خطبه ی شماره یک شگفتی خلقت فرشتگان سپس اسمان های بالا را از هم گشود و از فرشتگان گوناگون پر نمود. گروهی از فرشتگان همواره در سجده اند و رکوع ندارند وگروهی در رکوعند و یارای ایستادن ندارند وگروهی در صف هایی ایستاده اندکه پراکنده نمی شوند وگروهی همواره تسبیح گویند و خسته نمی شوند وهیچ گاه خواب به چشمشان راه نمی یابد وعقل های انان دچار اشتباه نمی گردد بدن ها ی انان دچار سستی نشده وعقل های انان دچار بی خبری برخاسته از فراموشی نمی شوند. برخی از فرشتگان امینان وحی الهی و زبان گویای وحی برای پیامبران می باشند که پیوسته برای رساندن حکم وفرمان خدا در رفت و امدند. جمعی از فرشتگان حافظان بندگان وجمعی دیگر دربانان بهشت خداوندند. بعضی از انها پاهایشان در طبقات پایین زمین قرار داشته وگردن هایشان از اسمان فراتر وارکان وجودشان از اطراف جهان گذشته عرش الهی بر دوشهایشان استوار است برابر عرش خدا دیدگان به زیر افکنده ودر زیر ان بال ها را به خود پیچیده اند. میان این دسته از فرشتگان با انها که در مراتب پایین تری قرار دارند حجاب عزت و پرده های قدرت فاصله انداخته است هرگز خدا را با وهم و خیال در شکل و صورتی نمی پندارند و صفات پدیده ها را در او روا نمی دارند هرگز خدا را در جایی محدود نمی سازند ونه به هماننداوردن به او اشاره می کنند.
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه ی شماره یک آفرینش جهان خلقت را اغاز کرد و موجودات را بیافرید بدون نیاز به فکر و اندیشه ای یا استفاده از تجربه ای بی انکه حرکتی ایجاد کند ویا تصمیمی مضطرب در او راه داشته باشد. برای پدید امدن موجودات وقت مناسبی قرار داد و موجودات گوناگون را هماهنگ کرد و در هر کدام غریضه ی خاص خودش را قرار داد و غرائز را همراه انان گردانید. خدا پیش از انکه موجودات را بیافرینداز تمام جزئیات وجوانب انها اگاهی داشت وحدود و پایان انها را می دانست واز اسرار درون وبیرون پدیده هااشنا بود. سپس خدای سبحان طبقات فضا را شکافت و اطراف ان را باز کرد و هوای به اسمان و زمین راه یافته را افرید و در ان ابی روان ساخت ابی که امواج متلاطم ان شکننده بود که یکی بر دیگری می نشست اب را بر بادی طوفانی و شکننده نهاد و باد را به باز گرداندن ان فرمان داد و به نگهداری اب مسلط ساخت وحد و مرز ان را به خوبی تعیین فرمود. فضا در زیر تند باد و اب بر بالای در حرکت بود.سپس خدای سبحان طوفانی برانگیخت که اب را متلاطم ساخت و امواج اب را پی درپی در هم کوبید. طوفان به شدت وزید واز نقطه ای دور دوباره اغاز شد.سپس به طوفان امر کرد تا امواج دریاها را به هر سو روان کند وبر هم کوبد وبا همان شدت که در فضا وزیدن داشت بر امواج ابها حمله ور گردداز اول ان بر می داشت و به اخرش می ریخت وابهای ساکن رابه امواج سرکش برگرداند. تا انجا که ابها روی هم قرار گرفتندوچون قله های بلند کوه ها بالا امدند.امواج تند کف های برامده از اب ها را در هوای باز وفضای گسترده بالا برد که از ان هفت اسمان را پدید اورد. اسمان پایین را چون موج مهار شده واسمان های بالا را مانند سقفی استوار وبلند قرارداد بی انکه نیازمند به ستونی باشد یا میخ هایی که انها را استوار کند. انگاه فضای اسمان پایین را به وسیله ی نور ستارگان درخشنده زینت بخشید ودر ان چراغی روشنایی بخش ماهی درخشان به حرکت در اورد که همواره در مدارفلکی گردنده وبرقرار و سقفی متحرک وصفحه ای بی قرار به گردش خود ادامه دهند.
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه ی شماره یک دین دین وشناخت خدا سراغاز دین خدا شناسی است وکمال شناخت خدا باور داشتن او وکمال باور داشتن خدا شهادت به یگانگی اوست وشهادت بر یگانگی خدا اخلاص وکمال اخلاص خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است. زیرا کسی که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند یعنی همتایی برای خدا تصور کرده است. و با نزدیک کردن خدا به چیزی دوخدا مطرح شده و با طرح شدن دوخدا اجزایی برای او تصور نموده با تصور اجزا برای خدا او را نشناخته است. وکسی که خدا را نشناسد به سوی او اشاره می کند و هر کس به سوی خدا اشاره کند او را محدود کرده به شمارش اورد و انکس که بگوید( خدا در چیست؟)او را در چیز دیگری پنداشته است. وکسی که بپرسد(خدا بر روی چه چیزی قرار دارد؟)در این صورت جایی را خالی از او در نظر گرفته است.در صورتی که خدا همواره بوده و از چیزی به وجود نیامده است. با همه چیز هست نه اینکه همنشین انها باشد. وبا همه چیز فرق داردنه اینکه از انان جدا و بیگانه باشد. انجام دهنده ی همه ی کارهاست بدون حرکت وابزارو وسیله بیناست حتی در ان هنگام که پدیده ای وجود نداشت. یگانه وتنهاست زیراکسی نبوده که با او انس بگیرد و یا از فقدانش وحشت کند.
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - تربيت و هدايت در پرتو سپاس از خداوند خداي را سپاس گويم تا باران نعمتش بيش از پيش فرو ريزد، و اطاعتم درپيشگاه عزّتش فزون گردد، و جانم از معصيتش بيمه شود. و از آستان قدسش مددخواهم تا «نداريم» را به مرز «بينيازي» رسانَد، چه او دست هركس گيرد راهگم نكند، و آن كه بر امواج دشمني او نشيند به ساحل نجات نرسد، و آن كس كهدر سايه سرپرستي او درآيد فقري نبيند، كه اوست گران سنگترين ارزشها وبرترين گنجينهها. و گواهي دهم كه جز «ايزد» آفريدگاري نيست، يكتا وبيهمتاست، و گواهيم به وحدانيّت او در بوته پاكي و بيآلايشي آزموده شدهاست، و تا جان دارم شهادت به وحدانيّت او را فراچنگ آرم و آن را برايرويارويي با ترس و هراس رستاخيز ذخيره سازم كه موجب استواري ايمان، وگشايش گنجينه احسان، و خشنودي خداي مهربان، و راندن شيطان است. و گواهيدهم كه محمّد (ص) بنده او و پيامبر اوست. او را به آيين پرآوازه و نامدار،و دانشي رسيده از راه روايت و آثار، و منشور فراهم آمده در نوشتار، و نوردرخشنده و فرمان قاطع و روشن گسيل داشت تا ابرهاي شبهه را بزدايد، وروشنيها را بر كرسي نشانَد، و از آيات خشم الهي برحذر دارد، و از عذاببترساند. مردم در شبانگاه ظهور اسلام امّا مردم در شبانگاه طلوع محمّد (ص) گرفتار فتنههايي بودند كه رشته دينرا گسيخته و اركان يقين را لرزانده، هركس به سويي پناهنده، و نظام زندگيدرهم ريخته و راه نجات به هم آمده و نور اميدي باقي نمانده بود. بازارهدايت بيرونق و ظلمت كوري همهگير. عاصي بر خدا و فرمانبر شيطان. كشتي ايمان در غرقاب بود و بادبان آن در سقوط، و نشانههاي آن وخيم وراههاي آن ناراه. آري، از شيطان فرمان ميگرفتند، و در بيراهههاي او پايميكوبيدند، و در گندابزار او پرسه ميزدند. آنها مظهر شيطان و پرچمدار اوبودند. فتنه همچنان بيداد ميكرد و مردم را لگد كوب ميساخت و هر دم آمادهحمله و هجوم بود، و فضايي مه آلود از سرگرداني و ناداني و گرفتاري برسينهها سنگيني مينمود. آنها در برترين خانهها (حرم الهي) و در كنار بدترين همسايگان (بتپرستان) بودند. چه جامعه ناامني كه خوابشان پريشاني و كابوس، و روشني چشمشان اشكخون بود، در سرزميني كه دهان دانشمندان به ذلّت بسته، و نادانان بر كرسياحترام نشسته. در ستايش اهل بيت عليهم السّلام آل پيامبر راز داران و پشتيبانان فرمان آن حضرتند، دانش وي را نگهبان وامّت او را مرجعاند، نيز گنجوران و مفسّران علوم نبوي و كوهساران بلندديناند كه آن را از طوفان انحراف و خطرهاي سستيزا پاس ميدارند. در باره دوچهرگان كشتزاري از نافرماني و حق كوبي پديد آوردند، و آن را از سرچشمه غرورآبياري نمودند، و سرانجام سيه روزي درو كردند. كسي از اين امّت را همسنگ وهمزي آل پيامبر - درود خدا بر او و خاندانش - نتوان ديد، و نيز خوشهچينخرمن اهل بيت با آنان برابر نيست. دودمان پاك پيامبر سنگ بناي دين وپشتوانه يقيناند. تندروان به «ميزان» آنان باز گردند، و كند روان سرانجامخود را بدانجا رسانند كه راهي جز آن نيابند. ويژگيهاي رهبري از آنِ اهلبيت است، و وصيّت پيامبر در باره آنان، و ميراث آن حضرت مخصوص ايشان است. اينك حق به حق دار رسيد و به جايگاه اصليش پر كشيد. برگرفته از چاپ بنياد نهج البلاغه
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه شقشقیه محاكمه تاريخ الا اي تاريخ به خدا سوگند كه فرزند ابو قحافه خلافت مسلمين را چون پيراهنبيقوارهاي درپوشيد در حالي كه به خوبي ميدانست ناخداي كشتي خلافت جز «علي» (ع) نيست. فضايل چون سيل از كوهسار وجودم فرو ريزد و بر «آسمان جايم» تيزپروازينرسد، امّا با اين همه از خلافت چشم پوشيدم و از آن كناره گرفتم، زيرا نيكانديشيدم كه يا بايد تنها و بيياور قيام كنم و يا بر تاريكيهاي كور صبرپيشه سازم تاريكيهايي كه بزرگ سالان را فرسوده و فرتوت سازد، و بر سيماينوجوانان غبار پيري بپاشد، و مؤمن را به رنج آورَد تا آنگاه كه به ملاقاتخدا بشتابد. پس شكيبايي را عاقلانهتر يافتم و آن را برگزيدم. آري، صبركردم، امّا چه صبري چون آن كه خار در چشمش خليده و استخوان در گلويش ماندهباشد. ميديدم كه ميراثم به تاراج ميرود. خلافت دست به دست شد اين چنين بود تا روزگار خليفه اول بسر آمد و او خلافت را به ديگري پاسداد. آنگاه امام (ع) از قول «اعشي»، شاعر معروف عرب، چنين مَثَل آورد: «چهدور است بين روز من كه بر پشت اشتري زير تازيانه خورشيد ميرانم، با روز «حيّان» برادر «جابر» كه در سايهسار منزل ميآرمد.» شگفتا او كه درزندگيش ميخواست از مركب خلافت به زير آيد، چگونه آن را براي ديگري پس ازمرگش زين كرد راستي هر يك تا توانستند ناقه خلافت را به سهم خود دوشيدندبه هر صورت او كه طبيعتي خشن داشت، خلافت را در آن مستقر ساخت طبيعتي كهبرخورد با آن «جراحت شمشير» بود و ارتباط با آن «سوهان روح» و مالامال ازلغزشها و عذر خواهيها. «مركب» خلافت زير پاي «راكب» تندخوي آن تعادل از كف داد و همه راههاي چارهرا هم بست، بدين سان كه اگر افسارش را تنگ ميگرفت بينياش مجروح ميشد، واگر رهايش ميساخت سقوط ميكرد. به خدا سوگند، مردم در بيراهه و بيثباتيو نابساماني گرفتار آمدند. و من هرچه بود، بر اين رنج طولاني و اندوهجانكاه شكيبا بودم تا راهش به پايان رسيد. امان از اين شورا او در واپسين دم حيات، خلافت را در جمعي قرار داد كه مرا يكي از آنانميپنداشت. خدايا، فرياد از اين شورا اگر در آغاز مرا همسنگ نخستيننميديدند امروز با اينانم نميسنجيدند، امّا هرچه بود با آنان سازگاريكردم و در فرود و فرازشان يار گشتم. ولي توطئه به ثمر نشست: يكي از آن جمعبه حسادت، از من روي گرداند و ديگري به خويشاوندش رأي داد با مسائلناپسندي كه گفتن را نسزد. تا سرانجام سومين از آن باند به خلافت برخاست،در حالي كه باد نخوت به غبغب افكنده و هدفي جز كام جويي از خلافت در سرنپرورده بود، و همراه او فاميلش به غارت بيت المال پرداختند و چون شتري كهبر گياه بهاران درآمده، مال خدا را بر باد دادند. تا آن روز كه رشتههايشگسيخت و كردار ناشايستش گريبانش را گرفت و غوطهوري در نعمت، و طغيان دربهرهوري، و سوء استفاده از اموال عمومي هلاكش ساخت. مدينه از جا كنده شد پس از قتل عثمان، انبوه مردم رنجديده به يك باره چون يال كفتار از هر سويبه خانهام ريختند، آنچنان كه بازويم شكست و ردايم دريده گشت. آنان بهفشردگي گوسپندان گرگ زده، گرداگردم را گرفتند و زمام امور خود را به سويمافكندند و سرانجام خلافت را بر من تحميل كردند. امّا وقتي به امر حكومتقيام كردم گروهي بيعت خود را شكستند، و ديگر گروه از حوزه دين رخ برتافتند، و سه ديگر ناجوانمردانه ستم روا داشتند، گويي سخن خداي را نشنيدندآنجا كه فرمايد: «سراي جاويد ويژه آناني است كه فكر برتري جويي و فساد درزمين را در سر نپرورند، كه سرانجام نيكو مخصوص پرواپيشگان است». آري، به خدا سوگند، پيام الهي را شنيدند و دريافتند، ولي زيبايي دنيا درچشمشان جلوه كرد و دلشان را بربود. الا اي تاريخ سوگند به شكافنده بذر وآفريننده جان، اگر نبود حضور فشرده مردم براي بيعت، و عهدي كه خداي ازعالمان گرفته است كه بر شكمبارگي ستمگر و محروميّت ستمديده «صحّه» نگذارند، حتماً افسار خلافت را رها ميكردم و هرگز زير بار مسؤوليّتنميرفتم و همان گونه كه در آغاز، خلافت را وانهادم در پايان نيز ميهشتم،و ميديديد اين دنيايي كه بدان مينازيد و دين بدان ميبازيد، در ديدگاهمن از آب بيني ماده بزي بيارزشتر است. خطبه امام قطع شد چنين روايت كنند: آنگاه كه خطبه امام بدين جا رسيد مردي عراقي گويندمسايلي بود ]برخاست و نامهاي را به حضرت تقديم داشت. امام - عليهالسّلام - نامه را گرفت و بي درنگ[ كه پاسخ ميخواست بدان نظر افكند و آنگاه كهاز خواندنش فراغت يافت، ابن عبّاس گفت: اي امير مؤمنان، خطبهات را از مادريغ مدار و از آنجا كه قطع فرمودي، ادامه ده. امام فرمود: دريغا چه دوراست اي پسر عبّاس آتشفشاني بود كه خاموش شد. ابن عبّاس گويد: به خداسوگند، هرگز بر هيچ كلامي چون اين كلام علي - عليهالسّلام - تأسّفنخوردم كه بدانجا كه ميخواست، نرسيد. شريف رضي گويد: منظور حضرت در اينخطبه از جمله «كَراكِبِ الصَّعْبِ اِنْ أَشْنَقَ لَها خَرَمَ، وَ اِنْأَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ» آن است كه اگر سوار، مهار شتر را تنگ گيرد درحالي كه آن سر بر تابد، بينياش مجروح شود، و اگر سست گيرد در حالي كهچموشي كند، سقوط نمايد و اختيار از كف رود. كلمه «اشنق النّاقْ» آنگاهگفته شود كه سر شتر را با مهار كشد و آن را بالا برد، و معناي كلمه «شنَقَها» نيز همين است. يعني در اينجا فعل ثلاثي مجرّد «شنق» و ثلاثيمزيد «اشنق» به يك معني هستند. اين مطلب را «ابن سكّيت» در كتاب اصلاح المنطق ذكر كرده است. البتّه اينكهامام عليهالسّلام «اشنق لها» فرموده نه «اشنقها» براي اين بوده كه قرينهجمله «اسلس لها» باشد، گويي چنين گفته است: اگر سوار، مهار شتر را تنگگيرد. و در حديث آمده است كه رسول خدا - درود خدا بر او و خاندانش - برشتر خويش خطبه ايراد ميفرمود در حالي كه مهار آن را كشيده بود و حيوان همنشخوار ميكرد. و از نشانههاي اينكه «اشنق» به معناي «شنق» آمده شعر عديبن زيد عبادي است: «وضعيّتي كه ما داشتيم او را افسرده ساخت كه غل و زنجيردستهاي ما را بسته بود و به گردنها كشيده ميشد.» برگرفته از چاپ بنياد
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه شماره 5 آگاهي از فتنههاآنگاه كه پيامبر عزيز - درود خدا بر او و خاندانش - به ملكوت اعلي پيوستابو سفيان، عبّاس را پيش انداخت تا به بهانه بيعت با امام، فتنه آغازد. آنحضرت چنين فرمود: اي مردم، امواج فتنه را با كشتي نجات بشكنيد، و راه اختلاف و درگيري راسدّ كنيد، و تاج كبر و غرور را از سر برگيريد. پيروز آن كس كه به پشتيبانيياران بپا خيزد و گر نه آرام گيرد و راحت گذارد، كه اين خلافت و رياست،گندابهاي را مانَد و يا لقمهاي گلوگير و مرگ آور باشد. اكنون زمان قيامنيست، كه ميوه نارس چيدن، چون كشت در زمين غير، بهره بيگانه است. اگر ازخلافت سخن گويم، شيفته آنم خوانند و اگر دم فرو بندم، هراس از مرگ را بهمن بندند. دريغا چه دور است اين نسبت، پس از آن همه جبهه و جهاد به خداسوگند، فرزند ابو طالب با مرگ مأنوستر از كودك به سينه مادر است. نه،چنين نيست. سكوت من از دانشي است كه اگر آن را آشكار سازم، پريشان وبيتاب شويد همان گونه كه ريسمان در چاه عميق به شدّت لرزد و تعادل از كفدهد.
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه شماره 16 آن زمان كه مردم در مدينه با امام بيعت كردند عبرت از حوادث آنچه ميگويم، از عهده آن بر آيم و ضمانت آن را پذيرايم. آن كس كه از حوادث تلخ و نشيب و فرازها پندآموزد و عبرت از روزگار دستمايه او گردد، در پناه تقوي بيارامد و از فروافتادن در شبهات مصون مانَد. هان اي مردم، همان بلاي تفرقه و هوي پرستي كه در روز بعثت پيامبر - درود خدا بر او و خاندانش - گريبان گيرتان شد، امروز باز گشته است. سوگند بدو كه پيامبر را بحق فرستاد، شمايان در كوره آزمايش رويد، و دستخوش دگرگوني شويد، و در غربال سختيها در آييد، و چونان ديگ پرجوش و خروش زير و بالا شويد. گروهي كه در زمان پيامبر كناره ميگرفتند به صحنه آمدند، امّا گروه ديگري كه در كنار آن حضرت و از پيشگامان نهضت بودند عقب ماندند. سوگند به «اللّه» كه هيچ خطبهي را پنهان نميدارم و هيچ دروغي از من صادر نشده است. اصلًا پيامبر مرا از اين روزگار و اين موقعيّت خبر داده است. هان اي مردم، گناهان چون اسبان سركشاند كه سواركاران بيلگام بر آنها نشستهاند و سرانجام به جهنّم سقوط خواهند كرد. ولي تقوي مركب رام و رهواري است كه زمام آن به دست راكب آن است و به سلامت به مينو درآيد. اين است سرنوشت حقّ و باطل كه هر يك را مريداني است. امّا فزوني باطل چيز تازهاي نيست، ولي طرفداري از حق چه بسا كه افزايش يابد و اهل حق بر باطل چيره گردند. و چه كم است چيزي كه از دست شود بازگردد. سيّد رضي گويد: اين خطبه كوتاه و بسيار زيبا را با هيچ عبارت زيبايي نتوان ستود و شگفتي از آن، حجاب خودنمايي در تفسير آن است، و در اين خطبه معجز اثر با همه زيباييهاي آن كه برشمردم، فراوان نكتههاي ادب و فصاحت هست كه هيچ زباني ياراي بيانش را ندارد، و ژرفاي آن را هيچ انساني درنيابد. و كسي بدان نرسد جز آنكه در صنعت بلاغت استاد، و بر كرسي تحقيق نشسته باشد. و بدين حقيقت دست نيازند جز دانايان. بخش ديگري از همين خطبه است: آن كس كه بهشت و دوزخ را فراروي خود بيند، سر از پا نشناسد و دست از طلب برندارد. مردم در اين رابطه سه گروهند: تلاشگر شتاباني كه به ساحل نجات رسد، جستجوگر كند روي كه اميد رستگاري دارد، و تقصيركاري كه در آتش فرو افتد. «راست گرايي» و «چپگرايي»، گمراهي است. «راه» همان اعتدال و ميانه روي است كه آخرين كتاب الهي (قرآن) و رهنمودهاي نبوي هدايتگر آن است، سنّت پيامبر از آن نشأت گيرد، و در پرتو آن مردم به سر منزل مقصود رسند. آن كس كه بناحق دعوي رهبري كند و يا رهبر راستين را با حربه تهمت منكر شود، هلاكت و ناكامي خود را امضا كرده است، و هر كه خودسرانه و بيبرنامه به طرفداري از حق قيام كند، جانش را تباه ساخته است. و در ناداني انسان همين بس كه موقعيّت خويش نشناسد. هيچ بنايي بر پايه تقوي فرو نريزد و هيچ كاشتهاي در سرزمين تقوي خشكسالي نبيند. پس اي دنياپرستان جاه طلب، در بيغولههاي خود نخزيد، و دست از گروه گرايي و تفرقه افكني برداريد، و به سوي خدا باز گرديد كه راه نجات شما توبه است. تنها خداي را سپاس گوييد و جز خويش ديگري را سرزنش مكنيد.
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه شماره 17 در ويژگي نااهلي كه بر كرسي قضاوت نشسته است حسّاسيت قضاوت دشمنترين آفريدگان در پيشگاه آفريدگار دواَند: نخست: مردي كه خدا او را به خود وانهاده و در نتيجه از «درستراه» منحرف گشته، آزمندانه سخن بدعت گويد و به گمراهي دعوت كند. پس او فتنه است براي ديگران كه راه او را روند. از راه راست پيشينيان سر باز زند و هركس را كه بدو اقتدا كند، گمراه سازد چه در زنده بودن و يا پس از مرگش. بار سنگين لغزشهاي ديگران را بر دوش كشد و گروگان بزهكاري خويش است. دو ديگر: عالم نماي ناداني كه سر و كارش با نادانان است، و در تاريكيهاي فتنه سرگشته و غفلت زده، و از پيمان صلح و سازگاري بيخبر و كور دل است. آدم نمايان او را عالم دانند، كه نه چنين است. او از آغاز عمر در پي انباشتن علومي بر آيد كه اندكش با عمل، برتر از بسيارِ بيعمل است، تا آنگاه كه از انبار كردن دانشهاي رسمي بيحاصل فراغت يابد و انبانش از لا طايلات پر گردد، بين مردم بر مسند قضاوت نشيند و تازيانه قانون و قدرت داوري به دست گيرد. پس اگر مشكلي بر او پيش آيد، رأي بيهوده و فرسوده خود را ملاك قرار دهد و بدان حكم كند. او در كوران شبههها چونان عنكبوت درتنيده خود دست و پا زند و نداند كه درست رفته يا خطا. پس اگر درست رود، ترسد كه نادرست باشد، و اگر خطا كند، نابخردانه اميدمندِ به هدف رسيدن است. ناداني است كه دائم در دامچالههاي ناداني فرو افتد و در ظلمتها براند و هيچ گاه از روي آگاهي و بررسي تصميم نگيرد. متون و علوم دين را بازيچه انگارد و به سليقه و رأي خود تفسير و تأويل، و در نهايت تحريف كند. به خداي سوگند، در داوريها توانِ بريدن دعوا را ندارد و شايسته واگذاري مسؤوليّت نيست. چيزي را كه نپذيرد و به نظرش درست نايد، از گردونه علم خارج داند و آراءِ ديگران را به هيچ شمارد. اگر حكمي را نداند، دم برنيارد چون نادانيش آشكار شود. خونهاي مظلومان از بيداد قضاوتش به جوش آيد و فرياد كشد و ميراثهاي به تاراج رفته ناله سر دهند. به خدا شكوه ميكنم از جماعتي كه نادان ميزيند و گمراه ميميرند. هيچ كالايي در بازارشان نارايجتر و بيرونقتر از كتاب خدا - آنگاه كه بحق تفسير شود - نيست، و هيچ متاعي پررونقتر و گرانبهاتر از كتاب الهي - در صورتي كه تحريف گردد - نخواهد بود. در ديدگاه اينان چيزي ناشناختهتر و غريبتر از نيكي و نيكوكاري، و چيزي مطلوبتر و شناختهشدهتر از ناپسندي نيست.
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه شماره 18 در نكوهش اختلاف آراء دانشمندان نظام قضايي قضيّهاي را به داوري نزد فقيهي برند و او به نظر خويش فتوي دهد و حكم صادر كند، آنگاه همان قضيّه نزد فقيهي ديگر مطرح شود ولي او بر خلاف اوّلي نظر دهد، سپس قاضيان نزد امامي كه آنان را به قضاوت نشانده است گرد آيند و او همه نظرات را تأييد كند. اين چه قضاوتي است خدا و پيامبر و كتابشان كه يكي است، آيا خداوند فرمان اختلاف صادر كرده است كه آنها اطاعت كردهاند يا نهي از اختلاف نموده ولي اينان نافرماني نمودهاند يا خداوند سبحان دين ناقصي فرستاده و از آنان براي اتمام آن كمك خواسته است يا انبازان خدايند و به ميل خود سخن ميگويند و او ميبايست راضي شود يا دين كاملي فرو فرستاده ولي پيامبر در تبليغ و بيان آن كوتاهي كرده است در حالي كه خداوند ميفرمايد: «هيچ چيزي را در كتاب فرو نگذاشتهايم». و نيز فرموده: در قرآن همه چيز بيان گرديده است. و نيز آمده كه آيات قرآن يكديگر را تصديق كنند و در آنها ناهماهنگي نيست كه: «اگر اين كتاب از نزد غير خدا بود، اختلاف زيادي در آن يافت ميشد». ظاهر قرآن زيبا و باطن آن ژرفا، شگفتيهاي آن تمام نشدني، و شگرفيهاي آن پايانناپذير است و تاريكيها جز بدان روشن نگردد.
پاسخ : برگزیده ای از خطبه های نهج البلاغه - خطبه شماره 19 برخورد با مخالفان آنگاه كه امام بر منبر كوفه خطبه ايراد ميفرمود، «اشعث بن قيس» بر خطبه حضرت به اعتراض عرضه داشت: «اي امير مؤمنان، اين سخن بر ضّد تو است نه بر نفعت». حضرت نگاه معني داري بدو كرد و چنين فرمود: تو چه ميفهمي چه چيز به ضرر يا به سود من است نفرين خدا و نفرين كنندگان بر تو باد، دروغ باف پسر دروغ باف، منافق كافر زاده در بيعقلي تو همين بس كه دو بار اسير شدي: يك بار در حال كفر، و ديگر بار در اسلام. مال و تبارت هم موجب نجات تو نشد. آري، آن كس كه براي دشمن جاسوسي كند و خاندان خويش را به كشتن دهد، سزاوار خشم و دشمني نزديكان، و بياعتمادي غريبگان خواهد بود. شريف رضي گويد: منظور امام از اسارت اشعث آن است كه او يك بار در زمان كفرش اسير گرديد و بار ديگر در زمان اسلام. و امّا مراد حضرت از «دَلَّ عَلي قَوْمِهِ السَّيْفَ»، دغلكاري و جاسوسي او در شهر «يمامه» است كه اطّلاعاتي را در اختيار خالد بن وليد گذاشت و قبيله خويش را فريفت تا خالد بدانها دست يافت. از آن پس قبيلهاش او را «عرف النّار» لقب دادند يعني فريب كار.