نم نم بارون باشه، هوا مرطوب و سرد و مه آلود، سکوتی سرشار از صدای پرنده ها و صدای سوختن چوب... همونجا تموم شه آدم... بی حرف بی کلام
برو ولی نگو مرا نمی شناسی. سایه واژه هایم، همیشه بر سر اندوه توست. وقتی هنوز نیمه های شب، از خواب می پری؛ و نمی دانی گنجشکی که روزی عاشقت بود چرا در سینه ات بال بال می زند؟ چمدانت را برندار؛ قبل از رفتن، مرا در آغوش بگیر. "نیلوفر لاریپور"
به تب و لرز تلخِ تنهایی، به سکوتی که نیست عادت کن! درد وقتی رسید وُ فرمان داد، مثل سرباز خوب اطاعت کن سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی فکر فردای پیریات هم باش، گریه هم میکنی قناعت کن زندگی میرود به سمت جلو، تو ولی میروی به سمتِ عقب! شده ای عضوِ«تیمِ تک نفره»،پس خودت از خودت حمایت کن بینِ تنهای خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهاییات خیانت کن! گرچه خو کرده ای به تنهایی،گرچه این اختیار را داری گاه و بیگاه لذت غم را با «رفیقانِ دوست» قسمت کن شعر، تنها دلیلِ تنهاییست؛هر زمان خسته شد دلت، برگرد ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن! "امید صباغ نو"
یکی هم بردارد بنویسد از روزهایی که تلخی... که دست و دلت به کار نمی رود...حوصله خودت را هم نداری... روزهایی که دلت شوری بیش از حد می خواهد... خب یک وقت هایی آدمیزاد دلتنگ می شود... دلتنگ ِ نشستن روی صندلی رو به خیابان ِ کافه و خیره شدن به رهگذرانی که می آیند و می روند... که یادت می آورند به آدم ها دل نبندی... که آدم ها ماندنی نیستند...همیشه در حال ِ گذرند... رهگذرند...می گذرند... گاهی از کنارت... گاهی از رویت... که ماندشان گاهی تنها به اندازه ی نوشیدن یک فنجان قهوه طول می کشد... آدم ها رفتی اند... تو را با تنهایی ات تنها می گذارند...