دیدمش، گفتم: منم، نشناخت او بی تأمل رو زِ من برتافت او گم شد از من، گم شدم از یاد او ماند برجا قصّه ی بیداد او بی مروت یارِمن، ای بی وفا بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟ بی مروت این جفاهایت چراست ؟ یار، آخر آن وفاهایت کجاست ؟ چه شد آن یاری که با من داشتی دعوی یک باطنی و آشتی ؟ چون مرا بیچاره و سرگشته دید اندَک اندَک آشنایی را برید نیما یوشیج
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را خیانت قصه تلخی است اما از که مینالم خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را نسیم وصل وقتی بوی گل میداد حس کردم که این دیوانه پرپر میکند یک روز گلها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر ما را نمیدانم چه افسونی گریبانگیر مجنون است که وحشی میکند چشمانش آهوان صحرا را چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو
شعر های زیبا در مورد درخت تمام راز هستی در دل بذری نهان است دل هر ذره بشکافی در او راز جهان است بخوان برگی زدیوان درخت افرینش که درس زندگی ساده تر از اب روان است درختان نبض هستی در رگ جان و حیات اند دریغا دریغا دریغا ادمی با جان خود نا مهربان است به ایین طبیعت خاک شو تا سبز گردی که پر باری قامت افتادگان است من و تو وارث سبزینه پیشینیان ایم خوشا پیری که میراثش گلستانی جوان است ببین در دست این تصویر بحر بی کران
تو قامت بلند تمنایی ای درخت همواره خفته است در آغوشت آسمان بالایی ای درخت دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار زیبایی ای درخت وقتی که بادها در برگهای در هم تو لانه میکنند وقتی که بادها گیسوی سبز فام تو را شانه میکنند غوغایی ای درخت وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است در بزم سرد او خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت در زیر پای تو اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان صبحی ندیده است تو روز را کجا ؟ خورشید را کجا ؟ در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟ چون با هزار رشته تو با جان خاکیان پیوند می کنی پروا مکن ز رعد پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت سیاوش کسرایی
شعر در مورد درختکاری تک درختی سبز بودم ، برگ و باری داشتم من پیش چشم اهل معنا ، اعتباری داشتم من شاخه هایم چتر آسا ، سایه گستر بود و زیبا زیر چتر سایه سارم ، سبزه زاری داشتم من هر سحر از مرغکان خوشنوای این گلستان نغمه های دلکش از گوش و کناری داشتم من مثل اشک دیدگان ماهرویان ، پاک و روشن فیض بخش از آب صافی جویباری داشتم من دشت را از رویش گلهای وحشی هر بهاران رنگ رنگ و دلربا نقش و نگاری داشتم من گاهگاهی در برم از مردم صحرا در اینجا رهروئی ، ناخوانده مهمانی ، سواری داشتم من میزبان آهوان دشت بودم ، روزگاری میهمان خسته ای را از دیاری داشتم من چیستم اکنون « نکوئی » تک درختی خشک و بی بر یاد باد آن روزگاران را که یاری داشتم من
توی تنهایی یک دشت بزرگ که مثل غربت شب بی انتهاست یه درخت تن سیاه سربلند آخرین درخت سبز سرپاست رو تنش زخمه ولی زخم تبر نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم شاخه هاش پر از پر پرنده هاست کندوی پاک دخیل و طلسم چه پرنده ها که تو جاده کوچ مهمون سفره ی سبز اون شدن چه مسافرا که زیر چتر اون به تن خستگیشون تبر زدن تا یه روز تو اومدی بی خستگی با یه خورجین قدیمیه قشنگ با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب یه تبر بود با تو با اهرم سنگ اون درخت سربلند پرغرور که سرش داره به خورشید میرسه منم منم اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم من صدای سبز خاک سربی ام صدایی که خنجرش رو بخداست صدایی که تو ی بهت شب دشت نعره ای نیست ولی اوج یک صداست رقص دست نرمت ای تبر بدست با هجوم تبر گشنه و سخت آخرین تصویر تلخ بودنه توی ذهن سبز آخرین درخت حالا تو شمارش ثانیه هام کوبه های بی امونه تبره تبری که دشمنه همیشه ی این درخت محکم و تناوره من به فکر خستگی های پر پرنده هام تو بزن، تبر بزن من به فکر غربت مسافرام آخرین ضربه رو محکمتر بزن ایرج جنتی عطایی
حد پروازم نگاه توست بالم را نگیر سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر کیستی ؟ پاسخ نمیخواهم بگویی هیچوقت لذت درگیری حل سؤالم را نگیر خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفتهام با همین بازیچهها سر کن ، غزالم را نگیر زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است بیش از اینها خوب باش از من مجالم را نگیر خسته از یکرنگیام میخواهم از حالا به بعد تا ابد پاییز باشم ، اعتدالم را نگیر ..
گاهی در فرا سوی این لحظات از خود میپرسم، با خود چه کردی؟!!! که همچون باران میباری.. همچون باد گریزانی.. و همچون تاریکی در هراسی حتی چشمانت را در کلبه ی وجودش نیافتی تو خود، او بودی و او تو نبود... چه بد کردیم به خود... هر چیز زمانی دارد نفس هم که باشی دیر برسی من رفته ام . . .