و از بهشت به جایی که رنگ باغ نداشت زمین! جهنم سردی که غیر "داغ" نداشت زمین همین که تو را دید با تو دشمن شد همین زمین که برای تو یک اتاق نداشت بدان که ای منِ دیگر برای حرف زدن دلم بجز تو کسِ دیگری سراغ نداشت "اگر به خانه ی من آمدی چراغ بیار" که بی تو هیچ شبی خانه ام چراغ نداشت من و تو مثل درختیم، آن درختی که برای سبز شدن نیز اشتیاق نداشت درخت زیر هجوم سکوت دق می کرد اگر که دور و برش چند تا کلاغ نداشت...
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست در دست سر مویی از آن عمر درازم پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم حافظ
از سمت و سوی فاصله عجیب سوز می آید. بیا کمی به هم فکر کنیم. تو خیال دست های مرا بباف ، بینداز دور گردنت من سر خاطره ها کلاه می گذارم ذهنمان گرم شود. عشق که گناهی ندارد. بیچاره آخرین بار با همان پیراهن نازکش از سینه ی هر دومان بیرون رفت. نه تو راهش دادی نه من. بیا کمی به هم فکر کنیم دوست ندارم طفلی وسط سردی این رابطه سرما بخورد رسول ادهمی
میروم در پهنه ی گسترده ی اندیشه ها تا بپیوندد تنم با ریشه های بیشه ها مثله نور از من گریزان مثل شب در سایه پنهان با دلی افسرده حالی پریشون سینه سوزه التهابم زخمیه تیغه عذابم ای فراموشم نکرده سهل و آسان هوا با نم نم ابر بهاران تازه شد دلم پر پر زدو یاد تو بی اندازه شد به اشک آسمان چون گل تبسم میکنم تو را چون شعر ناگفته تکلم میکنم شب شدو باران اشکم تازه شد شوقه دیدار تو بی اندازه شد گم شدم در خود که پیدایت کنم قصه ی امروز و فردایت کنم میروم در پهنه ی گسترده ی اندیشه ها تا بپیوندد تنم با ریشه های بیشه ها مثله نور از من گریزان مثل شب در سایه پنهان با دلی افسرده حالی پریشون سینه سوزه التهابم زخمیه تیغه عذابم ای فراموشم نکرده سهل و آسان
فریاد ها مرده اند... سکوت جاریست "تنهایی" حاکم سرزمین بی کسی ست می گویند خدا تنهاست ما که خدا نیستیم پس چرا تنهاییم! (دکتر شریعتی)