1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ریشــــه ضرب المثل ها -

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏5/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    سگ نازی آباد
    افرادی که ناسپاسی کنند و نسبت به کسانی که حق و دینی از آنها بر عهده داشته باشند . حق نمک و زحمت را به جای نیاورند سهل است بلکه در مقام ایذا و اضرار مخدمان و ذوی الحقوق بر آید چنین افرادی را به سگ نازی آباد تشبیه و تمثیل کرده می گویند:« فلانی سگ نازی آباد است . نه غریبه می شناسد نه آشنا.»



    ضرب المثل سگ نازی آباد مربوط به چهل پنجاه سال پیش است که نازی آباد هنوز صورت شهری و آبادی به خود نگرفته سلاخ خانه یا به اصطلاح امروزی کشتارگاهش مورد تو جه و اعتنا بوده است که صد ها سگ در اطراف و جوانب سلاخ خانه با زوائد و پس مانده لاشه های گاو و گوسفند تغذیه می کردند بدون آنکه ساکنان محدوده کشتار گاه را از نزدیک ببینند و آشنا را از بیگانه و دوست را از دشمن تشخیص دهند. نه غریبه می شناختند و نه آشنا، به روی همه پارس می کردند و نیش دندان نشان می دادند تا به حدی که عمل غریزی آنها البته به غلط و اشتباه به حف ناشناسی و بیوفایی و ناسپاسی تلقی گردید و صورت ضرب المثل یافت ​
     
  2. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    خرما از كرگي دم نداشت
    مي‌گويند شهري بود كه به آن شهر بارون مي‌گفتند. در اين شهر هميشه جنجال و سر و صدا تمام نمي‌شد و كسي جرأت نمي‌كرد پا به آن شهر بگذارد. يك روز ملانصرالدين هواي شهر بارون كرد و گفت: مي‌خواهم به اين شهر بارون بروم تا ببينم چطور شهري است» رفت و وارد شهر شد. در بين راه كه مي‌رفت ديد يك نفر خرش با بار افتاده و به تنهايي نمي‌تواند آن را از زمين بلند كند. وقتي ملا را ديد از او كمك طلبيد و گفت: «خرم با بار افتاده و نمي‌توانم آن را بلند كنم» ملا جلو رفت و دم خر را گرفت تا به كمك صاحبش آن خر را بلند كند. از قضا دم خر داخل دست ملا كنده شد. صاحب خر با خشونت دم خر را گرفت و گذاشت دنبال ملا و همينطور كه ملا داشت مي‌دويد، اسب يك نفر از اهالي شهر بارون فرار كرده بود و صاحب آن دنبال اسبش مي‌دويد. وقتي كه ملا را ديد دوان‌دوان مي‌آيد فرياد زد تا اسب را از جلو بگيرد و نگذارد فرار كند. ملا از زمين سنگي برداشت و به طرف اسب پرت كرد تا مانع از فرار او بشود. از قضا سنگ به چشم اسب خورد و چشم اسب را كور كرد. دوباره صاحب اسب و مالك خر دوتايي گذاشتند دنبال ملا. ملا وقتي ديد خسته شده است به طرف خانه‌اي كه روبه‌رويش بود دويد و با ضربه محكم به در كوفت تا باز شود و خود را از شر آن دو نفر به داخل بيندازد.

    از قضا، زني كه نه ماهه حامله بود و مي‌خواست وضع حمل كند پشت در ايستاده بود. وقتي ملا از پشت در محكم به در كوفت در به شكم زن حامله خورد و بچه‌اش را كشت. باز هم شوهر زن با صاحبان اسب و خر، ملا را دنبال كردند. ملا وقتي خود را در محاصره ديد به بالاي بام پريد ولي فايده‌اي نداشت. آنان دنبال او به پشت‌بام پريدند. ملا از بالاي بام نگاه مي‌كرد تا جاي همواري پيدا كند كه از بالاي بام بپرد پايين نگاه كرد لحافی را ديد زير بام افتاده بود بدون اينكه فكر كند كه داخل لحاف چه پيچيده‌اند به روي لحاف پريد و شخصي را كه مدتي بود مريض شده بود و او را داخل لحاف پيچيده بودند كشت. صاحبان شخص مريض از جلو و ديگر اشخاص از عقب ملا، ملا را دستگير كردند و او را پيش قاضي بردند.

    ملا وقتي ديد وضع خيلي خراب است قاضي را به كناري كشيد و مبلغ هنگفتي پول به او داد و گفت: «مرا از شر اين مردم نجات بده» قاضي وقتي پول را از ملا گرفت، صاحبان دعوا را صدا كرد و گفت: «نفر اول بيايد» نفر صاحب مريض آمد. قاضي گفت: «چه مي‌گويي؟» صاحب مريض، قضيه پدرش را كه در زير بام خوابيده بود و ملا از بالا به روي او پريد و او را كشت براي قاضي شرح داد. قاضي گفت: «اينكه كاري ندارد تو ملا را مي‌بري همان جايي كه پدرت خوابيده بود او را مي‌خواباني و خودت مي‌روي از روي بام مي‌پري روي او» مرد صاحب مريض ديد اگر اين كار را بكند شايد روي ملا نيفتد و جاي ديگري بيفتد و عضوي از بدنش ناقص شود، راه خود را گرفت و رفت.

    قاضي گفت: «نفر دومي را بياوريد». صاحب زن آمد و جريان زن خود را كه ملا با ضربه‌اي كه از پشت در به او زد و بچه‌اش از بين رفت براي قاضي تعريف كرد. قاضي در جواب گفت: «اين خيلي آسان است زنت را به ملا مي‌دهي و بعد از نه ماه كه حامله شد و وقت وضع حمل او رسيد زنت را تحويل مي‌گيري» صاحب زن فكر كرد كه به ضررش تمام مي‌شود هيچ نگفت و با ناراحتي از پيش قاضي خداحافظي كرد.

    قاضي دستور داد نفر سوم بيايد. صاحب اسب جلو آمد و حكايت اسب خود را براي قاضي گفت و اظهار داشت كه ملا با سنگ چشم اسب او را كور كرده است. قاضي با ملايمت گفت: «تو اسب خودت را به دو شقه مساوي تقسيم مي‌كني يك شقه آن كه كور است به ملا مي‌دهي و نصف پول اسب خود را از ملا مي‌گيري» صاحب اسب خيال كرد اگر اسب را دو شقه بكند و پول شقه‌اي را كه كور است از ملا بگيرد آن وقت نصف ديگرش را چكار بكند. اين هم ناراضي از پيش قاضي خداحافظي كرد و رفت.

    قاضي دستور داد نفر چهارم را بياوريد شخص صاحب خر وقتي ديد جريان از اين قرار است و دعواي رفقا با ملا چطوري تمام شد. دم خر خود را داخل جيبش گذاشت و گفت: «جناب قاضي، خر بنده از كرگي دم نداشت!» ​
     
  3. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    خسن و خسين هر سه دختران مغاويه‌اند
    هر وقت يك نفر مطلبي مي‌گويد كه هيچ جزء آن با هيچ جزئش نخواند اين مثل را به زبان آرند.

    يكي گفت: خسن و خسين هر سه دختران مغاويه بودند كه در مدينه آنان را گرگ دريد. گفتند: خسن و خسين نبود، حسن و حسين بود. هر سه نبود، هر دو بود. دختر نبود، پسر بود. مغاويه نبود معاويه بود. معاويه هم نبود علي(ع) بود. در مدينه گرگ آنها را پاره نكرد بلكه امام حسن را زنش زهر داد، امام حسين را هم شمر ملعون تو صحراي كربلا شهيد كرد. آن كسي را هم كه گرگ خورد حضرت يوسف بود آن هم در مدينه نبود در راه كنعان به مصر بود آن هم نخورد بلكه برادرهاش گفتند خورد كه از اصل دروغ بود! ​
     
  4. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    آره آورده
    شخصي براي مدتي به تهران رفت و در آنجا بيكار بود. پس از چندي به ده خودشان برگشت و مردم براي ديدنش به منزلش رفتند. هركس از او سؤالي مي‌كرد در جواب مي‌گفت: «آره». خلاصه از بسكه آره گفت اين گفته‌اش ورد زبان مردم شده بود. در كوچه ـ هركس كه به ديدن آن شخص نرفته بود و براي اينكه بفهمد او پس از اين مدت از تهران چه آورده ـ از ديگران مي‌پرسيد، در جواب مي‌گفتند:

    «مدتي رفته تهران آره آورده». ​
     
  5. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    شتر ديدي؟ نديدي
    اگر يك نفر از رازي خبردار باشد و بروز دادن آن باعث زحمت و گرفتاري خودش با ديگري بشود به او مي‌گويند شتر ديدي نديدي كه اين مثل شبيه آن يكي است كه مي‌گويد: هرچي ديدي هيچ چي نگو من هم ديدم هيچ چي نمي‌گم و حكايتي دارد.

    مي‌گويند: سعدي از دياري به دياري مي‌رفت. در راه چشمش به زمين افتاد. جاي پاي يك مرد و يك شتر ديد كه از جلوش رد شده بودند. كمي كه رفت ادرار كم ‌جهشي روي زمين ديد پيش خود گفت: «سوار اين شتر زن حامله‌اي بوده» بعد يك طرف راه مگس و طرف ديگر پشه به پرواز ديد پيش خود گفت: «يكه لنگه بار اين شتر عسل بوده لنگه ديگرش روغن» باز نگاهش به خط راه افتاد ديد علف‌هاي يك طرف جاده چريده شده و طرف ديگر نچريده باقي مانده پيش خود گفت: «يك چشم اين شتر كور بوده، يك چشم بينا» از قضا خيالات سعدي همه درست بود و سارباني كه از جلوش گذشته بود به خواب مي‌رود و وقتي كه بيدار مي‌شود مي‌بيند شترش رفته. او سرگردان بيابان شد تا به سعدي رسيد. پرسيد: «شتر مرا نديدي؟» سعدي گفت: «يك چشم شترت كور نبود؟» مرد گفت: «چرا» گفت: «بارش عسل و روغن نبود؟» گفت: «چرا» گفت: «زن حامله‌اي سوارش نبود؟» گفت: «چرا» سعدي گفت: «من نديدم!» مرد ساربان كه همه نشان‌ها را درست شنيد اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا تو دزديده‌اي همه نشاني‌هاش را هم درست مي‌دهي» بعد با چوبي كه در دست داشت شروع كرد سعدي را زدن. سعدي تا آمد بگويد من از روي جاي پا و علامت‌ها فهميدم و اينها را گفتم چند تايي چوب سارواني خورد وقتي مرد ساروان باور كرد كه او شتر را ندزديده راه افتاد و رفت. سعدي زير لب زمزمه كرد و گفت:

    «سعديا چند خوري چوب شترداران را ـ تو شتر ديدي؟ نه جا پاشم نديدم!»


    روايت دوم


    شيخ سعدي از راهي مي‌گذشت. رد پاي شتري را ديد كه عبور كرده و يك طرف راه مگس و طرف ديگر پشه مي‌برد با خود گفت: «بار شتر يك طرف سركه بوده و طرف ديگر شيره، مگس با شيره سر و كار دارد و پشه با سركه» رفت تا رسيد به جايي كه ديد پشكل شتر يك جا جمع شده با خود گفت: «يقين اينجا شتر خوابيده بوده» بعد آثار پياده شدن مسافر را كه در كنار راه ادرار كرده بود، ديد و از محل ادرار تشخيص داد كه مسافر زني بوده ـ ادرار زنانه روي زمين پخش مي‌شود ولي ادرار مردان، زمين را گود مي‌كند ـ بعد جاي پنجه‌هاي دست مسافر را ديد كه به زمين تكيه داده و بلند شده با خود گفت: «معلوم است مسافر زن، آبستن هم بوده ـ زن آبستن درحال بلند شدن با دست به جايي تكيه مي‌كند». مقداري كه رفت از آن طرف يك نفر شتربان رسيد پرسيد: «درويش از اين راه كه آمدي شتري ديدي؟» شيخ گفت: «بارش يك طرف سركه و يك طرف شيره بود؟» شتربان گفت: «بله» دوباره گفت: «مسافرش زن آبستني بود؟» شتربان گفت: «بله كجا رفت؟» شيخ سعدي گفت: «نديدم كجا رفت» شتربان شيخ را زير چوب گرفت. كتكش مي‌زد و مي‌گفت: «تو شتر مرا به خاطر مسافر زن طمع كردي» شيخ سعدي زير چوب ناله مي‌كرد و مي‌گفت:

    «سعديا چند خوري چوب شتربانان را ـ مي‌توان قطع نظر كرد، شتر ديدي؟ نه» ​
     
  6. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    قوز بالاقوز
    هنگامي كه يك نفر گرفتار مصيبتي شده و روي ندانم كاري مصيبت تازه‌اي هم براي خودش فراهم مي‌كند اين مثل را مي‌گويند.

    يك قوزي بود كه خيلي غصه مي‌خورد چرا قوز دارد؟ يك شب مهتابي از خواب بيدار شد خيال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر تون حمام كه رد شد صداي ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو. سر بينه كه داشت لخت مي‌شد حمامي را خوب نگاه نكرد و ملتفت نشد كه سر بينه نشسته. وارد گرمخانه كه شد ديد جماعتي بزن و بكوب دارند و مثل اينكه عروسي داشته باشند مي‌زنند و مي‌رقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصيدن و خوشحالي كردن. درضمن اينكه مي‌رقصيد ديد پاهاي آنها سم دارد. آن وقت بود فهميد كه آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خيلي ترسيد اما خودش را به خدا سپرد و به روي آنها هم نياورد.

    از ما بهتران هم كه داشتند مي‌زدند و مي‌رقصيدند فهميدند كه او از خودشان نيست ولي از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفيقش كه او هم قوزي بود از او پرسيد: «تو چكار كردي كه قوزت صاف شد؟» او هم ماوقع آن شب را تعريف كرد. چند شب بعد رفيقش رفت حمام. ديد باز حضرات آنجا جمع شده‌اند خيال كرد كه همين كه برقصد از ما بهتران خوششان مي‌آيد. وقتي كه او شروع كرد به رقصيدن و آواز خواندن و خوشحالي كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالاي قوزش آن وقت بود كه فهميد كار بي‌مورد كرده، گفت: «اي واي ديدي كه چه به روزم شد ـ قوزي بالاي قوزم شد!»


    مضمون اين تمثيل را شاعري به نظم آورده است و در قالب مثنوي ساده‌اي گنجانده است كه اين قطعه را آقاي احمد نوروزي در اختيار ما گذاشته‌اند و نقل آن را در اينجا خالي از فايده نمي‌دانم با اين توضيح كه آقاي نوروزي نام سراينده آن را نمي‌دانستند و ما هم نتوانستيم نام سراينده را پيدا كنيم وگرنه ذكر نام وي در اينجا ضروري بود.


    خردمند هر كار بر جا كند

    شبي گوژپشتي به حمام شد
    عروسي جن ديد و گلفام شد

    برقصيد و خنديد و خنداندشان
    به شادي به نام نكو خواندشان

    ورا جنيان دوست پنداشتند
    زپشت وي آن گوژ برداشتند

    دگر گوژپشتي چو اين را شنيد
    شبي سوي حمام جني دويد

    در آن شب عزيزي زجن مرده بود
    كه هريك زاهلش دل افسرده بود

    در آن بزم ماتم كه بد جاي غم
    نهاد آن نگونبخت شادان قدم

    ندانسته رقصيد داراي قوز
    نهادند قوزيش بالاي قوز

    خردمند هر كار برجا كند
    خر است آنكه هر كار هر جا كند ​
     
  7. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    شما هم شهر آباد كن نيستيد
    دهي بود كه چند خانوار داشت از قضا آنها هم كوچ كردند به جاي ديگري رفتند و فقط يك خروس و يك سگ در ده جا ماندند روباهي آن طرف‌ها بود كه مي‌خواست خروس را بگيرد، خروس چون از قضيه باخبر شد پيش سگ رفت و گفت: «روباه مي‌خواد منو بگيره و بخوره چكار كنم؟» سگ گفت: «من در گوشه‌اي مي‌خوابم تو هم يك تكه فرش بينداز رو من خودتم روي او بخواب و طوري نشون بده كه لونه‌ات همين جاست تا روباه خواست بياد ترو بخوره من بلند ميشم و اونو مي‌گيرم». مدتي كه از شب گذشت روباه دندان تيز كرد و به سراغ خروس آمد و تا خواست كه خروس را بگيرد سگ به او حمله كرد و دمش را از بيخ كند. روباه وقتي دمش كنده شد و از حيله‌اي كه به كارش كرده بودند خبردار شد رو كرد به خروس و گفت: «من با اين دم كنده ميرم ولي شما هم شهر آباد كن نيستين و اين ولايت با شما دو نفر آباد بشو نيس!» ​
     
  8. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    از پشت خنجر زد
    پناه بر خدا از منافقان روزگار که در لباس دوستی جلوه می کنند ولی چون وثوق و اعتماد طرف مقابل را جلب کردند در فرصت مناسب از پشت خنجر می زنند و دشنه را تا دسته در قلب دوست فریب خورده فرومی کنند . افراد منافق به سابقه تاریخ و شوخ چشمی های روزگار هرگز روی خوش ندیدند و اگر هم احیانأ چند صباحی از باده غرور و خیانت سرمست بودند ، آن سرمستی دیری نپایید و آن شهد موقت به شرنگ جانکاه و جانگداز مبدل گردید.
    اکنون ببینیم چه کسی برای اولین بار از پشت خنجر زد و فر جام کار محرک اصلی به کجا انجامید:
    هنگامی که ذونواس فرزند شواحیل- یا به قولی تبع الاوسط پادشاه یمن موسوم به حنیفة بن عالم- را به قتل رسانید و به دستیاری بزرگان و امرای کشور بر مسند سلطنت مستقر گردید، چون پیرو هیچ مذهبی نبود و یا به روایتی از آیین موسی پیروی می کرد، در مقام آزار و کشتار امت مسیح بر آمد و کار ظلم و شکنجه را نسبت به این قوم به جایی رسانید که عاقبت پادشاه حبشه، که دین مسیحیت داشت ، در صد دفع و رفع وی بر آمد و یکی از سرداران نامی خود به نام اریاط را با هفتاد هزار سپاهی به کشور یمن اعزام داشت.

    در جنگی که بین اریاط و ذونواس رخ داد زونواس به سختی شکست خورد منهزم گردید و اریاط زمام امور یمن را در دست گرفت. دیر زمانی از امارات اریاط در یمن نگذشت که یکی از سرداران سپاه او موسوم به ابرهه که نسبت به وی حسد می ورزید سپاهیانی فراهم آورده متوجه شهر صنعا پایتخت یمن شد. اریاط مردی سلحشور و شجاع بود و ابرهه می دانست که از عهده وی در میدان جنگ بر نخواهد آمد . بنابر این در صنعا به غلام خود غنوده دستور داد که وقتی در میدان جنگ با اریاط روبرو می شود و او را به کار جنگ و جدال مشغول می دارد وی ناگهان از پشت به اریاط حمله کند و کارش را بسازد. چون ابرهه و اریاط مقابل یکدیگر قرار گرفتند ، اریاط با ضرب شمشیر خود چنان بر فرق ابرهه نواخت که تا نزدیک ابروی وی، شکافی عظیم بر داشت! ولی در همین موقع غنوده به دستور ارباب خود ، اریاط را نامردانه از پشت خنجر زد و به قتل رسانید. وقتی که خبر کشته شدن اریاط به نجاشی پادشاه حبشه رسید سخت بر آشفت و سوگند یاد کرد که تا قدم بر خاک یمن نگذارد و موی سر ا برهه را به دست نگیرد از پای ننشیند. چون ابرهه از قصد نجاشی و سوگندی که یاد کرده بود آگاه شد تدبیری اندیشید و نامه ای مبنی بر پوزش و معذرت با انبانی از خاک یمن و موی سر خویش توسط یکی از کسان و نزدیکان به حضور سلطان حبشه فرستاد و در نامه معروض داشت:« برای آنکه سوگند سلطان راست آید، خاک یمن و موی سر خویش را فرستادم. » ​
     
  9. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    الخیر فیما وقع
    عبارت مثلی بالا که باضرب المثل « هرچه پیش آید خوش آید» ترادف دارد در واقع مستخرج و مستنبط از کتاب آسمانی قرآن مجید، سوره بقره آیه 214 ،است. آنجا که میفرماید :« چه بسا از چیزی کراهت دارید ، درحالی که خیر وصلاح شما درآن است . خدا می داند وشما نمی دانید.»

    نقل است که میرزا مهدی خان استر آبادی معروف به منشی سجعی مطنطن برای مهر نادرشاه افشار ساخته از نظر گذارانید. نادر برآشفت ونوشته را به دور افکند و باآنکه عامی بود سر برآورد وگفت : « بر روی خاتم من این جمله را حک کنید الخیر فیما وقع. بعضی از مورخین ایرانی نسبت به واقع بالا با نظر تردید می نگرند وبه عبارت مذکور را ماده تاریخ سلطنت نادر شاه میدانند زیرا الخیر فیما وقع به حروف ابجد برابر است با سال 1148 هجری قمری که سر سلسله افشاریه در شوال همان سال به سلطنت رسیده است. ​
     
  10. پاسخ : ریشــــه ضرب المثل ها -

    این به آن در
    گاهی اتفاق می افتد که افرادی در مقام قدرت نمایی بر می آیند و زیان و ضرر مادی یا معنوی می رسانند. شک نیستد که طرف مقابل هم دست به کار می شود و تا عمل دشمن را متقابلا پاسخ نگوید از پای نمی نشیند. عبارت مثلی بالا هنگام عمل متقابل مورد استفاده قرار می گیرد.

    مغیره بن شعبه در سال پنجم هجرت اسلام آورد و در جنگهای حدیبیه و یمامه و فتوح شام حضور داشت و یک چشم خود را در جنگ یرموک از دست داد و در جنگهای قادیسه و نهاوند و همدان و جز آن نیز شرکت داشت. مغیره اول کسی بود که پس از رحلت پیغمبر (ص) از ماجرای سقیفه بنی ساعده آگاه گشت و جریان را به اطلاع عمر بت خطاب رسانید. شاید اگرهوش و تیزبینی او نبود مسیر تاریخ اسلام عوض می شد و خلافت در قبضه انصار مدینه قرار می گرفت. بعدها از طرف خلیفه دوم به حکومت بصره منصوب گردید ولی دیر زمانی نگذشت که به زنا متهم شده نزدیک بود حد زنا از طرف خلیفه عمر بر او جاری شود که به علت لکنت زبان احد از شهود زیادبن ابیه از مجازات و همچنین ولایت بصره معاف گردید. مغیره بن شعبه یکی از عوامل غیر مستقیم در قتل خلیفه دوم عمر بوده است چه اگر غلام ایرانیش ابولولو بر اثر ظلم وستم وی شکایت به خلیفه نمی برد قطعا آن واقعه رخ نمی داد مغیره سالها سالها حکومت کوفه را داشت و چون عثمان کشته شد گوشه نشینی اختیار کرد . در واقعه جمل و صفین شرکت نداشت و لی می گویند در اجماع حکمین دست اندر کار بوده است. برای اثبات حب دنیا و مادی گری مغیرة بن شعبه همین بس که چون تشخیص داد حضرت علی (ع) از دنیا روی بر تافته است جانب معاویه را گرفت و به سوی شام روانه شد.


    در پیمان صلح بین امام حسن مجتبی(ع) و معاویه حاضر و ناظر بود و چون معاویه خواست عبد الله عمر و عاص را به حکومت کوفه بگمارد از باب خیر خواهی! گفت:« ای پسر سفیان پدر را به حکومت مصر و پسر را به حکومت کوفه می گماری و خویشتن را در میان دو کف شیر شرزه قرار می دهی؟» معاویه از این سخن بیمناک شد و صلاح در آن دید که مغیره را کماکان به حکومت منصوب دارد تا خسارت انزوار و گوشه نشینی چند ساله را از بیت المال کوفه جبران کند.

    پس از چندی عمر وعاص به جریان قضیه و سعایت مغیره واقف شد و برای آنکه خدعه و نیرنگ مغیره را بلاجواب نگذارد به معاویه فهمانید که پول در دست مغیره به سرعت ذوب می شود ، مصلحت در این است که دیگری عهده دار امر خراج کوفه گردد ومغیره فقط به کار نماز و اجرای احکام و تعالیم اسلامی بپردازد!
    معاویه نصیحت امر و عاص را بکار بست و مغیره را تنها مسئول و متصدی کار جنگ نماز کرد .

    دیر زمانی نگذشت که بین عمر و عاص و مغیره بن شعبه اتفاق ملاقات افتاد. عمر و عاص نیشخندی زد و گفت:« هذه بتلک» یعنی این به آن در ! ​