حوالی این روزها بود که به من گفنی : " باید برای من باشی " و من از آنروز به این فکر میکنم کاش تمام جملات دستوری عاشقانه بود...
اتفاقات بد پیش میان تا بزرگت کنن اونقدر که هربار بتونی خاطرات تلخ تری رو هضم کنی ... یک روزی , یک کم سن و سالی میشینه رو به روت و بهت میگه تو از حالم از عشقی که بهش دچارم , هیچی نمیفهمی , و تو با بغض بهش لبخند میزنی :)
گاهی سراغم را بگیر ... حالم را بپرس نگذار فکر کنم چه پیش و پا افتاده بودم... که بعد از آن همه خاطره فراموش شدم...!
غروب نابهنگام چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی ، جهانی عشق در من آفریدی ، دریغا ، با غروب نابهنگام ، مرا در دام ظلمت ها کشیدی
صبح یعنی پرواز ... قد کشیدن در باد ... چه کسی میگوید ؛ پشت این ثانیه ها تاریک است ...؟ گام اگر برداریم روشنی نزدیک است !
بدبختى و خوشبختى تو وجودِ خودِ آدمه ...! جلوى آينه، هركى به بدبختيش نگاه بكنه، بدبخت ميشه و هركى دائم به چشماى خوشبختش اش نگاه بكنه خوشبخت ميشه ...! مثل جهنم و بهشت كه توو وجودِ آدمه ...!
تا حالا شکار رفتی ...؟ من میرفتم، ولی دیگه نمیرم ...! آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پایش ...! وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشمهاش داشت التماس میکرد، نفس میکشید، زیباییش من رو تسخیر کرده بود، حس کردم که اون گوزن میتونه دوست خوبی واسم باشه، میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم ... خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی من رو میبینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم ...! از التماس چشمهاش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم ...! تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی ...!