چهره ام تازه چو برگ گل ناز است هنوز نگهم غهچه ی نشکفته ی راز است هنوز به درنگی دل ما شاد کن، ای چنگی ی ِ عشق! که بسی نغمه درین پرده ی ساز است هنوز از من و صحبت من زود چنین دست مدار که مرا قصه ی جانسوز، دراز است هنوز دامن از ما مکش، ای دوست! چو خورشید غروب که به دامان توام دست نیاز است هنوز سرد مهری مکن، ای شمع فروزان امید! بـ ــوسه ام آتش پرهیز گداز است هنوز نفسی در بر من باش، که عطر نفسم چون شمیم گل تر، روح نواز است هنوز من خداوند وفایم، ز برم روی متاب ای بسا سر که به خاکم به نماز است هنوز به سر گیسوی سیمین دل دیوانه ببند زانکه این سلسله دیوانه نواز است هنو
به رسیدن فکر نمی کنم به تو فکر می کنم و می رسم!.. *** این که می نویسم نامه نیست، خیال است کاش به انتهای سطرها که می رسم تو لااقل خیال نباشی بیایی!
خوشا دردی! كه درمانش تو باشی خوشا راهی! كه پایانش تو باشی خوشا چشمی! كه رخسار تو بیند خوشا ملكی! كه سلطانش تو باشی خوشا آن دل! كه دلدارش تو گردی خوشا جانی! كه جانانش تو باشی خوشی و خرمی و كامرانی كسی دارد كه خواهانش تو باشی چه خوش باشد دل امیدواری كه امید دل و جانش تو باشی همه شادی عشرت باشد، ای دوست در آن خانه كه مهمانش تو باشی گل و گلزار خوش آید كسی را كه گلزار و گلستانش تو باشی چه باك آید زكس! آن را كه او را نگهدار و نگهبانش تو باشی مپرس ازكفر و ایمان بی دلی را كه هم كفر و هم ایمانش تو باشی برای آن به ترك جان بگوید دل بیچاره، تا جانش تو باشی " عراقی" طالب درد است دایم به بوی آنكه درمانش تو باشی
در سرم عشق تو سودایی خوش است در دلم شوقت تمنایی خوش است ناله و فریاد من هر نیمشب بر در وصلت تقاضایی خوش است تا نپنداری که بیروی خوشت در همه عالم مرا جایی خوش است با سگان گشتن مرا هر شب به روز بر سر کویت تماشایی خوش است گرچه میکاهد غم تو جان من یاد رویت راحت افزایی خوش است در دلم بنگر، که از یاد رخت بوستان و باغ و صحرایی خوش است تا عراقی والهی روی تو شد در میان خلق رسوایی خوش است
می روم اما مرا با اشک همراهی مکن بر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکن من که راضی نیستم ای شمع گریان تر شوی کار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکن صبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کن داغ را محصور ، در بزم شبانگاهی مکن آه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرم با من آتش گرفته ، هر چه می خواهی مکن پیش پای خویش می خواهی که مدفونم کنی در ادای دین خود ، این قدر کوتاهی مکن
افســانه گشته ام به غم عشق، تا شدم افســــونی نـــظاره چـــشم ســـیاه تــــو شادی نصیب گشته ام ای دوست! تا مرا دل شـــد نشـــان نـــاوک تـــیر نگـــاه تــو
دست قضا کشیده چه خوش نقش دوست را بــــا آب و رنگ عشـــق، بـــر اوراق خاطــــرم در پـــــرتو حــــقیقت ایمــــان بجـــان دوسـت راهــــی دگـــر به غــیر غــم عشــق نسـپرم