گاهی دلت از سن و سالت میگیرد، میخواهی کودک باشی کودکی که به هر بهانهای به آغوش غمخواری پناه میبرد بزرگ که باشی، باید بغضهای زیادی را بی صدا دفن کنی... پرویز پرستویی
و اگر مینویسم دوست دارم بدانی در خلا دنیایِ بی جاذبه از نبودنت عجیب معلقم میچرخم و میچرخم و میچرخم و در چشمهای ناباورِ یک سرگردانِ دلتنگ کسی رامی بینم شبیهِ خودم که هنوز عاشقِ کسی ست شبیهِ تو وجودی سایه وار و حضوری کمرنگ حضوری بسیار بسیار کمرنگ که نوشتن برایش منصرف میکند مرا از مرگ و نبودن .....
اگر كه گل رود از باغ باغبانان چه كند؟ چو بي بهار شود با غم خزان چه كند؟ كسي كه مهر گل از دل نميتواند كند به باغ خشك در ايام مهرگان چه كند به گريه زنگ غم از دل بشوي و شادان باش دل گرفته غم خفته را نهان چه كند؟ "مهدی سهیلی"