دلبرم اندر خیالم خود نمایی میکند در فراقش ای دل من بینوایی میکند او برفت و پشت پا زد بر دل و دنیای من کار دل را بین که بهرش بیقراری میکند
دلم تنگ است امشب بهر زاری به روی موج گریه تک سواری صفای گریه ای در خلوتم را نمی بخشم به سال خنده داری
کم زندگی مرا نمایش بدهید تابوت برای من سفارش بدهید باید بروم گور خودم را بکنم لطفآ دو سه سطر مرگ را کش بدهید
سردم شده است و از درون می سوزم حالا شده کار هر شب و هر روزم تو شعر مرا بپوش سرما نخوری من دکمه ی این قافیه را می دوزم
بیهوده در اضطراب ماندیم همه در تاب و تب و عذاب ماندیم همه این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
با دیدن تو دست و دلم می لرزد زیبایی تو چقدر وحشتناک است انگار که چاره ای ندارم دیگر دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟
من آمده ام که با تو راهی بشوم آنی که تو از دلم بخواهی بشوم دریا بغلم کن! بغلم کن دریا! می خواهم از این به بعد ماهی بشوم
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست در هر قفسی کلید امیدی هست چشمک زدن ستاره در شب، یعنی توی چمدان ماه خورشیدی هست
اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت" سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز. "حمید مصدق"
چرا مردم نمیدانند که لادن اتفاقی نیست، نمیدانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است؟ چرا مردم نمیدانند که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟ سهراب سپهری