"آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم ، آبیِ آبی .. آبی به رنگ دریـا .. و ناگهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که سر تا پایش زرد بود .. زرد ، مثل نـور من شنا نمی دانستم . دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم . و غرق شدم در دریایِ آبی بیکران رویاها و کابوسها!"
بعضی وقت ها با خودم میگم چی میشد من هم میتونستم بهترین های زندگیم رو تو مواقعی که بهم نیاز دارن یه جوری آروم کنم ... اما گاهی نمیشه ... گاهی طرفت یه پوسته ی سخت کشیده دوره خودش و تو ...با اینکه تمامش را بلدی اما کاری از دستت بر نمی آید سخته نتونی ... سخته خودت رو به در و دیوار بکوبی اما نتونی اوضاع رو درست کنی سخته گاهی گریه ات بگیره از ناتوانی های وجودت بغض کنی از ضعیف بودنت سخته از تمام دنیا فقط یه نفر باشه ک بخوای حالشو خوب کنی♡
انقلاب با حرفهای بزرگ شروع نمیشود ... بلکه با کارهای کوچک ! مانند خش خش آرام نسیم در باغچه ، یا گربهای که پاورچین پاورچین قدم برمیدارد مانند رودهای بزرگ با سرچشمههای کوچک در دل جنگلی مانند حریقی بزرگ با همان کبریتی که سیگاری را روشن میکند ! مانند عشق در یک نگاه و به دل نشستن صدایی که تو را جذب میکند انقلاب با پرسشی از خود آغاز میشود و سپس همان سوال را از دیگری پرسیدن !
اگر زمانی در دلت نسبت به کسی احساس عصبانیت و نفرت کردی و خواستی تلافی کنی، یکی از بهترین راه های تلافی کردن این است که: مثل او نباشی!
من رازي ندارم ! قلب من كتابي است گشوده خواندن آن براي تو دشوار نيست ! محبوبم ! زندگي من از روزي آغاز ميشود ، كه دل به تو سپردم ...
يادمان باشد كسي مسئول مشكلات و دلتنگيهاي ما نيست، اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم، سرانجام به خودمان خواهيم رسيد ...