1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    تا کی ای دلبر ، دل من بار تنهایی کشد
    ترسم از تنهایی ، احوالم به رسوایی کشد
    سعدی
     
    DaniyaL، yasamann، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
    که مهرش در میان جان و بر دهان باشد
    سعدی
     
    DaniyaL، yasamann، OnlineBoy و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    برداشت ها همیشه متفاوتند

    موسی خطاب به خداوند در کوه طور میگوید :
    ارنی ( خود را به من نشان بده ) خداوند میفرماید :
    لن ترانی (هرگز مرا نخواهی دید )

    برداشت سعدی :
    چو رسی به کوه سینا ( ارنی ) مگو و بگذر
    که نیرزد این تمنا به جواب (لن ترانی )

    برداشت حافظ :
    چو رسی به کوه سینا (ارنی )بگو و بگذر
    تو صدای دوست بشنو نه جواب (لن ترانی )

    برداشت مولوی :
    (ارنی ) کسی بگوید که تو را ندیده باشد
    تو که با منی همیشه چه (تری ) چه ( لن ترانی)
     
    AftabGardoon، Dorhato، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    در خیال آمدی و

    آینه‌ی قلب شکست!

    آینه تازه از امروز تماشا دارد...
     
    DaniyaL، yasamann، وضعیت سفید و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    هم تو مگر پیاله ای بخشی از آن می کهن
    ورنه شراب دیگری نشکند این خمار را
    وحشی بافقی
     
    yasamann، OnlineBoy و M!TRA از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن


    برای من
    دوست داشتن
    آخرین دلیلِ دانایی‌ست

    اما هوا همیشه آفتابی نیست

    عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست
    و من گاهی اوقات مجبورم
    به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
    چقدر خیالش آسوده است
    چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست...
     
    yasamann، سایه، وضعیت سفید و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شد
    آنچه که نبایست میشد
    و نشد
    آنچه که بایست میشد
    دانستم
    آنچه را که بایسته ی دانستن نبود
    و ندانستم
    آنچه را که شایسته ی دانستن است.
    گریستم
    در هنگامه ی سرخوشی های جوانسالی
    پشت شکوفه های لبخند ،
    و خنده سر دادم
    در کشاکش رنج سالخوردگی .
    مرگ را
    تجربه ها کردم
    در اوج شورِ زیستن
    و به زندگی برخاستم
    آنگاه که مرگ
    آخرین چاره ام بود .


    "ابراهیم منصفی"
     
    رهگذر، M!TRA، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    چه حرف ها که درونم نگفته می ماند
    خوشا به حال شماها که شاعری بلدید...
     
    MajiD.JD، سماع شمس و n@der از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    *آی مردم
    به گمانم که غلط آمده ایم
    راه را برگردیم
    جاده از نور خدا، خاموش است
    هیچکس، حوصله عشق ندارد اینجا
    به خدا، هیچ رسولی به چنین راه، نخوانده ست کسی!
    جاده بی آبادی
    و سراسر، همه جا، ویرانی ست
    تا افق، بذر عداوت کاشته اند
    راه پر جذبه، ولی بی مقصد
    همه همسفران، دلگیرند
    و کسی را، غم این قافله، در خاطر نیست
    من به چشمان همه همسفران خیره شدم
    برق چشمان همه، خاموش است
    چشم و دستان همه، پر خواهش
    و لب، از گفتن یک خسته نباشی، محروم!
    و دل از عشق، تهی
    و سکوت، حرف لبهای همه ست
    خنده، این واژه دیرینه، کهن، منسوخ است
    چاه ها خشک، پر از یوسف بی پیراهن
    همه در جمع، ولی «تنهایند»
    آی مردم، به گمانم که غلط آمده ایم
    قطره ای عشق به همراه کسی نیست، در این راه دراز
    و سرابی در پیش، که همه قافله را، خواهد کشت
    جاده ای خوانده تو را رو به هبوط
    جاده ای رو به سقوط
    آسمانش دلگیر
    ابرها، بی باران
    خرمن جهل و عداوت، انبوه
    به مزارع، علف نفرت و غم روییده
    اگر این جاده درست است، چرا ناشادیم؟
    اگر این راه نجات است، چرا ترسانیم؟
    هر چه در راه جلو رفته، عقب مانده تریم
    هر چه در اوج، فرو مانده تریم
    هر چه نوشیده، عطشناک تریم
    هر چه بر توشه شد افزون، که حریصانه تریم
    آی مردم، به گمانم که غلط آمده ایم
    راه این قافله، بی راهه خودخواهی ها ست
    نه خدایی، که نمایاند راه
    نه رسولی، که بخواند بر عشق
    نه امامی، که برد قافله تا منزل نور
    و کسی نیست، پیامی ز محبت بدهد
    زنگ این قافله، زنگ دل ماست
    بار آن، تنهایی
    مقصدش، غربت دل های همه همسفران
    هر چه از عمر سفر می گذرد، می بینم
    از خدا دورتریم
    ره سپردیم به شب
    و همه همسفران، خواب به چشم
    دل به لالایی دزدان حقیقت دادیم
    همه در قافله؛ غافل ماندیم
    این چه راهی ست خدایا که درآن
    هیچ کسی، شاخه گلی به کسی هدیه نکرد
    و سلامی، دل ما شاد نکرد
    مرگ همسایه، نیاشفت دگر خواب کسی
    گل لبخند، به لبهای کسی باز نشد
    مرگ پروانه، دل شمع کسی آب نکرد
    دست گرمی، دست همراهی ما را نفشرد
    کسی از جنس دعا، حرف نزد
    ریه ها، پر شده از واژه ی مرگ
    هیچ چشمی، به سر ختم «شرافت» نگریست
    هیچ کس، مرگ «محبت» را جدی نگرفت
    کسی از کشتن احساس، خجالت نکشید
    سر شب، یک نفر آهسته ز من می پرسید:
    جاده سبز «سعادت»، ز کجا باید رفت؟
    من از او پرسیدم :
    از خدا، چند قریه دور شدیم؟
    من ندانسته در این راه چه پیدا کردم
    ولی فهمیدم، که حقیقت گم شد
    و نشانی هایی، که رسولان به بشر می دادند
    من در این جاده، نمی بینم هیچ
    خانه پاک خدا، آخر این جاده، نباشد هرگز
    آخر جاده بدان حتم که حق، با ما نیست
    سر آن پیچ، جدا گشت ز ما
    آی مردم، به خدا راه غلط آمده ایم
    من دلم می خواهد برگردم
    و به راهی بروم، که در آن راه، خدا همسفر من باشد
    من دلم می خواهد
    به سلامی، گل لبخند نشانم بر لب
    سبزه و نور و گل و آینه را دریابم
    و همه هستی را
    از نگاهی که خدا خالق آن است، تماشا بکنم
    از غم و غصه، که ره توشه این قافله شد
    من سیرم
    من دلم می خواهد، عاشق همسفرانم باشم
    عاشق آنانی، که به راهی بجز این راه
    کنون در سفرند
    و نخندم به غم همسفر ناشادم
    و بدانم که خدا، مال همه ست
    من دلم تنگ محبت شده است
    کار دل، دادن خون در رگ نیست
    کار دل، عشق به زیبایی هاست
    راه ما، راه پر از اندوه است
    راه را برگردیم
    شعله ی عشق در این جاده، دگر خاموش است
    جاده ای را که در آن نور خدا نیست، بدان تاریک است
    دل من، همره این قافله نیست
    من دلم، تنگ خدایم شده است
    آی مردم، مردم
    کار سختی ست، ولی برگردیم
    برسیم تا سر آن پیچ زمان
    که خدا، از دل ما بیرون رفت
    سر آن پیچ که حق
    رو به جلو رفت
    و ما پیچیدیم*
     
    Shahab، رهگذر، M!TRA و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    روبرویم که ایستادی دانستم
    تاریخی به تاراج می بری ام
    مثل روس ها از شمال
    انگلیس ها از جنوب
    مانند عثمانی از غرب
    اما زیبایی ات از شرق به قلبم زد!
    قبول
    ویرانم کن
    به یغما ببرم
    اما...
    صبر کن اول کمی برایت اسپند دود کنم!

    "حامد نیازی"
     
    hamid 533، m naizar، ℳάђჯãβ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.