گاهی آنقدر واقعیت داری که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد به یک درخت خیره می شوم از سنگ ها توقع دارم مهربانی را باران بر کتفم می بارد دستهایم هوا را در آغوش می گیرد شادی پایین تر از این مرتبه است که بگویم چقدر گاهی آن قدر واقعیت داری که من صدای فروریختن شانه های سنگی شیطان را می شنوم وتعجب نمی کنم اگر ببینم ماه با بچه های کوهستان گل گاو زبان می چیند؟
تابلو نقاش را ثروتمند کرد. شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد. کارگردان جایزه ها را درو کرد. و هنوز سر همان چهارراه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود...
باور کن روزی هزار بار تمرین میکنم که اگر روزی جایی لحظه ای اتفاقی دیدَمَت، چه خواهم کرد چه خواهم گفت اصلاً زبانم باز میشود به حرف زدن؟! من این روزها تمرینِ خونسرد بودن میکنم ! که اگر روزی جایی لحظه ای اتفاقی مرا دیدی نفهمی نبودَنَت، چه بلاها به سرم آورده! "علی قاضی نظام"
به سکوتم احترام بگذار! -به قویترین سلاحم- بلاغت سکوتم را حس می کنی؟ از زیبایی چیز هایی که می گویم لذت می بری؟! وقتی چیزی نمی گویم...! "نزار قربانی"