بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد بیا، که وقت بهار است و موسم شادی مدار منتظرم، وقت کار میگذرد ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی که عیش تازه کنم، چون بهار میگذرد نسیم لطف تو از کوی میبرد هر دم غمی که بر دل این جان فگار میگذرد ز جام وصل تو ناخورده جرعهای دل من ز بزم عیش تو در سر خمار میگذرد سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی به دیده گفت دلم: کان شکار میگذرد چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید که نعره میزد هر یک که: یار میگذرد به گوش جان عراقی رسید آن زاری از آن ز کوی تو زار و نزار میگذرد
با همه خوبم من اما با شما، خب بیشتر... دوستم داری ولیکن من تو را... خُــب بیشتر! لحظه ای مال منی و "تو" خطابت می کنم گرچه سعی ام بوده تا گویم: "شما" خب بیشتر غیر معمولی ست رفتار منو شک کرده اند... اهل خانه، دوستــانِ آشنا خب بیشتر اشک های بی هوا، بعضا سکوت بی دلیل .. شعر اما می کند رسوا مرا، خب بیشتر !
چه خوش باشد که دلدارم تو باشی انیس و مونس و یارم تو باشی دل پردرد را درمان تو سازی شفای جان بیمارم تو باشی ز شادی در همه عالم نگنجم اگر یک لحظه غمخوارم تو باشی ندارم مونسی در غار گیتی بیا تا مونس غارم تو باشی اگرچه سخت دشوار است کارم شود آسان چو در کارم تو باشی اگر جمله جهانم خصم گردند نترسم چون نگهدارم تو باشی همی نالم چو بلبل در سحرگاه به بوی آنکه گلزارم تو باشی چه گویم وصف حسن ماهرویی غرض زان زلف و رخسارم تو باشی اگر نام تو گویم ور نگویم مراد جمله گفتارم تو باشی از آن دل در تو بندم چون عراقی که میخواهم که دلدارم تو باشی
از آتش عشق در جهان گرمیها وز شیر جفاش در وفا نرمیها زانماه که خورشید از او شرمندهست بی شرم بود مرد چه بی شرمیها
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز تو هزار آزادی
من كه خندم نه بر اوضاع كنون مي خندم من بدين گنبد بي سقف و ستون مي خندم تو بفرمانده اوضاع كنون مي خندي من بفرماندهي كن فيكون مي خندم همه كس بربشربوقلموني خندد من بحزب فلك بوقلمون مي خندم خلق خندند به هر ابله رخساري ومن برخ اين فلك ابله گون مي خندم هركس ايدون بجنون من مجنون خندد من بر انكس كه بخندد بجنون مي خندم انچه بايست بتاريخ گذشته خندم كرده ام خنده بر اينده كنون مي خندم هر كه چون من ثمر علم فلاكت ديدي مردي از گريه من دلشده خون مي خندم بعد ازين مي زنم از علم وفنون دم حاشا من به هرچه بتر علم وفنون مي خندم
من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی