پرنده نیستم.. اما از قفس بدم میآید! دلم میخواهد آفتاب که سر میزند پرندگان همه از شادی بال در بیاورند و مرا هم که خواب صبحگاهیام بیشک در بسته و تکراری است بیدار کنند! "پرندهی قفس نشین" نه با طلوع آفتاب شاد میشود و نه از غروب آن دلگیر... "عباس صفاری"
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیست دردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان #همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه تو ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم رمز میستان همه تو ، راز نیستان همه تو شور تو ، آواز تویی ، بلخ تو ، شیراز تویی جاذبه ی شعر تو و جوهر عرفان همه تو همتی ای دوست ! که این دانه ز خود سر بکشد ای همه خورشید تو و خاک تو ، باران همه تو تا به کجایم بری ای جذبه ی خون ! ذوق جنون ! سلسله بر جان همه من ، سلسله جنبان #همه تو . #حسین_منزوی
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی چه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینماید رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی همه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحی همه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانی چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی به جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کن که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی #خواجوی_کرمانی