پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - در دهن داروغه را گذاشت روزي بود روزگاري بود. داروغهاي در شهري بود و اتفاق روزگار زني داشت كه از زشتي طعنه به كدو تنبل ميزد. زن داروغه به اين زشتي خيلي هم حسود بود و هر وقت زن خوشگلي ميديد حسوديش گل ميكرد مخصوصاً هر وقت حمام ميرفت بيشتر به ياد زشتي خودش و خوشگلي زنهاي ديگر ميافتاد و بيشتر حسوديش ميشد و با اينكه هميشه با غلام و كنيز و هزار جور دنگ و فنگ حمام ميرفت، با وجود اين چشمش كه به زنهاي ديگر ميافتاد خون خونش را ميخورد. تا اينكه يك روز كه از حمام ميرود خانه به داروغه ميگويد: تو بايد به جارچي ها بگی همه جا جار بزنند که بعد از این همه با لنگ حمام برن. در قديم لنگ نميبستند و از آن روز لنگ باب ميشود. روزي از روزها زن بدبختي كه از هيچ جا خبر نداشته وارد حمام ميشود و پس از آنكه لباسهايش را در ميآورد و ميخواهد لخت وارد حمام بشود حمامي نميگذارد. هرچه التماس ميكند حمامي ميگويد: حكم داروغه است. زن هرچه ميگويد: من غير از لباسهايم چيزي ندارم به خرج حمامي نميرود. زن يك دستمال سه گوش پارهپاره داشته كه وسطش هم وصلهاي بوده عاقبت دو پر دستمال را طوري جلوش ميبندد كه وصله ميافتد روي مخرجش اما جلوش تا نافش بيرون ميماند و شكل اين زن خيلي خندهدار ميشود. وقتي وارد حمام ميشود نگاهش به زني ميافتد و ميبيند خيلي به او احترام ميگذارند. اين زن، زن داروغه بوده كه از قضا آن روز به حمام آمده بود و هنگامي كه زن ميرود كارش را بكند و سر و كلهاش را بشويد زن داروغه نگاهش به او ميافتد و از او مؤاخذه ميكند: چرا اين ريختي وارد حمام شدي؟ اين چيست به خودت بستي؟ زن دستش را ميزند روي وصله دستمال پاره پارهاي كه روي مخرجش را پوشانده بوده و ميگويد: در دهن داروغه رو بستم. زن داروغه از اين لطيفه خوشش ميآيد و آنقدر به قيافه اين زن و حرفي كه گفته بود ميخندد كه به ريسه ميافتد و وقتي به خانه برميگردد به شوهرش ميگويد واژ به واژار بكن كه بعد از اين هركه هر جور ميخواهد به حمام برود.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - يك گل دوست بدتر از هزار سنگ دشمن مردي بود دو دختر داشت خيلي از آنها خوب نگهداري ميكرد، وسواس داشت كه دخترها چون خوشگلند از خانه كمتر بيرون روند كه چشم اشخاص ناشايست به آنها نيفتد. دخترها دستور پدر را شنيده بودند اما از بس دلشان در خانه خفه ميشد هر وقت پدر از خانه بيرون ميرفت آنها هم دم در خانهشان توي كوچه مينشستند و به تماشاي مردم مشغول ميشدند و اين رسم اكثر مردم و خانوادهها بود كه براي رفع دلتنگي در خانه مينشستند. از قضا روزي پادشاه و خدمتكارانش از جلو خانه آنها رد ميشد چشمش به دخترها افتاد، دختر كوچكتر را پسنديد و عاشق او شد. موقعي كه به قصر رسيد فرستاد آن دختر را آوردند و به اجازه پدرش او را به عقد خود درآورد. بهترين قصرهاي خود را به او داد آخر اين دختر، خانم اول شهر و مملكت شده بود. آيا خواهرش در چه حالي بود؟ ميتوانست اين همه شوكت و جلال خواهر را ببيند و هيچ نگويد؟ نه، هرگز، خيلي حسوديش ميشد. خيلي داشت غصه ميخورد. نميدانست چه كند؟ عاقبت به فكر انتقام افتاد. براي خواهر پيغام فرستاد كه خيلي هم به خود مغرور نشو. ميدانم كه منتظري مادر شاهزاده بشوي اما هرطور باشد داغ آن را به دلت ميگذارم. من چه كرد و تو چه كرد چرا بايد تو ملكه باشي و من دختر يك مرد فقير؟ خواهر كه زن پادشاه بود هرچه براي خواهرش مهرباني ميكرد، تعارف و هديه ميفرستاد باز هم خواهر حسود و بدطينت همان پيغامها را ميفرستاد كه داغ مادر شاهزاده شدن را به دلت ميگذارم. اين را ديگر نميتوانم تحمل كنم. مدتها گذشت و گذشت تا خواهر اولي مادر شاهزاده شد. خداوند به او پسري داد بسيار زيبا. با كمال خوشحالي اين خبر را به شاه دادند. قرار شد روز بعد شاه براي ديدن پسر كاكلزري به قصر زن تازه خود برود. غافل از اينكه پسري نخواهد ديد زيرا به هر وسيلهاي كه بود خواهر زن سياه دل بچه را دزديد و به جاي آن توله سگي گذاشت. اتفاقاً شاه رسيد و به جاي پسر خوشگل توله سگ را ديد. فريادش بلند شد آنقدر خشمگين شد كه خواست زنش را بكشد. هرچه زن گريه و التماس ميكرد قسم ميخورد كه من پسر زائيدم نميدانم چرا كتي شده به خرج شاه نرفت كه نرفت. بالاخره هم دستور داد تا كمر، زن را گچ بگيرند به مجازات اينكه توله سگ زائيده و او را در محلي كه گذرگاه مردم است نگهداري كنند تا مردم ببينند و عبرت بگيرند. چنين هم كردند. سالها گذشت بزرگترها به حال دختر بدبخت تأسف ميخوردند و بچههاي بيادب مسخرهاش ميكردند و سنگ و چوبش ميزدند و او چون عادت كرده بود و چارهاي نداشت، تحمل ميكرد و چيزي نميگفت. روزي پسربچه هشت نه سالهاي بسيار موقر و آرام آمد تا نزديك زن نگاهي به او كرد گلي را كه در دست داشت به طرف زن پرت كرد و رفت. زن برخلاف هميشه زارزار شروع به گريستن كرد آنقدر گريست كه دل همه مردم به حالش سوخت نميدانستند چه بكنند. بالاخره به شاه خبر دادند. شاه كه تقريباً قضيه را فراموش كرده بود با خوشرويي با او حرف زد و گفت: «تو كه سالهاست به اين وضع عادت كردي حالا چرا گريه ميكني؟ سنگ به تو ميزدند حرف نميزدي مگر توي اين گل چه بود كه ناگهان عوض شدي؟» زن بيشتر گريه كرد و گفت: «مردم از اين بدتر هم با من ميكردند حرفي نداشتم تحمل ميكردم چون از آنها توقع نداشتم اما اين پسر خودم بود كه گل به من پرتاب كرد دلم سوخت گريهام گرفت. نميتوانم آرام شوم». شاه راستي گفتار او را باور كرد. به هر ترتيبي بود بچه را پيدا كرد و مادرش را آزاد كرد و به جاي خود به قصر خود برد. مادر و پسر را به هم رسانيد عذرخواهي كرد و خواهر زن سياهدل جفاكار را دستور داد به دم اسب ديوانه ببندند و از شهر بيرون كنند و كردند. روايت دوم سنگ دوست كشنده است در زمانهاي قديم زنبارهاي را سنگسار ميكردند و بنا به حكم شرع هركس از آنجا ميگذشت سنگي به او ميزد. اما او اصلاً اظهار درد نميكرد. تا اينكه يكي از دوستان خيلي نزديك او از كنارش رد شد و او هم بنا به حكم شرع سنگريزهاي به طرف او انداخت. فرياد مرد بلند شد و گفت: «آخ! مردم». مردم از اين جريان تعجب كردند و علت را پرسيدند. مرد جواب داد: «دوس داشي يامان اولي». قصه ديگري هم به طنز براي اين مثل ساختهاند كه از اين قرار است. ميگويند دو رفيق در مكه به هم رسيدند. اولي گفت: «حاج قاسم واقعاً كه جايت در بهشت است. تو چقدر آدم نيكوكاري هستي!» حاج قاسم كه هيچ انتظار نداشت رفيقش اينطور از او تعريف كند، پرسيد: «از كجا ميگويي؟» رفيقش جواب داد: «ديروز كه ما سنگ جمره ميانداختيم من با چشم خودم ديدم كه همه سنگها به شيطان خورد اما او خم به ابرو نياورد، تا نوبت تو رسيد و چند تا سنگ به طرف شيطان انداختي. در همين موقع بود كه شيطان فريادي از ته دل كشيد. همه ما از اين كار او تعجب كرديم و از شيطان پرسيديم كه چرا از سنگ حاج قاسم به فرياد آمدي؟» شيطان جواب داد: آخر شما نميدانيد، دوس داشي يامان اولي!»( سنگ دوست كشنده است).
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - يك بار جستي اي ملخ، دو بار جستي اي ملخ، بار سوم چوب است و فلك كسي كه چند بار كارهاي خطرناك كرده باشد و به تصادف از كيفر نجات يافته باشد و به همين سبب شيرك شده با گستاخي بخواهد باز هم به چنان كارها دست بزند به او گويند: يك بار جستي اي ملخ، دو بار جستي اي ملخ، بار سوم چوب است و فلك. در عهد پادشاهي روزي يك زن به حمام رفت، اتفاقاً زن رمالباشي پادشاه در حمام بود و آن زن آمد و رختش را پهلوي رخت او بيرون آورد و وارد حمام شد. زن رمال شاه از حمام بيرون آمد و گفت: «اين رخت كيست؟» گفتند: «اين رخت فلان زن است». گفت: «بريزيد توي آب» رخت آن زن بيچاره را به دستور زن رمال به آب ريختند. چون آن زن از حمام بيرون آمد و ديد دلش سوخت و كينه آن زن را به دل گرفت و هر طور بود به خانه برگشت. شب شد. شوهرش به خانه آمد زن به او گفت: «از فردا سر كار نرو!» شوهرش گفت: «چرا؟» گفت: «ميگم نرو» گفت: «پس چكار كنم؟» زن گفت: «فردا يك كتاب رمالي ميگيري و فالبين و رملتران ميشي». شوهر گفت: «چرا؟» گفت: «ميخوام شوورم رملتران باشه» خب پافشاري زن بود و دليل و برهان نميخواست گفت: «باشه فردا صبح ميرم و رمالي بلد ميشم» اما كجا به سر كار ميرفت؟ ريشخند زنش ميكرد و او هيچ از رملتراني نميدانست و نميآموخت. اتفاقاً در آن روزها يك شب خزانه و اموال شاه را دزديدند. شاه به رمالش رجوع كرد و گفت: «خب بايد رمل بتراني و بگي كه اونا كجا هستند و كيها هستند؟» رمال گفت: «كيها؟» شاه گفت: «آن دزدها». هرچه رمل انداخت و به اين گوشه و آن گوشه دنيا چيزي دستگيرش نشد، عاقبت گفت: «قبله عالم به سلامت باد چيزي به نظرم نمياد!» شاه بسيار خلقش تنگ شد. رمال گفت: «سرور من خداوند وجود شما رو حفظ كنه غمين مباشيد، شما ميتونين از رمالهاي شهر كمك بگيرين». شاه همين كار را كرد و رمالهاي شهر را به حضور پذيرفت، آن زن هم شوهرش را وادار كرد برود. شوهر گفت: «اي زن من چيزي بلد نيستم». گفت: «ايني كه بلدي بگو». شوهر آن زن هم رفت پيش شاه، هيچكدام از رمالها نتوانستند كاري از پيش بردارند. اما چون نوبت شوهر آن زن رسيد گفت: «فدايت شوم چهل روز مهلت ميخوام» شاه گفت: «باشد». آن مرد به خانه برگشت و گفت: «اي زن تو اين خاك را بر سر من كردي در اين چهل روزي كه مهلت گرفتهام اگر دزدها را پيدا نكنم مجازات خواهم شد». زن گفت: «غصه نخور خدا بزرگه» چون كه خودش او را وادار كرده بود دلداريش ميداد. شوهر به زن گفت: «خب حالا چطور حساب اين چهل روز را نگه داريم؟» زن گفت: «چهل تا خرما ميخريم و در خمبهاي ميگذاريم، هر شب يكي از آنها را ميخوريم وقتي كه نزديك باشد چهل روز تمام شود برميداريم و فرار ميكنيم». از قضا دزدها هم چهل تن بودند. كه را بخت و كه را اقبال؟... حالا خودمانيم خوبست بخت هم كه ميآيد اينجوري بيايد. باري چهل تا دانه خرما خريدند و در يك خمبه گذاردند. شب اول شوهر گفت: «اي زن يكي از خرماها را بردار و بيا كه تو اين آب را دستم كردي». از آن طرف دزدها ميتوانستند كه كار به چه كسي واگذار شده رئيسشان به پشت بام اتاق او آمد و از سوراخ سقف اتاق ناظر كارهاي او بود و به حرفهاشان گوش ميداد. چون زن يكي از خرماها را آورد اتفاقاً از خرماي ديگر بزرگتر بود شوهر به زنش گفت: «زن! جاش را نگاه دار كه يكي ازجمله چهل تا آمده، يكي از گندههاش هم هست!» مقصود شوهر خرما بود. اما دل رئيس دزدها در آن بالا به لرزه افتاد، گفت: «اي واي بر حال ما چكار كنيم؟» آن شب گذشت، شب ديگر شوهر به خانه آمد، از آن طرف هم رئيس دزدها يكي از دزدها را همراه آورد تا او هم اين عجايب را بشنود. زن رمال خرماي ديگري آورد. رمال گفت: «اي زن بدان حالا ازجمله چهل تا دوتاش آمده است!» دزدها مخ شان داغ شد. شب سوم رئيس همه دزدها را خبر كرد كه اين منظره را ببيند. سه تاي آنها دم سوراخ گوش دادند. توي اتاق رمال به زنش گفت: «بردار و بيا كه حالا ديگر خيلي شدند، يعني سه تا شدند و ما نزديك شديم!!» دزدها از تعجب دهانشان باز ماند. پس از شور و مشورت از پشتبام پايين آمدند و با احترام وارد اتاق شدند و گفتند: «اي آقا! خواهش داريم...» رمال گفت: «چه خبر است؟» گفتند: «دست ما به دامن تو، اي رمال راست ميگويي، ما اموال شاه را دزديدهايم، بيا همه را به تو تحويل ميدهيم، شتر ديدي نديدي، ما را لو نده، در فلان قبرستان و در فلان سردابه زيرزمين است برو بردار و تحويل شاه بده، پيش شاه از ما صحبت نكن، بگو خودت رمل انداختي و پيدا كردي!» رمال از شادي روي پا بند نبود، شبانه به نزد شاه رفت و گفت: «شاها اموال را پيدا كردم» شاه هم خوشحال شد و همان شب اموال را از محل مذكور بيرون آوردند و به قصر بردند. رمال هم شد يكي از نزديكان و خاصان شاه، روزي زن رمال تازه شاه به حمام رفت از قضا زن رمال قديمي هم به حمام آمد تا وارد حمام شد، آن زن از حمام بيرون آمد و گفت: «اين رخت كيست؟» گفتند: «از زن رمال قديمي شاه» گفت: «بريزيد در آب» لباس آن زن را در آب ريختند، زن رمال تازه به خانه آمد و به شوهر گفت: «ديگر براي من بس است، من به مراد مطلوب خودم رسيدم. فردا ديگر به نزد شاه نرو و دنبال كار قديميت برو» شوهر گفت: «زن! نميشود» زن گفت: «من راه يادت ميدهم فردا صبح وقتي شاه بر تخت نشست و ترا به حضور پذيرفت تو نزد او برو و جيقه او را از سرش بردار و به زمين بزن. او به غلامان خواهد گفت بگيريد اين ديوانه را و بيرونش كنيد و تو از آنجا راحت خواهي شد» فرداي آن روز همين كار را كرد تا جيقه شاه را از سرش برداشت و به زمين زد عقرب سياهي از توي جيقه درآمد. شاه از ديدن اين وضع خيلي شاد شد و رمالباشي را احترام زيادي كرد. رمال شب آمد به خانه و ماجرا را براي زنش گفت. زن گفت: حوله بر خود پيچيد و خواست بخوابد تو برو يك پاي او را تنگ بگير و از تختگاه حمام به پائينش بكش او روي زمين خواهد افتاد و به غلامان خواهد گفت بگيريد اين ديوانه را و برانيد آن وقت تو راحت ميشوي». رمالباشي هم همين كار را كرد و درست همان موقع كه پاي شاه را زير در كشيد سقف همان جا فرو ريخت و همه تعجب كردند كه چنين پيشبيني كرده بود شاه او را خلعت فراواني داد، رمال هر روز از روز پيش به شاه نزديكتر ميشد. زن از چاره جويي تنگ آمد. ديگر چيزي نميگفت چون طالع از پي طالع ميآمد اما رمال غصه ميخورد كه وقتي كار به او رجوع كنند او از عهدهاش برنيايد. آخر يك روز شاه او را با عدهاي از خاصان به شكار دعوت كرد به شكار رفتند. وقتي آهويي را دنبال ميكردند ناگهان ملخي بزرگ بر زين اسب شاه نشست شاه بيآنكه كسي ا همراهانش متوجه شوند او را گرفت و مشتش را به هوا برد و گفت: «هاي كي ميتواند بگويد در مشت من چيست؟» هيچكس چيزي نگفت به رمال خود گفت: «دوست من اي كسي كه خدا ترا براي من فرستاد تا مرا از پيشآمدها مطلع كني در دستم چيست؟» رمال زرد شد، سرخ شد كاري از دستش ساخته نبود اين ضربالمثل را به زبان آورد كه يك بار جستي اي ملخ دو بار جستي اي ملخ بار سوم چوب است و فلك، مقصود رمال حادثه دزدها و حادثه جيثه و حمام بود كه يعني من از همه آنها جستم حالا چكنم؟ چوب است و فلك، شاه ملخ را به هوا پرتاب كرد و گفت: «باركالله! مرحبا! تو رمال درجه يك دنيا هستي!»
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - هولي نمكي سرش آمده اين ضربالمثل را در مورد كساني ميگويند كه اول كاري را با شتاب شروع ميكنند و در آخر خسته ميشوند و دست از كار ميكشند. روزي يك هولي را ميبردند نمك بارش كنند، در موقع رفتن پرسيدند هولي كجا ميروي؟ با شادي گفت: «نمك، نمك، نمك». چون نمك بارش كردند و برگشت، بارش سنگين بود و رنج ميبرد، پرسيدند: «هولي از كجا ميآيي؟» با بيچارگي و بدبختي گفت: «ن..م...ك، ن...م...ك، ن...م...ك».
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - هم چوب را خورد و هم پياز را و هم پول را داد در زمان قديم شخص خطاكاري بود كه حاكم دستور داد براي جريمه خطايش بايد يكي از اين سه راه را انتخاب كند يا صد ضربه چوب بخورد يا يك من پياز بخورد يا اينكه صد تومان پول بدهد. مرد گفت: «پياز را ميخورم» يك من پياز براي او آوردند. مقداري از آن را كه خورد ديد ديگر نميتواند بخورد گفت: «پياز نميخورم چوب بزنيد» به دستور حاكم او را لخت كردند. چند ضربه چوب كه زدند گفت: «نزنيد پول ميدهم» او را نزدند و صد تومان را داد.
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - هر كه چاهي بكنه بهر كسي اول خودش دوم كسي چون كسي به ديگري بدي كند يا در مجلسي يك نفر از بديهايي كه با او شده صحبت كند مردم ميگويند آنكه براي تو چاه ميكند اول خودش در چاه ميافتد. در زمان حضرت محمد(ص) شخصي كه دشمن اين خانواده بود هر وقت كه ميديد مسلمانان پيشرفت ميكنند و كفار به پيغمبر ايمان ميآورند خيلي رنج ميكشيد. عاقبت نقشه كشيد كه پيغمبر را به خانهاش دعوت كند و به آن حضرت آسيب برساند. به اين منظور چاهي در خانهاش كند و آن را پر از خنجر و نيزه كرد آن وقت رفت نزد پيغمبر و گفت: «يا رسولالله اگر ممكن ميشه يك شب به خانه من تشريف فرما بشيد». حضرت قبول كرد، فرمود: «برو تدارك ببين ما زياد هستيم». شب ميهماني كه شد پيغمبر(ص) با حضرت علي(ع) و ياران ديگرش رفتند خانه آن شخص. آن شخص كه روي چاه بالش و تشك انداخته بود بسيار تعارف كرد كه پيغمبر روي آن بنشيند. پيغمبر بسمآلله گفت و نشست. آن شخص ديد حضرت در چاه فرو نرفت خيلي ناراحت شد و تعجب كرد. بعد گفت حالا كه حضرت در چاه فرو نرفت در خانه زهري دارم آن را در غذا ميريزم كه پيغمبر و يارانش با هم بميرند. زهر را در غذا ريخت آورد جلو ميهمانان، اما پيغمبر فرمود: «صبر كنيد» و دعايي خواند و فرمود: «بسمالله بگوييد و مشغول شويد» همه از آن غذا خوردند. موقعي كه پذيرايي تمام شد پيغمبر و يارانش به راه افتادند كه از خانه بيرون بروند. زن و شوهر با هم شمع برداشتند كه پيغمبر را مشايعت كنند. بچههاي آن شخص كه منتظر بودند ميهمانان بروند بعد غذا بخورند، وقتي ديدند پدر و مادرشان با پيغمبر از خانه بيرون رفتند پريدند توي اتاق و شروع كردند به خوردن ته بشقابها. پيغمبر كه براي آنها دعا نخوانده بود همهشان مردند. وقتي كه زن و شوهر از مشايعت پيغمبر و يارانش برگشتند ديدند بچههاشان مردهاند. آن شخص ناراحت شد دويد سر چاه و به تشكي كه بر سر چاه انداخته بود لگدي زد و گفت: «آن زهرها كه پيغمبر را نكشتند، تو چرا فرو نرفتي؟» ناگهان در چاه فرو رفت و تكهتكه شد. از آن موقع ميگويند: «چه مكن بهر كسي اول خودت، دوم كسي».
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - هرچه كني به خود كني گر همه نيك و بد كني ميگويند: درويشي بود كه در كوچه و محله راه ميرفت و ميخواند: «هرچه كني به خود كني گر همه نيك و بد كني» اتفاقاً زني مكاره اين درويش را ديد و خوب گوش داد كه ببيند چه ميگويد وقتي شعرش را شنيد گفت: «من پدر اين درويش را در ميآورم». زن به خانه رفت و خمير درست كرد و يك فتير شيرين پخت و كمي زهر هم لاي فتير ريخت و آورد و به درويش داد و رفت به خانهاش و به همسايهها گفت: «من به اين درويش ثابت ميكنم كه هرچه كني به خود نميكني». از قضا زن يك پسر داشت كه هفت سال بود گم شده بود يك دفعه پسر پيدا شد و برخورد به درويش و سلامي كرد و گفت: «من از راه دور آمدهام و گرسنهام» درويش هم همان فتير شيرين زهري را به او داد و گفت: «زني براي ثواب اين فتير را براي من پخته، بگير و بخور جوان!» پسر فتير را خورد و حالش به هم خورد و به درويش گفت: «درويش! اين چي بود كه سوختم؟» درويش فوري رفت و زن را خبر كرد. زن دواندوان آمد و ديد پسر خودش است! همانطور كه توي سرش ميزد و شيون ميكرد، گفت: «حقا كه تو راست گفتي؛ هرچه كني به خود كني گر همه نيك و بد كني».
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - عجب سر گذشتي داشتي كل علي؟ چون يك نفر به دقت تمام براي ديگري حرف بزند اما آخر كار ببيند كه حرفش در او اثر نكرده، اين مثل را به زبان ميآورد. يك بابايي مستطيع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او ميگفتند: حاجلي (حاج علي) اما يك دوست قديمي داشت كه مثل قديم باز به او ميگفت: كللي (كل علي ـ كربلايي علي). مثل اينكه اصلاً قبول نداشت كه اين بابا حاجي شده! اين بابا هم از آن آدمهايي بود كه تشنه عنوان و لقب هستند و دلشان لك زده براي عنوان! اگر هزار بلا سرشان بيايد راضيند اما به شرط اينكه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند! حاج علي پيش خودش گفت: بايد كاري بكنم تا رفيقم يادش بماند كه من حاجي شدهام به اين جهت يك شب شام مفصلي تهيه ديد و رفيقش را دعوت كرد. بعد از اينكه شام خوردند، نشستند به صحبت كردن و او صحبت را به سفر مكهاش كشاند و تا توانست توي كله رفيقش كرد كه حاجي شده! توي راه حجاز يك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج علي از آن روغن عقربي كه همراهت آوردهاي به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روي زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خير ببيني حاج علي كه جان بابا را خريدي. در مدينه منوره كه داشتم زيارت ميخواندم يكي از پشت سر صدا زد «حاج علي» من خيال كردم شما هستي برگشتم، ديدم يكي از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايبالزياره بودم. توي كشتي كه بوديم دو نفر دعوايشان شد نزديك بود خون راه بيفتد همه پيش من آمدند كه حاج علي بداد برس كه الان خون راه ميافتد. وسط افتادم و آشتيشان دادم همسفرها گفتند: خير ببيني حاج علي كه هميشه قدمت خير است. نزديكيهاي جده بوديم كه دريا طوفاني شد نزديك بود كشتي غرق شود كه يكي از مسافرها گفت: حاج علي! از آن تربت اعلات يك ذره بينداز توي دريا تا دريا آرام بشود. همين كه تربت را توي دريا انداختم دريا شد مثل حوض خانهمان... همه همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علي كه جان همه ما را نجات دادي. خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانهشان: همه اهل محل با قرابههاي گلاب آمدند پيشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علي زيارت قبول... همين كه پايم را گذاشتم توي دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد گفت: واي حاج عليجون... همين را گفت و از حال رفت. خلاصه هي حاج علي حاج علي كرد تا قصه سفر مكهاش را به آخر رساند وقتي كه خوب حرفهاش را زد، ساكت شد تا اثر حرفهاش را در رفيقش ببيند، رفيقش هم با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتي داشتي كل علي؟!
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - حلاج گرگ بوده! هركس دنبال كار و معاملهاي برود و سودي نبرد ميگويند فلاني حلاج گرگ بوده! در دهي حلاجي بود كه با كمان حلاجيش پنبه ميزد و معاش ميكرد تا اينكه در ده خودش كار و بار كساد شد. به ده ديگري كه در يك فرسخي ده خودشان بود ميرفت و پنبه ميزد و عصر به ده خودشان برميگشت. يك روز زمستان كه برف آمده بود و حلاج هم براي نان درآوردن مجبور بود به همان ده برود، صبح كمانش را برداشت و راه افتاد نصفههاي راه دو تا گرگ گرسنه به او حمله كردند. مرد حلاج هرچه كمان حلاجي را به دور خودش چرخاند گرگها نترسيدند. فكري كرد و روي دو پا نشست و با چك (دسته) كمان كه روي زه كمان ميزنند و صداي «په په په» ميدهد شروع كرد به كمانه زدن. گرگها از صداي كمان ترسيدند و كمي عقب رفتند و ايستادند. تا حلاج كمان را ميزد گرگها نزديك نميآمدند اما تا خسته ميشد و كمان نميزد گرگها حمله ميكردند. حلاج بيچاره از ترس جانش از صبح تا عصر همانطور كمان ميزد تا اينكه عصر سواري پيدا شد و گرگها فرار كردند مرد حلاج عصر با دست خالي خسته و وامانده به خانهاش آمد. زنش ديد كه امروز چيزي نياورده گفت: «مگه امروز كار نكردي؟» گفت: «چرا، امروز از هر روز بيشتر كار كردم ولي مزد نداشت!» گفت: «چرا مزد نداشت؟» جواب داد: «اي زن من امروز حلاج گرگ بودم!»
پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها - گربه تنبل را موش طبابت ميكند ميگويند: در زمانهاي قديم پيرزن نخ ريسي بود كه از چند سال پيش شوهرش مرده بود و با دو تا گربهاش زندگي ميكرد. اسم يكي از گربهها عروس بود و اسم يكيش هم ملوس. گربه عروس خيلي زرنگ بود و روزي نبود كه چند تا موش گت و گنده از پشت كندو و هيمههاي پير زال نگيرد و سبيلي چرب نكند برعكس او ملوس، گربه خيلي تنبل و تنپروري بود و بيشتر وقتها ميرفت پهلوي پيرزن و آنقدر لوس بازي در ميآورد تا پيرزن از غذاي خودش يك چيزي به او ميداد. موشهاي خانه پيرزن خيلي از عروس ميترسيدند اما ميانهشان با ملوس خيلي خوب بود به طوري كه وقتي ملوس تنبل ميخوابيد موشها از سر و كولش بالا ميرفتند، بعضي از موشها شيطان هم زير دم او سيخونك ميزدند، خلاصه وقتي موشها از تنبلي و بيبخاري ملوس خبردار شدند قرار گذاشتند چند تا از گردن كلفتهاشان بروند پيش او و ميانه آن دو تا را به هم بزنند تا از شر آن يكي خلاص شوند. در همين گير و دار ملوس ناخوش شد و به سراغ رفقاش رفت و از آنها كمك خواست، موشها هم دور او جمع شدند تا فكري به حالش كنند. پيرزن كه از بدحالي و ناخوشي ملوس باخبر بود به همراه زن همسايه وارد خانه شد. زن همسايه همين كه چشمش به گربه و موشها افتاد رو كرد به پيرزن و گفت: «اينها چه ميكنن؟ اين چه وضعيه؟» پيرزن جواب داد: «اين گربه من ناخوشه، مرضش هم تنبلي است، حتماً رفته پيش موشها به حكيمي؟» زن همسايه خندهاي كرد و گفت: «بله! گربه تنبل ره موش حكيمي منه!» (گربه تنبل را موش طبابت ميكند!).