چقدر خواب ببینم که مال من شده ای و شاه بیت غزل های لال من شده ای چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟ تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای هنوز نذر شب جمعه های من اینست که اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنارتان هستم برای وسعت پرواز بال من شده ای میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای
برای دوست داشتنت محتاج دیدنت نیستم... اگر چه نگاهت آرامم می کند محتاج سخن گفتن با تو نیستم... اگر چه صدایت دلم را می لرزاند محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم... اگر چه برای تکیه کردن ، شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است! دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم دوست دارم بدانی ، حتی اگر کنارم نباشی ... باز هم ، نگاهت می کنم ... صدایت را می شنوم ... به تو تکیه می کنم همیشه با منی ، و همیشه با تو هستم، هر جا که باشی!......
نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی....
هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم فریاد زنان ، ناله کنان عربده جویان زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم چندان که به چشمان سیاهت نگرستم دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را در گور نهفتم به عزایش بنشستم می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست من کشتمش امروز بدین عذر که مستم در پای کشم از سر آشفتگی وخشم روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم
تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان انتظار همه را نیز به آخر برسان همه پروردهی مهرند و من آزردهی قهر خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد به جگرسوختگان داغ برابر برسان مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود شادمانم کن و اندوه مکرر برسان مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند مژدهی وصل برادر به برادر برسان
این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد چشم های تو به جای دست های تو ! من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده ! من به چشم های بی قرار تو قول می دهم ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم!
در چشم باد، لاله فقط پرپرش خوش است خورشید روز واقعه خاکسترش خوش است از باغها شنیدهام این را که عطر یاس گاهی نه پشت پنجره، لای درش خوش است دریا همیشه حاصل امواج کوچک است یعنی علی به بودن ِ با اصغرش خوش است در راه عشق دل نه که ما سر سپردهایم حتا حسین پیش خدا بیسرش خوش است جایی که آب همسفر ماه می شود دلها به آب نه که به آبآورش خوش است جایی که پیشمرگ پدر می شود پسر اولاد هم نبیرهی پیغمبرش خوش است عالم شبیه آن لب و دندان ندیدهاست لبخند هم میانهی تشت زرش خوش است از خون سرخ اوست که تاریخ زنده است این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است: اندوه بی شمار ِ پسر را گریستن بر شانههای مرتعش ِ مادرش.... از ماههای سال "محرم" که محشر است از روزهای سال ولی "محشر"ش خوش است!
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیدهی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان میبینند زیر خاکستر جسمم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز
آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند آن روزها مال باخته می شدی و این روز ها دلباخته . . .
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﻼﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥِ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ “ﻣﺎ” ﺁﺑﯿﺴﺖ . . .