شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکاف در برق رخ تو بینم زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بری رختم در راه که عشارم یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو در ظلمت شب با تو براقتر از روزم بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم
حس و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم!
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟ معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟ گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
غصه می سوزد مرا ، باران ببار کوجه می خواند تو را، باران ببار ابرها را دانه دانه جمع کن بر زمین دامن گشا، باران ببار خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است آسمان را کن رها، باران ببار باغبان از کوچه باغان رفته است ابر را جاری نما، باران ببار موج می خواهد بیابان سکوت با خود دریا بیا، باران ببار تا بیاید آن بهار سبز سبز تازه تر باید هوا، باران ببار سینه ام آشوب و دل خونابه است غصه می سوزد مرا، باران ببار
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم ما چو افسانه دل بیسر و بیپایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم نی خمش کن که خموشانه بباید دادن پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم
خطی کشید روی تمام سوال ها تعریف ها معادله ها احتمال ها خطی کشید روی تساوی عقل و عشق خطی دگر به قائده ها و مثال ها خطی دگر کشید به قانون خویشتن قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید خطی به روی دفتر خط ها و خال ها خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد با عشق ممکن است تمام محال ها
لطف پنهانی او در حق من بسیار است گر به ظاهر سخنش نیست، سخن بسیار است فرصت دیدن گل آه که بسیار کمست و آرزوی دل مرغان چمن بسیار است دل من در هــ ـو*س سرو و سمن رخساریست ورنه برطرف چمن سرو و سمن بسیار است یار ساقی شد و سد توبه به یک حیله شکست حیله انگیزی آن عهد شکن بسیار است وحشی از من مطلب صبر بسی در غم دوست اندکی گر بودم صبر ز من بسیار است
اي مدعي از طعن تو ما را چه ملال است با رد و قبول تو چه نقص و چه كمال است گيرم كه جهان آتش سوزنده بگيرد بي آب شود جوهر ياقوت محال است اينجا سر بازارچه لعل فروشي است مگشا سرصندوق كه پر سنگ و سفال است ما را به هما دعوي پرواز بلند است باري تو چه مرغي و كدامت پر و بال است ما بلبل خوش لهجه اين باغ چه لافد سوسن به زبان آوري خويش كه لال است خوش باشد اگر هست كسي را سر پيكار ناورد گه ما سر ميدان خيال است خاموش نشين وحشي اگر صاحب حالي كاينها كه تو گفتي و شنيدي همه قال است
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست