ترک ما کردی، برو هم صحبت اغیار باش یار ما چون نیستی، با هر که خواهی یار باش... مستِ حُسنی، با رقیبان میلِ مِی خوردن مکن بد حریفانند آنها، گفتمت، هشیار باش! "وحشی بافقی"
مرا جواب می کند سکوت چشم های تو و باز تنگی نفس و باز هم هوای تو دوباره می زند به این سرِ جنون گرفته ام دوباره انقلاب من دوباره کودتای تو...
در من پلی شکسته تر از تاریخ در انتهای خاطره سازی هاست من روستای گمشده ای هستم که خسته از تمامی بازی هاست ...
من سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ای سکوت ای مادر فریاد ها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو ، راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یاد ها من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریاد ها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من... "فریدون مشیری"