توکجایی در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی؟ من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام: کنار تو. تو کجایی؟ در گستره ی ناپاک این جهان تو کجایی؟ من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام: بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید برای تو.
یک روز من هم به جای دوست داشتن ، دوست داشته میشوم ! کاش آن وقت هم پای تو در میان باشد ... " مریم قهرمانلو"
دریچه ها ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگومگوی هم. هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده. عمر آینه بهشت،اما...آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد نفرین به سفر،که هر چه کرد او کرد... "مهدی اخوان ثالث"
بیدار ﺷﻮ! ﻓﺮﻭﻍ! ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﻤﯽﺳﭙَﺮﺩ... ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦِ ﮔﺮﺳﻨﮕﺎﻥ، ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽﺳﺖ! "یغما گلرویی"
بعضی چیزها را نمی شود گفت... بعضی چیزها را احساس می کنید، رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید، می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد در آن نیست. *بزرگ_علوی
در دل من گنج خود کردی نهان جای در ویرانه کردی عاقبت سوختی در شمع رویت جان من چاره پروانه کردی عاقبت فیض کاشانی