احســـاس مـی کنم کـه در فضای درون مـن از روشـــنای مــهر تــو، لبریــز گشــته است با یـــاد سرو قــــامتت ای نــوبهـــار حســـن دل با نشاط و، جان طــرب انگیز گشته است
شقایق تا تو را دیده، چه غنچه کرده لب ها را چه حرصی میخورم میبینم این فرصت طلب ها را! شنیدم آسمان گفته: شبیه توست خورشیدش نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را! تو از یک ماه کامل هم برایم ماه تر هستی چ فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را شفا بخش است چشمانت، لبت درمانگری حاذق ببین بستند دکترهای بیچاره مطب ها را! شکرپاشی نکن با خنده های گاه و بی گاهت شکستی ارج و قرب این عسل ها را، رطب ها را امید دل، قرار جان، بقای عمر، نور چشم... درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را... سونیا نوری
نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی تو فرصت داری اصلاً تا ابد...تا زود برگردی تو فرصت داری از هر جای این تقویم بی تاریخ بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی! تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها!... سحرگاهی که خواهی ماند...خواهی بود...برگردی به میعاد غزلهایی که کامل می شود با تو تو باید ای زن کامل! زن موعود! برگردی بیا موهات سمت باد را تغییر خواهد داد تو دریایی تو باید بر خلاف رود برگردی همین یک غنچه باقی مانده از این شاخ? مریم همین کافیست تا یک صبح خیلی زود برگردی! محمدسعید میرزایی
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد آیی و بگذری به من و باز ننگری ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا محروم از عطای تو، این نیز بگذرد ای دوست، تو مرا همه دشنام میدهی من میکنم، دعای تو، این نیز بگذرد آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد آمدم دلم به کوی تو، نومید بازگشت نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟ بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد
نیایی بهار نمی آید پرستوها بیکار می شوند، درخت ها غم باد. حالا من هیچ چه گناهی کرده اند این بیچاره ها!؟ ******* بهار آمده اما من دلم هنوز بهار می خواهد بیا ****** بیا به هم دروغ بگوییم من بگویم : بهار شده تو باور کنی، بیایی!! ******* بهار چشم های تو بود پلک می زدی شکوفه می ریخت. حالا انگار روی زمستان گیر کرده است سوزن فصل ها!
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد باشد که چو روز آید بروی گذرت افتد زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد کم نال، عراقی، زانک این قصهی درد تو گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد
علّمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتّانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بُت چرا به معلم روی که بتگر چین، به چین زلف تو آید به بتگری آموخت؟ هزار بلبل دستان سرای عاشق را بباید از تو سخن گفتنِ دری آموخت برفت رونق بازار آفتاب و قمر از آنکه ره به دکان تو مشتری آموخت همه قبیله ی من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت مرا به شاعری آموخت روزگار آنگه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من وجود من از میان تو لاغری آموخت بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع چنان بکَند که سوفی قلندری آموخت دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش ندیده ام، مگر این شیوه از پری آموخت به خون خلق فرو برده پنجه کاین حنّاست ندانمش که به قتل که شاطری آموخت چنین بگریم ازین پس که مرد بتواند در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت... سعدی
ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من ! بعد از تو من میمانم و جنگ روان بیچاره من! تنها کلام نقش من تکرار افسوس است در سریال اُف بر زندگی "این داستان"بیچاره من! تقدیر مجذوبان تو چیزی جز این تفسیر نیست بیچاره او بیچاره این بیچاره آن بیچاره من! لبهایم از احساس دلتنگی ترک برداشتند از بس که بوسیدم تو را هر ناگهان بیچاره من! هم خنده ها هم گریه ها در اختیارم نیستند فرقی ندارم هیچ با دیوانگان بیچاره من ! این روزها از چشمها میخوانم این ناگفته را تغییر کردم از زمین تا آسمان بیچاره من ! مجتبی سپید
چنان سیلی که میپیچد به هم آبادی ما را غم تو میبرد با خود تمام شادی ما را به این امید میگردم مگر خاک رهت گردم که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را مرا هر چند میخواهی ولی در بند میخواهی رها کن گیسوانت را ، بگیر آزادی ما را تو از لیلی نسب داری و من از نسل مجنونم از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را اگر با قیس میسنجی، جنونم را تماشا کن هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را هوای مشک گیسویی، خیال چشم آهویی ببین بر باد داد آخر، سر صیّادی ما را جواد زهتاب