شاید تمام سهم من از تو همین فاصله ای باشد که تو را نمی آزارد اما من را خاطراتم را غرورم را پیش چشم یک جهان تکه تکه میکند....
شب فرو می افتاد به درون آمدم و پنجره ها را بستم باد با شاخه در آویخته بود من در این خانه تنها تنها غم عالم به دلم ریخته بود "هوشنگ ابتهاج"
من اما هنوز در سکوت زنده ام و با حرف هایی که به سرم شلیک می شوند دست و پنجه نرم می کنم باید شعرم را شروع کنم چقدر دلم برای تو تنگ شده...
همیشه نه ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد بعضی وقتها هست که کسی را با تمام وجود می خواهی ولی نباید کنارش باشی !
دوست داشتن چیزی شبیه گم شدنه توی یه آدمِ دیگه حالا هر چی کسی رو بیشتر دوست داشته باشی عمیق تر گم میشی یه جاهایی دیگه نمی دونی برای خودت زندگی می کنی یا برای اون...