یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظهی آگاهی و نگاه و سکوت از آینه بپرس نجاتدهندهات را آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنهاتر از تو نیست...؟!
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است سهراب سپهری
دیوانه وار پشت سرش دویدم از پله ها پایین رفتم فریاد زدم : شوخی بود ، باور کن از پیش من نرو ... لبخندی ترسناک چهره اش را پوشاند به سردی گفت : در باد نایست ، سرما می خوری