدي ديدم، اما از شما نديدم (الف) اين مثل را درباره ي مردم طمعكار گويند: در زمان قديم يك روستايي جل و پلاسش را برداشت و به ده همسايه رفت ومهمان دوستش شد. نه يك روز، نه دو روز، نه سه روز، چند هفته آنجا ماند. يك روز كه زن صاحب خانه از پذيرايي او خسته شده بود به شوهرش گفت: « بيا يك فكري كنيم شايد بتوانيم اين مهمان سمج را از اينجا بيرون كنيم.» با همديگر مشورت كردند كه چه رنگي بزنند كه مهمان خودش برود. زن گفت:«امروز تو كه از بيرون آمدي بنا كن به كتك زدن من و بگو چرا به كارهاي خانه نمي رسي و هر چه مي گويم گوش نمي كني. من با گريه و زاري مي روم پيش مهمان مي گويم: شما كه چند هفته است منزل ما هستي و امروز مي خواهي بروي آيا در اين مدت از من بدي ديده اي؟ شايد به اين وسيله خجالت بكشد و برود.» مرد قبول كرد و روز بعد كه از سر كار به خانه آمد؛ بنا كرد با زنش اوقات تلخي كردن و دست كرد به چوب و بنا كرد زن را كتك زدن، زن گفت: « چرا مرا مي زني؟» شوهر گفت: « تو نافرماني مي كني.» زن، گريه كنان پناه برد به مهمان و گفت: « اي برادرم، تو كه چند هفته است منزل ما هستي و امروز ديگر مي خواهي بروي، آيا از من بدي ديده اي؟» مهمان با خونسردي گفت: « من كه چند هفته اينجا هستم و چند هفته ديگر خواهم ماند، از چشمم بدي ديدم، از شما نديدم.» خرداد 1355 ناصر مساعي ، چهل و يك ساله مستخدم جزء به روايت از رقيه مساعي ، كرويه ، شهرضا.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - از خودش ديوانه تر نديده بود ديوانه اي، هميشه با حركات و رفتار خود باعث اذيت و آزار اطرافيان مي شد. مخصوصاً هر بار كه حمام مي رفت، مردم از ترس او به حمام نمي رفتند؛ و آنهايي كه هم در حمام بودند فوري از حمام بيرون مي آمدند. يك روز كه اين ديوانه به حمام رفته بود وحمام را قرق كرده بود، تازه واردي به حمام رفت. استاد حمامي به او گفت: « داخل حمام نشو چون ديوانه اي در حمام است.» ولي تازه وارد به حرف حمامي گوش نداد و لخت شد و لنگي به خود بست و لنگ ديگري را با آب حوض سر بينه ي حمام خيس كرد و تاباند و شروع كرد به در و ديوار و زمين حمام كوبيدن تا آنكه وارد گرمخانه شد و بدون آنكه توجهي به ديوانه بكند با لنگ تابيده چند تايي به گرده و پشت ديوانه نواخت و خلاصه آنچنان ديوانگي از خودش نشان داد كه ديوانه اصلي از حركات او حيرت كرد و از ترس به رختكن حمام رفت و فوراً لباسش را پوشيد. استاد حمامي از ديوانه سؤال كرد: « چطور شد كه مي خواهي از حمام بروي؟» ديوانه گفت: « هيچ نگو كه ديوانه توي حمام است.» وقتي از تازه وارد كه اين صحنه را ساخته بود سؤال كردند: « تو چطور باعث فراري شدن ديوانه از حمام شدي؟» گفت: « او تا به حال از خودش ديوانه تر نديده بود.» اسفند 1346 ذبيح الله وزيري ، كارمند شهرداري ، سمنان .
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - از ماست كه بر ماست (روايت اول - الف) هرگاه بخواهند بگويند: « بدي از خود ماست و اگر ما خودمان بد نباشيم كسي به ما ظلم نمي كند.» اين مثل را مي آورند. مي گويند پدر و مادر «بخت نصر» در شير خوارگي او مردند و مردم بخت نصر را كه بچه اي بود قوي هيكل و بدشكل و بد هيبت به طوري كه همه از او واهمه داشتند، بردند و در بيابان گذاشتند. ماده سگي هر روز سه باز نزد آن بچه مي رفت و او را شير مي داد. تا اينكه بخت نصر به سن بلوغ رسيد و جواني قوي هيكل شد. اسبي پيدا كرد و شمشيري به كمر بست وكلاه خودي به سر گذاشت و سوار بر اسب شد و راهي اين ديار و آن ديار شد. عده­اي هم از ترس همراه بخت نصر راه افتادند. بخت نصر به هر شهر و آبادي كه مي رسيد مردم را مي كشت و آن آبادي را خراب مي كرد و از مردم سؤال مي كرد: « من ظالم هستم يا خدا؟ » مردم هم نمي دانستند چه جوابي بدهند. تا اينكه مي گويند به شهر شوشتر رسيد و اين سؤال را از مردم آنجا پرسيد. مردم گفتند: «خدا ظالم نيست و تقصير تو هم نيست. بلكه از ماست كه برماست.» يعني اگر خودمان خوب بوديم، خداوند تو را بر ما مسلط نمي كرد. مرداد 1355 ابوالقاسم جورابيان، طلا ساز، شوشتر. يادداشت: ابواسحق نيشابوري مي گويد: « در قصه چنين آمده است كه او {بخت نصر} حرامزاده بود و يتيم بود و به مال درويش. به آخر حال پادشاهي يافت و حشم و تبع بسيار كرد.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - از هركس كه بخت برگردد سوار شتر هم كه باشد-سگ او را دندان مي گيرد اين مثل را در موردي به كا رمي برند كه شخص دست به هر كاري بزند ناموفق و ناكام مي شود. مي گويند مردي شتر سوار، از كنار يك بادي مي گذشت. سگ هاي بادي به او حمله كردند. مرد به سگ ها گفت: «چخ» كه از شتر دور شوند. اما شتر به خيالش مرد به او مي گويد« پخ1» و خوبيد روي زمين. يكي از سگها هم رسيد و پاي سوار را محكم دندان گرفت. فروردين 1354 نادر قره بيگي ، بيست و سه ساله ، آموزگار عشاير ، ارغون ، بلوك بوشكان ، بوشهر . يادداشت : بخت بد با كسي كه يار بود سگ گزدش ار شتر سوار بود علي اكبر دهخدا ، امثال و حكم . ج 1 ، ص 392. -------------------------------------------------------------------------------- 1 – لفظي است كه يراي خوابانيدن شتر به كار مي رود
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - استخوان لاي زخم گذاشتن هرگاه كسي در كاري اشكال تراشي كند و طفره برود، يا عمداً كار را مشكل كند، مثل فوق درباره اش مصداق پيدا مي كند. روزي قصابي زمين خورد و پايش شكست. پيش شكسته بندي رفت تا پايش را جا بيندازد، شكسته بند كه آدم بي انصافي بود، موقع بستن پاي قصاب خرده استخواني لاي زخم گذاشت و پايش را بست و گفت: « اگر مي خواهي پايت زود خوب شود بايد هر روز براي مداوا بيايي.» قصاب ييچاره هر روز پيش شكسته بند مي رفت و علاوه بر حق العلاج روزي يك ران گوسفند هم به خانه شكسته بند مي فرستاد، بدين منوال مدتي گذشت اما پاي قصاب خوب نشد كه نشد. از قضاي روزگار مسافرتي براي شكسته بند پيش آمد و پسرش كه شكسته بندي را پيش او ياد گرفته بود به جاي پدر نشست. قصاب هم به روال هر روز به خانه شكسته بند رفت. پسر وقتي زخم را باز كرد خرده استخواني لاي زخم ديد و بي خير از حيله پدر خرده استخوان را از لاي زخم برداشت و روي زخم را هم مرهم گذاشت و قصاب را روانه كرد به اين ترتيي پاي قصاب خوب شد و ديگر به خانه شكسته بند نرفت و گوشت هم نفرستاد. شكسته بند از سفر آمد. سر شام ديد از گوشت هاي خوبي كه قصاب برايشان مي فرستاد خبري نيست. علت را از زنش سؤال كرد. زن گفت: « الان چند روز است كه قصاب گوشت نمي فرستد.» شكسته بند از پسرش پرسيد: « اين چند روزي كه نبودم، فلان قصاب براي معالجه پيش تو نيامد؟» پسر جواب داد، «چرا آمد، من هم زخمش را باز كردم، ديدم خرده استخواني لاي زخم است. آن را در آوردم و روي زخم را مرهم گذاشتم و بستم و ديگر قصاب را نديدم. حتماً پايش خوب شده است.» شكسته بند با شنيدن اين پاسخ برافروخت و بر سر پسر داد كشيد و گفت: « اي نادان، آن خرده استخوان را من لاي زخم او گذاشته بودم تا از قبلش استفاده كنم.» روايـت قــــم مهر 1353 هلن آساطوريان ، بيست و هفت ساله ،چناقچي سفلي ، قرقان ، ساوه . سيد عزيز حسيني ، سي و شش ساله ، زيدان ، پيرانشهر ، آذربايجان غربي. محمد رضا خوشدل ، بيست و پنج ساله ، تريكو باف ، قم. عبدالمجيد ميمندي ، پنجاه و هشت ساله ، آموزگار بازنشسته ،شهربابك ، كرمان. علي محمد طاهري ، هشتاد ورچهار ساله ، آموزگار بازنشسته ، تاكستان ، قزوين. عباس مهيار ، چهل و دو ساله ، آموزگار ، توفان ، آذربايجان شرقي. يادداشت: درامثال و حكم دهخدا، ج1 ص 171 ، داستان اين مثل با نثري اديبانه بيان شده است. در اين داستان قصابي ريزه استخواني به چشمش مي رود و طبيي هنگام معالجه ريزه استخوان را از چشم قصاب بيرون نمي آورد و تا آنجا که مي تواند او را مي دوشد.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - اكبر ندهد، خداي اكبر بدهد اين مثل در مورد افرادي گفته مي شود كه متكي به غيراند و به خداوند توكل ندارند. در زمان قديم پادشاهي بوده به نام اكبر، اين پادشاه افراد چاپلوس و متملق را هميشه دور خودش جمع مي كرد تا از او تعريف كنند. در اطراف قصر اكبر شاه هميشه گدايان زيادي به حمد و ثناي اكبرشاه مشغول بودند. در ميان اين گداها دو گداي نابينا به نام هاي قاسم و بشير بودند. بشير به خاطر اينكه چاپلوسي كرده باشد و پادشاه به او چيزي بدهد مرتب مي گفته است:«اكبر بدهد.» اما قاسم مي گفته:«اكبر ندهد، خداي اكبر بدهد.» چون اكبر شاه افرادي را كه از او تعريف مي كردند و او را بخشنده مي خواندند دوست مي داشت، يك روز دستور داد يك مرغي بريان كنند و مقداري زر سرخ در شكم مرغ بگذارند و با مقداري برنج براي بشير ببرند. بشير كه از همه جا بي خبر بود طمع بر او غالب شد و آن مرغ و برنج از گلويش پايين نرفت و آن را به دو ريال به قاسم فروخت. قاسم هم مرغ و پلو را براي زن و بچه اش به خانه برد. شب وقتي مشغول خوردن مرغ و پلو شدند زرهاي سرخ را ديدند و شكر خدا را به جا آوردند. به اين منوال اكبر شاه چند روز پشت سر هم مرغي بريان همراه با زر سرخ براي بشير مي فرستاد و بشير هم هر روز آن را به قيمت ناچيز به قاسم مي فروخت. تا اينكه روزي باز گذار اكبر شاه به پشت قصر افتاد و ديد بشير اين جمله معروف را تكرار مي كند و مي گويد: «اكبر بدهد.» قاسم هم مي گويد: «اكبر ندهد، خداي اكبر بدهد.» اكبر شاه تعجت مي كند و بشير را به قصر مي طلبد و به او مي گويد: « اي مرد، چند روز است كه من براي تو مرغ بريان كه شكمش پر از زر سرخ بوده فرستادم. آنها را چه كردي؟ تو ديگر محتاج نيستي.» بشير بيچاره كه تازه مي فهمد چگونه آن همه زر سرخ را از دست داده، آه از نهادش بلند مي شود و مي گويد: « اي قبله عالم، من آن مرغها را نخوردم و آنها را به قيمت ارزاني به قاسم فروختم.» اكبر مي گويد: « اي احمق، قاسم درست مي گويد. اكبر كيست که بدهد؟ خداي اكبر بدهد.» و او را از قصر بيرون مي كند. روايت بهبهان مرداد 1355 ابوالقاسم جورابيان ، مسجد سليمان . مرتضي محمدي سقائي، گود چهك ، بهبان . بندر وحيديان ، يهبهان.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - اگرتو كلاغي ، من بچه كلاغم آگه تو غلاغي من بچي غلاغم اين ضرب المثل موقعي به كار مي رود كه بخواهند زرنگي كسي را بازگو كنند. گويند روزي كلاغي به بچه خود نصيحت مي كرد. بچه اش تازه داشت پريدن را از مادرش ياد مي گرفت. مادر گفت: « فرزندم، اين آدم ها خيلي جلب و حيله گر هستند. مواظب خودت باش. بچه هاي آدميزاد هميشه در پي آزار ما و بچه هاي ما هستند. هر وقت ديدي آدميزاد سنگ در دست گرفته و قصد پرتاب به طرف تو را دارد ، فوري پرواز كن .» بچه كلاغ خنديد و گفت: «چقدر تو ساده اي مادر. من اصلاً هر وقت آدميزاد خم شد كه سنگ بردارد فرار مي كنم. اگه تو کلاغي، من بچه کلاغم.» روايت گلپايگان آذر 1347