پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - سرم را بشکن، نرخم را نشکن عبارت بالا از امثله سائره است که بيشتر ورد زبان کسبه بازار و صاحبان دکانهاي بقالي در برخورد با مشترياني است که زياد چانه ميزنند، تا فروشنده مبلغي از نرخ جنس بکاهد، ولي فروشنده با عبارت مثلي بالا به مشتري پاسخ گويد. نرخ شکستن نقطه مقابل نرخ بالا کردن و به معني کم کردن قيمت است که فروشنده حاضر است سرش بشکند ولي نرخ کالايش نشکند و پايين نيايد. مثل بالا در مورد ديگر هم بکار ميرود، و آن موقعي است که کسي در عقيده و نيتي که دارد مقاوم و ثابت قدم باشد و ديگران بخواهند وي را از آن عقيده و نيت که گاهي با مصالح و منافعشان تضاد و تباين پيدا ميکند بازدارند؛ که در اين صورت براي اثبات عقيده و نيتش به ضرب المثل بالا متبادر مي شود. از آنجا که واقعه تاريخي جالبي عبارت بالا را به صورت ضرب المثل درآورده است به شرح آن واقعه و ريشه تاريخي ميپردازد تا معلوم شود که سرشکستن چه ارتباطي با نرخ شکستن دارد. خشايارشاه و يا به قولي گزرسس فرزند داريوش بزرگ، از آتس سا دختر کوروش کبير و سومين پادشاه سلسله هخامنشي پس از آنکه شورش مصر و بابليان را فرونشانيد، بر طبق وصيت پدرش تصميم گرفت به يونان حمله کند و شکست دشت ماراتن را که در زمان داريوش بزرگ رخ داده است جبران نمايد. خشايار شاه تا چهار سال بعد از تسخير ثانوي مصر به تدارکات و تجهيزات جنگي پرداخت و در سال پنجم تهيه حرکت خود را ديده است. سپاهي را که خشايار شاه در اين لشکرکشي حرکت داده بود به اتفاق عقيده کليه مورخين يوناني و ايراني بزرگترين نيرويي بود که تا آنزمان به حرکت آمده بودند. مورخين در خصوص اين لشکرکشي ارقام مبالغه آميزي از يک ميليون تا پانصدهزار نفر نوشته اند که البته قابل تأمل است، ولي قدر مسلم اين است که لشکر عظيمي از طوايف و قبايل تابعه ايران فراهم آمده بود که دو نيروي زميني و دريايي را تشکيل ميداده است.(هردوت با مبالغه گوييهايش آمار سپاهيان و عمله و خدمه خشايار شاه را در اين جنگ پنج ميليون نفر نوشته که به هيچ وجه نمي تواند قابل قبول باشد.) نيروي زميني وقتي که به کنار بغاز داردانل رسيد به فرمان خشايار شاه دو پل به طول 1150 ذرع از اتصال کشتيها به يکديگر ساخته بودند، يکي را فنيقي ها از طنابهايي که از کتان سفيد بافته شده و ديگري را مصريها از ريسمانهايي از کاغذ حصيري ساختند. ولي پس از آنکه پلها ساخته شد، باد شديدي برخاست و امواج کوه پيکر دريا چند کشتي آن پل را به يکديگر کوبيده، پلها را خراب کردند. خشايار شاه از شنيدن خرابي پلها چنان در خشم شد که حکم کرد، دريا را تنبيه کنند و سيصد شلاق به آن بزنند! و مخصوصاً در حين اجراي حکم بگويند: «اي آب تلخ، اين مجازاتي است که شاه براي تو مقرر داشته، از اين جهت تو بد کردي و حال آنکه بدي از هيچ کس نديده بودي. خشايار شاه از تو عبور خواهد کرد، چه بخواهي، چه نخواهي. حق است که کسي تو آب شور و کثيف را نستايد و قرباني براي تو نکند!» (بايد دانست يونانيها از جهت کينه اي که نسبت به خشايار شاه داشته اند اين نسبتهاي عجيب و غريب را به او داده اند.) معماران ديگر مأمور ساختن پل شدند و سيصد و شصت کشتي پنجاه پارويي و تعداد کافي کشتيهاي عظيم ديگر به نام "تري رم" را به سمت درياي سياه و 314 کشتي از همين نوع کشتيها را به سمت بغاز داردانل با طنابهاي ضخيم چهارلا به هم اتصال داده دو پل محکم ساخته و قشون و باروبنه را مدت هفت شبانه روز از روي آن عبور دادند. آخرين نفر خشايار شاه بود که با تشريفات کامل از پل گذشت و قدم در خاک يونان گذاشت. آنگاه سفيراني به تمام مناطق يونان فرستاد و پيشنهاد تسليم و اطاعت کرد، ولي به آتن و آسپارت سفرايي نفرستاده بود، زيرا سفراي داريوش کبير را آتني ها به گودالي موسوم به باراتر و اسپارتي ها به چاهي انداخته، گفته بودند: «در آنجا براي شاه خاک خواهيد يافت و هم آب.»(بايد دانست که در عهد قديم هم سفرا و رسولان مصونيت شخصي داشته اند و اين عمل وحشيانه يوناني ها موضوع آتش زدن شهر آتن را تشديد کرد.) سپس خشايار شاه در سر راه خود هر جا مقاومتي ديد سرکوب کرده پيش رفت تا به معبر و تنگه ترموپيل رسيد. يوناني ها اين تنگه را که باريکترين معبر براي عبور قشون بود و فقط يک ارابه ميتوانست از آن عبور کند براي پايداري مناسب دانستند و همينطور هم بود، ولي سپاه ايران بر اثر راهنمايي يک نفر يوناني به نام افي يالت از يک راه بسيار تنگ و باريک ديگر در تاريکي شب و با روشنايي چراغ پيش رفته، طليعه صبح به قله کوه رسيدند و از آنجا سرازير شده، يوناني ها را غافلگير کردند. (مراجعه شود به کتاب شاه جنگ ايرانيان در چالدران و يونان، ترجمه ذبيح الله منصوري) در جنگ ترموپيل به گفته هردوت بيست هزار ايراني و هشت هزار يوناني من جمله لئونيداس سردار معروف اسپارتي کشته شدند و از آن پس سپاهيان ايران بلامانع پيش رفته تا به شهر آتن رسيدند و به انتقام آتش زدن شهر سارد و معبد و جنگل مقدسش، آن شهر خالي از سکنه و ارگ آن را که جز معدودي فقير و بيچاره در آن ساکن نبوده اند به حکم و فرمان خشايار شاه آتش زدند. اما نيروي دريايي ايران که از سه هزار فروند کشتي جنگي بزرگ و کوچک تشکيل شده بود در ميان جزاير بي شمار درياي اژه پيش ميرفت و به سواحل يونان نزديک ميگرديد. يوناني ها که در دريانوردي مهارت کامل داشتند، تصميم گرفتند نيروي دريايي ايران را با آنکه از لحاظ کم و کيف بر نيروي دريايي آنها برتري داشت به هر طريقي که ممکن باشد از پاي درآوردند و شکست نيروي زميني خويش را جبران کنند. به اين منظور و براي تعيين محل جنگ و تاکتيک جنگي کنفرانسي با حضور اوري بياد رييس بحريه و تميستوکل سردار آتني و آدي مانت سردار کورنتي و ساير فرماندهان معروف دريايي يونان تشکيل داده به بحث و مشاوره پرداختند. تميستوکل در اين جلسه مشاوره قبل از اينکه اوري بياد رييس بحريه سخني بگويد شروع به حرف زدن کرد تا عقيده خود را بقبولاند. در اين موقع آدي مانت سردار کورنتي اعتراض کرده گفت: «تميستوکل، در مسابقه ها شخصي را که قبل از موقع برميخيزد، ميزنند!» تميستوکل جواب داد: «صحيح است، ولي کسي که عقب مي ماند جايزه نميگيرد!» آنگاه روي به اوري بياد کرد و گفت: «اگر در دريا باز جنگ کني براي کشتيهاي ما که از حيث عده کمتر از کشتيهاي دشمن و از حيث وزن سنگينتر است خطرناک خواهد بود، ولي در جاي تنگ ما قويتر خواهيم بود و به کشتيهاي ايران به علت تنگي جا و مکان مجال تحرک و تردد نخواهيم داد، گوش کن، دلايل مرا بسنج و کشتيها را از خليج سالامين خارج نکن که خليج سالامين به طور قطع و يقين بهترين و مناسبترين محل براي جنگ دريايي و برتري بحريه يونان بر ايران خواهد بود...» آدي مانت سردار کورنتي بار ديگر در مقام اعتراض برآمده و گفت: «شخصي که وطن ندارد بايد سکوت کند.» و مقصودش اين بود که زادگاه تو يعني شهر آتن به دست پارسي ها افتاده و تو بي وطن هستي و براي نجات شهر خود ميخواهي ما را به هلاکت و کشتن دهي. چيزي نمانده بود که اوري بياد تحت تأثير سخنان آديمانت و ساير فرماندهان قرار گيرد و از تمرکز نيروي دريايي يونان در خليج سالامين انصراف حاصل کند که تميستوکل سردار هوشيار آتني رو به اوري بياد کرده فرياد زد: «در خليج سالامين مي ماني و خود را مردي شجاع خواهي شناساند، يا ميروي و يونان را به اسارت سوق ميدهي؟» گفتار اخير و کوبنده تميستوکل به قدري رييس بحريه يونان را عصباني کرده بود که عصاي فرماندهي را بلند کرد تا بر فرق تميستوکل بکوبد؛ اما تميستوکل که به طرح نقشه خود اطمينان کامل داشت با نهايت خونسردي سرش را خم کرد و گفت: «سرم را بشکن و حرفم را نشکن.» اين گفته و ژست مدبرانه تميستوکل موجب گرديد که به فرماندهي کشتيهاي يوناني در خليج سالامين منصوب گرديد و تلفات سنگيني بر نيروي دريايي ايران وارد آورده، بحريه يونان را همانطوري که پيش بيني کرده بود به موفقيت و پيروزي رسانيده است. باري، عبارت "سرم را بشکن و حرفم را نشکن" بر اثر مرور زمان تحريف و تصريفي در آن به عمل آمده به صورت: "سرم را بشکن و نرخم را نشکن" ضرب المثل گرديده، بالمناسبه مورد استناد و تمثيل قرار مي گيرد.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - سر و گوش آب دادن عبارت بالا اصطلاحي است که در ميان طبقات از وضيع و شريف رايج و معمول است و هرگاه که پاي تجسس و تحصيل اطلاع از امري پيش آيد آن را به کار مي برند. في المثل گفته مي شود: «ديروز به منزل فلاني رفتم و سر و گوش آب دادم تا ببينم عقيده او نسبت به فلان موضوع چيست.» يا اينکه گفته مي شود: «فلان دولت جاسوس فرستاد تا سر و گوش آب دهد و به ميزان قدرت نظامي و اقتصادي کشور ما دست يابد و ...». قابل توجه اين است که بايد ديد واژه هاي سر و گوش و آب در بيان تجسس و تحصيل اطلاع و آگاهي از مکنونات خاطر ديگران چه نقشي دارد و ريشه تاريخي آن چيست. در مورد ريشه تاريخي اين مثل سائر دو روايت از عقلاي قوم و ارباب اطلاع شنيده شده است که براي قضاوت و داوري محققان و پژوهشگران هر دو روايت نقل مي شود: 1. در قرون و اعصار قديمه که سلاح گرم هنوز به ميدان نيامده با سلاحهاي سرد از قبيل شمشير و کمان و گرز و نيزه و جز اينها مبارزه مي کردند و مدافعان اگر خود را ضعيفتر از مهاجمان مي ديدند در دژها و قلاع مستحکم جاي ميگرفتند و در مقابل دشمن مهاجم پايداري مي کردند. دژ يا قلعه محل و مکاني بود که غالباً بر بلندي قرار داشت و اطراف آن را ديوار محکم و بلندي از سنگ و ساروج به ارتفاع ده الي بيست متر مي ساختند که دشمن نتواند از آن ديوار بالا برود. اين ديوار قطور سر به فلک کشيده در درون قلعه برجها و باروها و کنگره ها و پله ها و راهروهاي باريک و پرپيچ و خمي داشت که مدافعان از آن پله ها بالا ميرفتند و در درون برجها و باروها از داخل سوراخها و منافذي که داشت به سوي مهاجمان که قلعه را چون نگين انگشتر در ميان گرفته بودند تيراندازي کرده از نفوذ و پيشروي آنها جلوگيري مي کردند. اين قلعه ها درهاي بزرگ و سنگيني از جنس سنگ يا آهن داشت که جز با وسايل قلعه کوب و تيرهاي آهنين که چند نفر از سربازان مهاجم آنرا بر دوش گرفته بر اين درها مي کوبيدند آن هم به سختي و دشواري قابل گشايش و تسخير نبود. در درون قلعه اطاقهاي متعدد براي سکونت و استراحت مدافعان و همچنين انبارهاي زيادي براي ذخيره و نگاهداري خواربار تعبيه شده بود که بر حسب گنجايش قلعه و تعداد جمعيت تا چند سال ميتوانست آذوقه مدافعان را تأمين کند. ضمناً براي تأمين آب مشروب قلعه غالباً از قنات استفاده مي کرده اند که مظهر قنات در درون قلعه به اصطلاح آفتابي مي شد. با اين توصيف اجمالي که از کيفيت و چگونگي ساختمان قلعه به عمل آمد ساکنان و مدافعانش سربازان مهاجم را کاملاً مي ديدند و از کم و کيف اعمال آنها آگاه بودند؛ زيرا در بلندي و مشرف بر مهاجمان قرار داشته اند در حالي که سربازان مهاجم جز ديوارهاي بلند چيزي نمي ديدند و از حرکات و سکنات محصورين به کلي بي خبر بوده اند. گاهي که کار بر مهاجمان سخت دشوار مي شد و هيچ گونه راه علاجي براي تسخير قلعه متصور نبود، فرمانده قواي مهاجم يک يا چند نفر از افراد چابک و تيزهوش را از درون چاه تاريک قنات به داخل قلعه ميفرستاد و به آنان دستورات کافي ميداد که در مظهر قنات در درون قلعه "سر و گوش آب بدهند" يعني سر و گوششان را هم هر به چند دقيقه در درون آب قنات فرو برند و بدين وسيله خود را از معرض ديد محصورين محفوظ دارند تا هوا کاملاً تاريک شود و آنگاه داخل قلعه شده به جاسوسي و تجسس در اوضاع و احوال قلعه راجع به تعداد مدافعان و ميزان اسلحه و نقاط ضعف و نفوذ آن بپردازند. محل تأمين خواربار قلعه را نيز شناسايي کنند و از همان راهي که داخل قلعه شده اند مراجعت کرده مراتب را به اطلاع فرمانده متبوعه خود برسانند. وظيفه اين افراد چابک و زيرک تنها شناسايي قلعه نبود بلکه گاهي به آنها مأموريت داده مي شد که انبار خواربار و اسلحه خانه را در قلعه با وسايل آتش زا که در اختيار داشتند به آتش بزنند. يا اينکه دست و دهان يکي از افسران يا سربازان مدافع را ببندند و از همان راه قنات به خارج از قلعه انتقال دهند تا ضمن بازجويي از آن افسر يا سرباز مدافع به کم و کيف قلعه و راه نفوذ و تسخير آن پي ببرند و قلعه را فتح کنند. غرض از تمهيد مقدمه بالا اين بود که ريشه تاريخي ضرب المثل "سر و گوش آب دادن" دانسته شود که جاسوسان از اين رهگذر چگونه به اسرار قلاع جنگي پي مي بردند و راه نفوذ و تسخير قلاع را هموار ميکردند و رفته رفته عبارت سر و گوش آب دادن در مورد جاسوسي و تجسس اوضاع و احوال ديگران به صورت ضرب المثل درآمده است. 2. روايت دوم که از بعضي معمران شنيده و استنباط شد اين است که در ازمنه و ادوار گذشته که حمام خزينه دار معمول بود، خانمهاي خانه دار که معمولاً روزهاي جمعه به حمام ميرفته اند ناگزير بودند مدت چند ساعت در صحن حمام به نظافت و شستشوي خود و اطفالشان بپردازند. گاهي هم دست و پا و موي سرشان را حنا مي بستند، که در آن صورت مدت اقامت در حمام تا هنگام ظهر به طول مي انجاميد. در زمانهاي قديم که حجاب معمول بود و بانوان خانه دار از لحاظ معاشرت و محاورت در خارج از محيط خانه محدوديتهايي داشته اند بهترين فرصت و موقعيت براي آنها حمام روز جمعه بود که عقده و سفره دل را بگشايند و وقايع و جريانات هفته اي را که گذشت از خوب و بد، زشت و زيبا و غم و شادي براي يکديگر آن هم با صداي بلند بيان کنند. اگر صحن يک حمام قديم را مجسم کنيم که در آن چندين نفر زن و دختر، دوتا دوتا، چهار تا چهار تا، دور هم حلقه زده مشغول گفتگو هستند؛ آنگاه معلوم مي شود که اصطلاح حمام زنانه در مورد گفتگوهاي گوشخراش و پر سر و صداي دسته جمعي که نه متکلم معلوم است نه مخاطب، چرا به صورت ضرب المثل در آمده است. جان کلام اينجاست که گاهي اتفاق مي افتاد بانوي خانه داري با بانوي ديگر في المثل خواهر شوهر يا زن همسايه که مدتها با يکديگر قهر بوده، اختلاف داشته اند هر دو نفر در آن حمام حضور داشته اند و هر کدام از اين فرصت ميخواست استفاده کند و بداند که ديگري پشت سر او در حمام چه ميگويد و چگونه سعايت مي کند. بديهي است در صحن حمام که همهمه و غوغاي عجيبي از سر و صدا و بگو مگو بر پا بود امکان نداشت که هيچکدام از سعايت و بدگويي طرف مقابل نسبت به خود آگاه شود. به علاوه احتياط ميکردند که در صحن حمام حرفي در اين زمينه بزنند، نکند کسي از طرف مقابل بگوش نشسته باشد تا حرفهايشان را استراق سمع کند و بشنود و به طرف مقابل بگويد. پس هر کدام منتظر فرصت مي نشست و موقعي که يکي از آن دو نفر داخل خزينه ميرفت ديگري يکي از آشنايانش را به بهانه شستشو به داخل خزينه ميفرستاد تا "سر و گوش آب بدهد" يعني تظاهر به شستشو بکند و در ضمن گفتگوي طرف مقابل با مخاطبش را استراق سمع کرده به اطلاع و آگاهي او برساند. سر و گوش آب دادن در اينجا هم که نوعي جاسوسي به شمار مي آمد و به منظور تجسس در اوضاع و احوال و اطلاع و آگاهي از منويات و مکنونات خاطر دشمن به کار ميرفت، رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده است. ناگفته نماند که سر و گوش آب دادن در حمامهاي قديم تنها اختصاص به زنان و بانوان نداشت بلکه مردان هم به منظور تحصيل اطلاع و آگاهي از گفتار و نيات مخالفان گهگاه از اين رويه استفاده کرده، افرادي را که سوءظن نکنند به خزينه حمام مي فرستاند تا سر و گوش آب دهند و استراق سمع کنند. در هر صورت به طوري که ملاحضه مي شود هر دو روايت را که از معمران و اهل اطلاع شنيده در اين مقاله نقل کرده است، ولي به عقيده نگارنده روايت اول صحيح است و روايت دوم ضعيف به نظر ميرسد و محقق و معلوم نيست.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - سنگ کسي را به سينه زدن اين عبارت که به صورت ضرب المثل درآمده و عارف و عامي به آن استناد و تمثيل مي کنند، در موارد حمايت و جانبداري از کسي يا جمعيتي به کار ميرود، في المثل گفته مي شود: «از کثرت پاکدلي و عطوفت سنگ هر ضعيفي را به سينه ميزند و از هر ناتواني هواداري مي کند.» يا به شکل ديگر: «چرا اين همه سنگ فلاني را به سينه مي زني؟» که در هر دو صورت مبين حمايت و غمخواري و جانبداري است که از طرف شخصي نسبت به شخص يا افراد و جمعيتهاي ديگر ابراز مي شود. کلمه سنگ در اين مثل و عبارت، نگارنده را بر آن داشت که در پيرامون ريشه تاريخي آن مطالعه و تحقيق کند و خوشبختانه به شرحي که ذيلاً ملاحضه مي شود به ريشه و علت تسميه آن دست يافته است. سنگ به معني و مفهوم عام همين توده هاي سخت و بزرگ طبيعي است مرکب از املاح و عناصر معدني يا آتشفشاني و رسوبي که بطور خلاصه ساختمان پوسته جامد زمين را تشکيل ميدهد و آن را اصطلاحاً سنگ ميگويند. از کلمه سنگ صدها مثل و ضرب المثل ساخته شده از قبيل سنگ مفت، گنجيشک مفت؛ سنگ سبو، سنگ بزرگ برداشتن علامت نزدن است، سنگ روي يخ شدن، پيش پاي کسي سنگ انداختن و جز اينها... و همچنين کلمه سنگ مقياسي براي توزين و معياري براي جريان آب چشمه ها و قنوات و رودخانه ها در ثانيه و دقيقه و ساعت است که بيشتر در امور کشاورزي مورد استفاده قرار ميگيرد. اما اين سنگ که در عبارت بالا مورد بحث است، سنگ زورخانه است که بازوان سطبر و نيرومند ميخواهد تا آن را چندين بار بالا بکشد و پايين بياورد بدون آنکه ته سنگ با زمين تماس پيدا کند. ورزش در ايران باستان عبارت بود از: کشتي گرفتن، چوگان بازي، اسب سواري، تيراندازي ،شکار حيوانات وحشي و رقصهاي مختلف که در ايام عيد و عروسي بعضاً جزء برنامه هاي متداول بود و مردم از زن و مرد و پير و جوان به آن مشغول مي شدند و مخصوصاً قدرت و همت و تهور جوانان را از اين رهگذر آزمايش مي کردند. اگر چه تاريخ دقيق ورزشهاي باستاني بر اثر حوادث گوناگون دقيقاً روشن نيست ولي همين قدر ميتوان استنباط کرد که بعد از حمله خانمان سوز مغول و کشتارها و ويرانيها بخصوص اختناق و استبداد مظلمي که بر سرتاسر ايران سايه گسترده بود، رفته رفته در گوشه و کنار ايران ظاهراً به نام ورزش ولي باطناً براي جلب و تشکل مردان غيور و جوانان پر شور و اصيل ايراني محلهايي به نام زورخانه ايجاد شده که هزينه آن را سکنه همان محله تهيه و تأمين ميکرده اند. خوشبختانه اين سنت ملي و غرور انگيز چون ساير سنتها دستخوش تجددخواهي و تجددمآبي نگرديده البته با کمي تغيير ولي با همان آداب و تشريفات شور انگيزش که تفصيل آن در کتب ورزشي آمده کاملاً حفظ گرديده است. جالبتر آنکه ورزشهاي باستاني در ايران به قدري مورد توجه جهانيان قرار گرفته است که نه تنها همه ساله هزاران نفر توريست و ورزش دوستان را از سرتاسر نقاط جهان به سوي ايران جلب مي کند، بلکه واژه زورخانه هم در تمام زبانهاي بيگانه به همين لفظ زورخانه گفته و نوشته مي شود. زورخانه هاي ايران سابقاً جايگاه وحدت و همبستگي روحي و معنوي و هماهنگي در جهت هدف ملي و ميهني بوده است که در آنجا آداب شاطري (شاطر قاصد تيزپايي بود که براي انجام مأموريتهاي مهم سياسي تربيت مي شد و از راههايي ميرفت که سوارکاران تيزتک نه از آن راهها ميتوانستند بروند و نه از عهده اختفاي خود در مواقع حساس برميآمدند) و گرز گرفتن و کمانکشي و کمانداري و سپر گرفتن را با آلات و اسباب مشابه مي آموخته اند. مثلاً پاي زدن نوعي تمرين حرکات شاطري، ميل گرفتن نشانه سپر گرفتن، کباده علامت کمان کشي و کمانداري و بالاخره "سنگ گرفتن" در ميان جنگ افزارها نشانه گرز گرفتن در جنگ بوده است که چگونه آنرا با انگشتان و پنجه هاي زورمند خود بالا و پايين ببرند و حملات شمشيرزنان و زوبين اندازان دشمن را خنثي نمايند. سنگ امروزه دولنگه وزنه چوبي است، از دو قطعه تخته جسيم به شکل مربع مستطيل که قاعده تحتاني آن نيمدايره اي و ضخامت آن در حدود 10 سانتيمتر است. در وسط هر يک از سنگها سوراخ و دستگيره اي براي آنکه با دست بگيرند تعبيه شده و هر لنگه سنگ از بيست تا چهل کيلو گرم وزن دارد. سنگ گرفتن دو روش دارد. يکي جفتي و ديگر تکي. در روش جفتي پس از آنکه ورزشکار به پشت دراز کشيد دو تخته سنگ را با هم به آهنگي بالا ميبرد و پايين مي آورد بدون آنکه تکه سنگ با زمين تماس پيدا کند. در روش تکي هر بار که پهلوي راست مي غلطد، دست چپ خود را با سنگ بالا مي برد و چون به پهلوي چپ ميغلطد دست چپ را با سنگ پايين آورده، دست راست با سنگ بالا مي برد. چون سنگ گرفتن ورزش انفرادي است به وسيله ضرب و آواز مرشد رهبري نمي گردد بلکه تنها به همان شمردن اکتفا مي شود. تر تيب شمارش سنگ گرفتن به اين ترتيب است که از يک تا پنجاه مي شمارند و اگر ادامه يافت به طور معکوس از پنجاه تا يک بر ميگردند. البته اين روش شمارش نبايد از 117 تجاوز کند. اگر تجاوز کرد، سنگ شمار بايد دوباره از يک شروع کند. سنگ گرفتن از بهترين و دشوارترين ورزشهاي باستاني است. هر تازه کار نمي تواند سنگ بگيرد فقط ورزشکاران نيرومند و ورزيده از عهده اين کار بر مي آيند؛ بهمين جهت سابقاً جوانان قوي بازو را "جوانان سنگ ديده" ميگفته اند. اين ابزار ورزشي را سابقاً "سنگ نعل و سنگ زور" هم ميگفته اند. بايد دانست که سنگ زورخانه در ابتدا واقعاً سنگ بوده است، يعني سنگهاي پهن و مسطح را در حدود اندازه و وزن مقرر فعلي مي تراشيدند و بالا و پايين مي کردند تا بازوانشان قوي و نيرومند شود. غالباً در هر زورخانه چند سنگ در اوزان مختلف وجود داشت که هر ورزشکار به تناسب نيرومندي و زوربازويش سنگ ميگرفت. البته افراد انگشت شماري هم بودند که هر کدام سنگ مخصوصي داشتند و کسي جز خودشان نميتوانست آن سنگ را بالا بکشد. يکي از پهلوانان و سنگ گيران به نام ايران "پهلوان ابراهيم حلاج يزدي" بود که تاچه هاي گندم را در دکان نانوايي که در آن کار ميکرد بدون آنکه از چند پله بالا برود از پايين به پشت بام پرتاب ميکرد. اين پهلون سنگي از مرمر داشت که با آن ورزش ميکرد و سنگ مي گرفت. اين سنگ به قدري وزين و سنگين بود که هيچ پهلواني نمي توانست آنرا بلند کند. کاشف پهلون ابراهيم حلاج، مرحوم حاجب الدوله بود که او را با خود به تهران برده به حضور ناصرالدين شاه قاجار معرفي کرد. سنگ پهلوان ابراهيم حلاج را هيچ اسب و قاطري نکشيد و ناگزير بر روي شتر قوي هيکلي بار کردند و به تهران حمل نمودند. پهلوان نامدار و صاحب سنگ ديگر ميرزا باقر در اندروني، بود که چون يکي از خواهرانش در اندرون ناصرالدين شاه قاجار بود و او غالباً در اندرون سلطنتي نزد خواهرش ميزيست، لذا او را در اندروني مي گفته اند. اين پهلوان نامدار که در ميان ساير پهلوانان ايران به فهم و درايت مشهور است و حاجي محمد صادق بلور فروش از نوچه ها و پروردگان او بوده است سنگي داشت (البته از جنس چوب، نه سنگ) که تنها خودش ميتوانست آنرا بلند کند و بالاي سينه ببرد. بدون ترديد نظير اين سنگ گيران در ميان پهلوانان کشور زياد بودند و غرض از تحرير و تمهيد مقدمه بالا اين بوده است که ريشه تاريخي ضرب المثل "سنگ کسي را به سينه زدن" به دست آيد و با اين شرح و توصيف اجمالي گمان ميرود روشن شده باشد که در قرون گذشته هر دسته از پهلوانان سنگ مخصوصي در زورخانه داشته اند و اگر پهلواني سنگ ديگري را به سينه ميزد، يعني بالاي سينه ميکشيد، احتمال داشت که آن سنگ بر اثر بد دست بودن و بدقلقي کردن و ثقل و سنگيني فوق العاده به روي سينه آن پهلوان مغرور و کم تجربه سقوط کند و موجب جرح و صدمه و ناراحتي گردد، لذا آن پهلوان را عقلاي قوم از اينکار منع و موعظه ميکردند که از باب احتياط سنگ ديگري را به سينه نزند، يعني با سنگ ناشناخته و زيادتر از قدرت و زورمندي خود تمرين نکند و حدود و ثغور پهلواني را ملحوظ و محفوظ دارد تا احياناً موجب خسران و انفعال نگردد. اين عبارت رفته رفته از گود زورخانه به کوي و برزن و خانه و کاشانه سرايت کرده، در افواه عامه به صورت ضرب المثل در آمد، با اين تفاوت که اصل قضيه مبتني بر غرور و خودخواهي، ولي در معني و مفهوم مجازي مبين حمايت و غمخواري و جانبداري است تا جايي که عارف عاليقدر و شاعر دانشمند قرن نهم هجري، مولانا عبدالرحمن جامي نيز در رابطه با اين مثل مشهور و مصطلح چنين نغمه سرايي مي کند: اي همه سيم تنان سنگ تو بر سينه زنان تلخکام از لب ميگون تو شيرين دهنان
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - سگ نازي آباد افرادي که ناسپاسي کنند و نسبت به کساني که حق و ديني از آنها بر عهده داشته باشند، حق نمک و زحمت را به جاي نياورند، سهل است بلکه در مقام ايذا و اضرار مخدومان و ذوي الحقوق برآيند چنين افرادي را به سگ نازي آباد تشبيه و تمثيل کرده مي گويند: «فلاني سگ نازي آباد است. نه غريبه مي شناسد نه آشنا.» اکنون ببينيم نازي آباد کجاست و چگونه سگاني داشته که علي رغم وفاي سگ دم از بي وفايي ميزدند و ناسپاسي مي کردند تا آنجا که به صورت ضرب المثل درآمده است. نازي آباد قريه اي سرسبز در جنوب تهران بود که يکي از سوگلي هاي ناصرالدين شاه قاجار در عمارت کلاه فرنگي آنجا سکونت داشته است. در زمان سلطنت رضا شاه پهلوي در آنجا سلاخ خانه (کشتارگاه) ساختند؛ و گاو و گوسفند و گاهي شتر مورد احتياج سکنه پايتخت را در آنجا ذبح کرده، لاشه ها را به وسيله اسب و قاطر و عرابه بين قصابيهاي شهر تهران توزيع مي کرده اند. معمولاً جايي که کشتارگاه وجود داشته باشد، سگهاي ولگرد در اطراف و جوانبش جمع مي شوند و از زوائد گاو و گوسفند ذبح شده که بدور ريخته مي شود تغذيه مي کنند. پيداست سگها در حين ربودن و خوردن آن زوائد به جان يکديگر مي افتند و چه جنجال و قشقرقي که به راه مي اندازند. بطوري که ميدانيم سگ فطرتاً وفادار است و از دويست نوع مختلف از نژاد اين حيوان که تاکنون شناخته شده، از سگ گله گرفته تا سگ شکاري و سگ پليسي و سگ خانوادگي که به منظور حفاظت و گاهي تجمل در خانه نگاهداري مي شود جز وفاداري و حق شناسي ديده نشده است به قسمي که به يک تکه گوشت يا استخوان صلح ميکند و تا جان در بدن دارد نسبت به صاحب و مخدومش وفادار مي ماند. از وفاداري و فداکاري سگ در تاريخ جهان داستانها آمده که خواندن و شنيدن آن وقايع جداً خالي از لطف و عبرت و آموزندگي نيست. سگ با شامه تيز و قوي خود به همان اندازه که نسبت به افراد بيگانه و مشکوک خوي درندگي و تعرض دارد براي صاحبش تا پاي جان فداکاري مي کند. به طور کلي سگ در کارهاي مختلف خدمات ذي قيمتي انجام ميدهد که شرح و وصفش از حوصله اين مقال خارج است. اما سگ نازي آباد: در کشتارگاه نازي آباد صدها نفر به اسامي چوبدار و سلاخ و قصاب و ... وجود دارد که هر دسته به کاري مشغول هستند. چوبدارها گاو و گوسفند مي فروشند، سلاخها ذبح مي کنند و برخي لاشه ها را پوست ميکنند. عده اي لاشه ها را شقه مي کنند و به سردخانه مي فرستند تا به قصابيها و سوپرمارکتها حمل شود و بالاخره دسته اي هم زوائد گاوها و گوسفندان ذبح شده را بدور مي ريزند تا محيط کشتارگاه عفونت نگيرد. اگر چه سگ نازي آباد از آنچه که به دور ريخته مي شد تغذيه ميکرد و علي القاعده نسبت به ساکنان کشتارگاه ميبايد وفادار و حق شناس مي ماند، تا حق نعمت و سپاس را به جاي آورده باشد، ولي حقيقت مطلب اين است که در آن عهد و زمان که نازي آباد جمعيت فعلي را نداشت؛ ولي کشتارگاهش روز به روز وسعت و گسترش پيدا ميکرد، ساکنان کشتارگاه زوائد لاشه ها را موقعي که بدور ميريختند سگان ولگرد آنها را نميديدند و يا اگر ميديدند به خوبي تشخيص نمي دادند تا صاحبان و مخدومانشان را که از رهگذر توجه و عنايتشان سد جوع مي کردند مورد حراست و پاسداري قرار دهند و سر در قدمشان نهند و به علامت حق شناسي و حق گزاري دم بجنبانند. سگ نازي آباد همين قدر ميدانست که خارج از محدوده کشتارگاه مأمن و پايگاه اوست و هر کس داخل کشتارگاه شود و يا از آن خارج گردد، چه فروشنده و چه قصاب و خريدار همه و همه بيگانه و ناشناخته هستند و به حکم وظيفه و غريزه سگ که حراست و پاسداري است بايد مورد حمله و تعرض قرار گيرند. به همين جهت سحرگاهان که کارکنان کشتارگاه از خانه به محل کار ميرفتند، سگان نازي آباد آنها را دشمن و بيگانه تلقي کرده، پارس مي کردند و مانع از ورود آنها به کشتارگاه مي شدند. بيچاره سگ نازي آباد آنها را نمي شناخت تا دم بجنباند و سر در قدمشان نهد و گرنه سگ خواه در نازي آباد باشد و خواه در حسن آباد يا حسين آباد، ذاتاً حق شناس و وفادار است و چنانچه مورد نوازش و محبت قرار گيرد و صاحب و مخدومش را به خوبي بشناسد قوياً از او حراست و پاسداري مي کند. اين نکته هم ناگفته نماند که ضرب المثل "سگ نازي آباد" مربوط به چهل پنجاه سال پيش است که نازي آبادي هنوز صورت شهر و آبادي به خود نگرفته، سلاخ خانه يا به اصطلاح امروزي کشتارگاهش مورد توجه و اعتنا بوده است که صدها سگ در اطراف و جوانب سلاخ خانه با زوائد و پس مانده لاشه هاي گاو و گوسفند تغذيه مي کردند، بدون آنکه ساکنان محدوده کشتارگاه را از نزديک ببينند و آشنا را از بيگانه و دوست را از دشمن تشخيص دهند. نه غريبه ميشناختند نه آشنا؛ به روي همه پارس مي کردند و نيش دندان نشان ميدادند تا به حدي که عمل غريزي آنها البته به غلط و اشتباه به حق ناشناسي و بيوفايي و ناسپاسي تلقي گرديد و صورت ضرب المثل يافت. خوشبختانه امروز نازي آباد به شکل و صورت سابق نيست و آن سگها هم ديگر وجود خارجي ندارند تا به ناحق مورد طعن و لعن آدميان قرار گيرند! بايد در مقام اصلاح خويش برآييم و بازار عواطف و احساسات عاليه را که متأسفانه کاسد شده است و رواج و رونق تازه بخشيم تا اين گونه عبارات ناروا مورد استشهاد و تمثيل ما واقع نشود، چه شاعر فرمود: سگ صلح کند به استخواني ناکس نکند وفا به جاني
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آستين پوستين شما دارد در ميان آتش هاي مناقل1 مي سوزد اگر دارد به يك نفر زياني مي رسد و کسي بخواهد او را متوجه كند اما آنقدر طول و تفصيل بدهد كه كار از كار بگذرد، مثل فوق را برايش مي آورد كه قصه اي دارد از اين قرار: شخص اسم و رسم داري غلامي داشت. اين غلام هميشه در كارهايش و حرف زدنش عجله مي­كرد. هر وقع مي خواست با آقاي خود صحبتي كند خيلي تند تند و هول هولكي حرف مي زد، و آقا از اين رفتار خوشش نمي آمد. روزي مجلسي مهيا بود وخيلي از كله گنده ها هم حضور داشتند. غلام با عجله آمد جلوي در اطاق و تند تند مطلبي را به آقا گفت طوري كه هيچ كس از حرفهاي او چيزي نفهميد و حاضران مجلس به او خيره خيره نگاه كردند. وقتي مهمانها رفتند. مرد با غلامش اوقات تلخي و دعوا كرد و گفت: « به تو چقدر نصيحت كنم كه با عجله حرف نزني. اگر از اين به بعد حرفي را با عجله بزني كتكت مي زنم.» غلام هم حرف آقايش را مثل گوشواره در گوش كرد. از آن ماجرا مدتي گذشت؛ تا اينكه يك روز كه هوا خيلي سرد بود، آقا پوستيني به دوش گرفته و جلويش هم يك منقل پر از آتش گذاشته بود و داشت گرم مي شد بدون اينكه متوجه باشد آستين پوستين بسيار قيمتيش توي منقل افتاده و داشت مي سوخت. غلام كه ناظر صحنه بود با خونسردي رو كرد به آقاي خود و با حوصله و آب وتاب و طول و تفصيل گفت: « جناب آقا، آستين پوستين شما دارد در ميان آتشهاي مناقل مي سوزد.» و تا خواست اين جمله را تمام كند كلي از آستين پوستين سوخت. آقا به آستين نگاه كرد و اوقاتش تلخ شد و گفت: «پس چرا زودتر خبر ندادي؟» غلام گفت: « اگر مي گفتم، مرا كتك مي زدي. خودت نگفتي هيچ موقع با عجله حرف نزن؟» دي 1352 ناصر مساعي ، چهل و يك ساله ، مستخدم جزء، كرويه ، شهر رضا.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آش نخورده، دون نسوخته هر گاه كسي گناهي مرتكب نشده باشد و مردم او را گناهكار بدانند، اين مثل را گويند كه مترادف است با مثل « گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده » و قصه ي آن چنين است: روزي شخصي به خانه يكي از آشنايانش رفت. صاحب خانه آش داغي براي او آورد. مهمان هنوز دست به سفره نبرده بود كه دندانش درد گرفت و از شدت درد، دست، جلو ي دهانش برد. صاحب خانه به خيال اينكه چون مهمان عجله كرده و مهلت نداده تا آش سرد شود دهانش سوخته است، به او گفت: « اگر صبر مي كردي، آش سرد مي شد و دهنت نمي سوخت. » مهمان از شنيدن حرف صاحب خانه، عرق شرم به پيشانيش نشست و در جواب گفت: « بله آش نخورده، دون سوخته.» فروردين 1353 غلامحسين كرزه بر، چهل و نه ساله،كشاورز، بصري، بروجرد
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آن فكري را كه تو كردي من هم كردم پارچه فروشي مي رود در يك آبادي پارچه هايش را بفروشد. در بين راه خسته مي شود و مي نشيند تا كمي استراحت كند. در همان وقت سواري از دور پيدا مي شود. مرد پارچه فروش با خود مي گويد: « بهتر است پارچه ها را به اين سوار بدهم بلكه كمكم كند تا آبادي بياورد.» وقتي سوار به او مي رسد، مرد، مي گويد: « اي جوان، اين پارچه ها را كمك من به آبادي برسان.» سوار مي گويد: « من نمي توانم پارچه تو را ببرم.» و به راه خود ادامه مي دهد. مرد سوار مسافتي كه مي رود، با خود مي گويد: « چرا پارچه هاي آن مرد را نگرفتم؟ اگر مي گرفتم، او كه ديگر به من نمي رسيد. حالا هم بهتر است همين جا صبر كنم تا آن مرد برسد پارچه هايش را بگيرم و با خود ببرم.» در همان فكر بود كه پارچه فروش به او رسيد. سوار گفت: «عمو، پارچه هايت را بده تا كمكت كنم و به آبادي برسانم.» مرد پارچه فروش گفت: « نه! آن فكري را كه تو كردي من هم كردم.» بهمن 1355 دوشيزه فرخ مصباحي، بيست و هشت ساله، خانه دار، به روايت از پدر خود قادر قلي مصباحي، كشاورز، سنگسر ، سمنان. يادداشت: اين تمثيل در امثال و حكم دهخدا، ج 1، نيز آمده است.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آن گلابي را كه دستت نرسيده (بچيني) احسان پدرت مي كني؟ الون چاتميان آرموده ددوه احسان ديرسن؟ (Alum Catmiyan Dadova Ehsan Diyersan) ابن مثل را وقتي به كار مي برند كه از كسي طلبي دارند و نتوانند وصول كنند. در اين صورت يا به كس ديگري حواله مي دهند و يا مي گويند:«احسان پدر» مرد باغداري رفت از باغ، گلابي بچيند. تمام گلابي ها را چيد تنها يكي از گلابي ها روي بلندترين شاخه ي درخت ماند هر چه كرد گلابي نيفتاد. وقتي كه از افتادن گلابي نا اميد شد گفت: «باشه،آن گلابي احسان پدرم.» بهمن 1355 محبوبه مصطفوي ميانه .
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - آستين نو ، بخور پلو مي گويند روزي بهلول را به مهماني دعوت كردند. بهلول با لباس كهنه و مندرس به آن مهماني رفت و در صدر مجلس نشست. مهمانها يكي پس از ديگري وارد مجلس شدند و آنقدر به بهلول گفتند: « يك خرده پايين تر، يك خرده پايين تر.» تا بهلول دم در نشست و روي كفشهاي مهمانها غذا خورد. بعد از چند روز دوباره بهلول به همان مجلس دعوت شد. اين دفعه لباس نو و تازه اي عاريت گرفت و به تن كرد و به مهماني رفت. از همان اول خودش دم در نشست. اما هر كس از در وارد مي شد نگاهي به او مي كرد و مي گفت: « آقا بهلول ، چرا اينجا نشسته اي ؟ يك خرده بفرماييد بالاتر.» آنقدر « بفرماييد بالا، بفرماييد بالا» تكرار شد تا موقع شام خوردن بهلول در صدر مجلس قرار گرفت. وقتي شام آوردند و غذاهاي الوان را چيدند و همه مشغول خوردن شدند. بهلول آستين لباسش را در بشقاب پلو كرد و مرتب مي گفت: « آستين نو، بخورپلو. » حاضرين مجلس تعجب كردند و از او پرسيدند: «اين چه كاري است كه مي كني؟ آخر مگر آستين هم غذا مي خورد؟» بهلول در جواب گفت:« من همان شخصي هستم كه فلان شب اينجا مهمان بودم و كسي اعتنايي به من نكرد و ناچار دم در غذا خوردم. حالا هم اين تشريفات مال من نيست بلكه مال لباس من است و جا دارد كه بگويم: «آستين نو بخور پلو.» عاقلان مجلس از كرده خود شرمنده شدند و بر شيرين كاري بهلول آفرين گفتند.