هرکی تورو ازم گرفت الهی بیچاره بشه روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه به آب آتیش میزنم فکرت نمیره از سرم می خوام فراموشت کنم اما بازم عاشق ترم طفلی دل عاشق من نشد تورو نگه داره فقط یادم میاد نوشت چشماتو خیلی دوست داره
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر زخار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید… اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید…. اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید… اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید… اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید… اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید? مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند در سایه های شب تو را تنها نوشتند سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند احساس پاکت را همه تکفیر کردند محکومِ بی ایمانی ات کردند و رفتند هرشب تورا دعوت به بزم تازه کردند در بزمشان قربانی ات کردند و رفتند زخمی که رستم از شَغاد قصه اش خورد مبنای این ویرانی ات کردند و رفتند
خداوندا دلم را چشم بگشای به معراج یقینم راه بنمای به رحمت باز کن گنجینهٔ جود درونم خوان بشاد روان مقصود دلی بخش از ثنای خویش معمور زبانی ز آفرین دیگران دور دراسانیم شکر اندیش گردان به دشواری سپاسم بیش گردان امیدم را به جائی کش عماری که باشد پیشگاه رستگاری چو خود برداشتی اول ز خاکم مده آخر به طوفان هلاکم
معنی لبخند چیست ؟ شور سرازیری است حال پس از گریه است در پس یک کوه سخت لذت یک قله است معنی پیروزی است در سر این سرنوشت خنده دوای من است مرحم زخم دل است بر سر هر ماجرا هرچه توانی بخند داد نزن شاد باش میگذرد روزگار….. هوشنگ هوشنگی
آسمان غریبه بود نگاهم کردی برف آمده بود صدایم کردی دل آسمان تپید و روشن شد عشق آمده بود ، آشنایم کردی
ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من مستم یا که سازت ساز نیست ساقیا امشب مخالف مینوازد تار تو یا که من مستتو خرابم یا که تارت تار نیست
ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید اگر بر گور من آیی زیارت تو را خرپشتهام رقصان نماید میا بیدف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید زنخ بربسته و در گور خفته دهان افیون و نقل یار خاید بدری زان کفن بر سینه بندی خراباتی ز جانت درگشاید ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان ز هر کاری به لابد کار زاید مرا حق از می عشق آفریدهست همان عشقم اگر مرگم بساید منم مستی و اصل من می عشق بگو از می بجز مستی چه آید به برج روح شمس الدین تبریز بپرد روح من یک دم نپاید
در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرم خیال خاموشی نیست