مجنون عشق تو منم لیلی توئی زیبا صنم ای آرزوی زندگی افسانه ای رعنا صنم مرهم بزن بر زخم من دردی و درمانی صنم جانم وجودم سوختی آتش به جانی ای صنم دنیا ندارد ارزشی جز تو که دنیائی صنم تنها گل سرخی به دشت در بین صحرائی صنم مسعود حاتمی
از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پر کرده اند صبح تو را ابر های تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف!به این رها شدن از چاه، دل مبند این بار می برند که قربانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند! ای گل، گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه، مراد نیست گاهی ،نشانه ایست که قربانی ات کنند!
مکن کاری که پا بر سنگت آیو جهان با این فراخی تنگت آیو چو فردا نامه خوانان نامه خونند تو وینی نامهٔ خود ننگت آیو باباطاهرعریان
شرح پریشانی دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست به وفاداری من نیست در این شهر کسی بندهای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم مایه عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکی چند یار این طایفه خانه برانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش غافل از لعب حریفان دغا باز مباش به که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاریست مبادا که ببازی خود را در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند غرض اینست که در قصد تو یاران هستند باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت حاش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند وحشی بافقی
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی ( رهی معیری ) چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی
از پریشانی من گر خبرت نیست بپرس هر سر زلف پریشان تو دوای من است سر زلفت پریشان از غم کیست؟ سیه پوشیده ای از ماتم کیست؟ دو چشمت روزگار من سیاه کرد نگاهت آشنا در عالم کیست؟ پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان آفریدند پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم دلم را سر به سر سودا گرفته که در زلف بتان ماوا گرفته ز بس نامردمی دیدم ز مردم دلم از مردم دنیا گرفته پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم گذر از کوچه ی یارت نکردی چرا پرسان بیمارت نکردی؟ سر و جان من پروانه خوی را فدای شمع رخسارت نکردی پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم ؟
آهنگ پریشانی علیرضا قربانی متن آهنگ پریشانی علیرضا قربانی روزگار من و مویش به پریشانی رفت یک شب آرام رسید یک شب بارانی رفت یک شب آمد من مجنون به جنون افتادم دل دیوانه ی خود را به نگاهش دادم روزگار من و مویش به پریشانی رفت چشم بستم دل مجنون پی لیلا برگشت چشم بستم که دلم سمت تماشا برگشت زلف یک خاطره در باد پریشان میرفت دل دیوانه پی اش دست به دامان میرفت میروم گریه کنم باز دمی را در خود میروم غرق کنم کوه غمی را در خود میروم باز میان همه ی رفتن ها باز هم میروم از شهر تو اما تنها داغ فرهاد به دل دارم و دلدارم نیست دل گرفتار همان دل که گرفتارم نیست یک نظر دیدم و یک عمر پی یک نظرم من دیوانه به زنجیر تو دیوانه ترم میروم گریه کنم باز دمی را در خود میروم غرق کنم کوه غمی را در خود میروم باز میان همه ی رفتن ها باز هم میروم از شهر تو اما تنها
پريشان كن سر زلف سياهت ، شــــانه اش با من سيه زنجير گيسو بـــاز كن ، ديوانـــــــــه اش با من مگــــو شــمع رخ مــــــه پیــکران ، پــــروانه ها دارد تو شـمع روی خــود بنمــــا بُتـا ، پــروانه اش با من كه ميگويـد كه مي نتوان زدن بي جـام و پيمـانه ؟! شراب از لــعل گلگونت بده ، پيمـــــــانه اش با من مگــر نشـنيده اي گنـجـينه در ، ويـــرانه جا دارد ؟! عيان كن گنج حُسنت اي پري! ، ويـرانه اش با من ز شور عشق ليلي در جهان ، مجنون شد افسانه تو مجنونم بکن از عشق خود ، افسـانه اش با من بگفتم : صيد كـــردي مرغ دل ، نيكو نگهـــــــدارش سر زلفش نشانم داد و گفتـــــــا : لانه اش با من شبی میگفت دل : جانـانـه ای بایـد مــرا ، گفتم : به زنجــیر جـنون گــردن بـِـنِـه ، جـانـانه اش با من ز تـــــــرك مي اگر رنجيد از من ، پير ميخــــــــانه ! نمودم تـــوبه ، زين پس رونق ميخــــانه اش با من پي صــــــــيد دل آن بلـبل دسـتانسرا ، (حامد) ! به گلزار از غـزل دامي بگستر ، دانــــه اش با من
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من آید خیال یار که چونی حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد چو کاسه بر سر آبم ز بیقراری عشقش اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد من از قطار حریفان مهار عقل گسستم به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد دلم به خشم نظر میکند که کوته کن هین اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد مولانا
بگذارید بگریم، به پریشانی خویش که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش " اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش علی اطهری کرمانی