از صداى سخن عشق، ندیدم خوشتر یادگارى که در این گنبد دوار بماند ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری برحذر باش که سر می شکند دیوارش. گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش گفته بودی که: شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بربادم در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم بگفتمش: به لبم بوسه ای حوالت کن به خنده گفت : کی ات با من این معامله بود!؟ فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم. الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها رخ برافروز، که فارغ کنی از برگ گُلم قد برافراز، که از سرو کنی آزادم یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبهء احزان شود روزی گلستان غم مخور گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد، گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید. امشب زغمت میان خون خواهم خفت وزبستر عافیت برون خواهم خفت روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که از خیال تو خاکم شود عبیر آمیز نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست خیال روی تو در هر طریق همره ماست شهره ی شهر مشو، تا ننهم سر در کوه. شور شیرین، منما تا نکنی فرهادم گفتی که پس از سیاه رنگی نبود. . پس موی سیاه من چرا گشت سپید ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم. با ما منشین و گرنه بد نام شوی تا آسمان ز حلقه بگوشان ما شود. کو عشوه ای زابروی همچون هلال تو.
مست عرفان را شــ ـراب دیگری درکار نیست جز طواف خویش دور ساغری درکار نیست سعی پروازت چو بوی گل گر از خود رفتن است تا شکست رنگ باشد شهپری در کار نیست سوختن چون شمع اوج پایهٔ اقبال ماست داغ مظور است اینجا اختری در کار نیست صبح را اظهار شبنم خنده دنداننماست سینهچاک شوق را چشم تری درکار نیست خفت وتمکینحجاب نشئهٔ وارستگیست بحر اگر باشی حباب و گوهری در کار نیست شانه گر مشاطهٔ زلفت نباشد گو مباش دفتر آشفتگی را مسطری در کار نیست آتش خورشید را نبود کواکب جز سپند حسنچون سرشار باشد زیوریدرکار نیست شعلهها در پرده سعی جهان خوابیده است گر نفس سوزدکسی آتشگری درکار نیست اضطراب دل ز هر مویم چکیدن میکشد چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست عالم عجز است اینجا جاه کو، شوکت کدام تا توانی نالهکن کر و فری در کار نیست خشت بنیاد تو بر هم چیدن مژگان بس است در تغافلخانه، بام و منظری درکار نیست زهد و تقوا همخوش است اما تکلف بر طرف درد دل را بندهام دردسری در کار نیست حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش آنچه ما درکار داریم اکثری در کار نیست
جز من اگرت عاشق و شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو…!
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم
شوریده کرد ما را عشق پری جمالی هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی زنجیر صبر ما را بگسست بند زلفی بازار زهد ما را بشکست عشق خالی با سرکشی که دارد خوئی چه تندخوئی الحق فتاد ما را حالی چه صعب حالی امروز پیشم آمد نالان و زار و گریان حالی بسوخت جانم کردم ازو سؤالی گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری گفتا که بیجمالت روزی بود چو سالی یارب چه صورت است آن کز پرتو جمالش هر دیدهای به رنگی بیند ازو خیالی خاقانی آفرین گوی آن را کز آب و خاکی این داندآفریدن سبحانه تعالی
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافروز که از سرو کنی آزادم
دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخهی نارنج میشود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شببوست، نه، هیچچیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند. و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...
من عاشق آن دیده چشمان سیاهم بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم گر مستی چشمان سیاه تو گـ ـناه است من طالب آن مستی و خواهان گناهم…
غرور خشکی زهد، ار دماغ تر دارد بیا که مستی ما نشاة دگر دارد بهشت و خلد نعیمش، کی التفات کند کسی که حسن رخ دوست، در نظر دارد بهشت یکطرف و عشق یکطرف چو نهند غلام همت آنم که باده بر دارد به سنگلاخ نگردیم، همچو زاهد خشک به بحر عشق دراییم، کان گهر دارد نهال زهد اگر سدره گردد و طوبی درخت عشق جمال حبیب، بردارد ز زهد خشک، لقای حبیب نتوان چید درخت عشق بود، آنکه این سمر دارد درا به حلقه ما ( فیض ) و زهد را بگذار که ذوق صحبت ما، لذت دگر دارد
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او