یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام آرام وسرد گفت:که در طالع شما... قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا... با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد! گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها آخر شروع کرد به تفسیر فال من... با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا اینجا فقط دو خط موازی نشسته است یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا انگار بی امان به سرم ضربه میزدند یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟ گفتم درست نیست، از اول نگاه کن فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا غمناک چه میخواهی ما را تو چنین بادا بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهی شادش چو نمیخواهی غمگینتر ازین بادا هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازد چون سایهات افتاده بر روی زمین بادا با مدعی از یاری گاهی نظری داری لطف تو به او باری چون هست همین بادا جز کلبهی من جائی از رخش فرو نایی یا خانهی من جایت یا خانهی زین بادا گر هست وفا گفتی هم در تو گمان دارم در حق منت این ظن برتر ز یقین بادا پیش از هم کس افتاد در دام غمت هاتف امید کز این غم شاد تا روز پسین بادا
دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟ یا نيازی که رنگ می گيرد در تن شاخه های خشک و سياه دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با نسيمی که می تراود از آن بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطرهای سرگردان لب من از ترانه می سوزد سينه ام عاشقانه می سوزد پوستم می شکافد از هيجان پيکرم از جوانه می سوزد هر زمان موج می زنم در خويش می روم، می روم به جائی دور بوتهء گر گرفتهء خورشيد سر راهم نشسته در تب نور من ز شرم شکوفه لبريزم يار من کيست ، ای بهار سپيد؟ گر نبوسد در اين بهار مرا يار من نيست، ای بهار سپيد دشت بی تاب شبنم آلوده چه کسی را بخويش می خواند؟ سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش آنکه يار منست می داند! آسمان می دود ز خويش برون ديگر او در جهان نمی گنجد آه، گوئی که اینهمه «آبی» در دل آسمان نمی گنجد در بهار او ز ياد خواهد برد سردی و ظلمت زمستان را می نهد روی گيسوانم باز تاج گلپونه های سوزان را ای بهار، ای بهار افسونگر من سراپا خيال او شده ام در جنون تو رفته ام از خويش شعر و فرياد و آرزو شده ام می خزم همچو مار تبداری بر علفهای خيس تازهء سرد آه با اين خروش و اين طغيان دل گمراه من چه خواهد کرد؟
بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست بگذار دست های تـــو با گیسوان من سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق چیزی که دیر می برد از آدم آبروست! آزار می رسانــم اگـــر خشمگیــن نشو از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست من را مجال دلخوشی بیشتر نداد ابری که آفتاب دمی در کنار اوست آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر! بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست
تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود... چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود
گیسوانت زیر باران، عطــر گندمزار… فکــرش را بکن! با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن! در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سالها بوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار… فکرش را بکن! سایهها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن! ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــرهای را در تنــم پنهــان کنم دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن! خانهی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن! از سمــاور دستهایت چای و از ایوان لبانت قند را… بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن! اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم میکنند سایهها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن! ناگهان دیوانهخانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود قرصها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها تپش تبزده نبض مرا می فهمید آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید منكه حتی پی پژواك خودم می گردم آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
بــرگرد که بـعد از تــو نــگاهم نـــگران است چـون بــرگ درختی که پریشان خــزان است دیــدار تــو عــید است ولــی حــال و هـــوایم مــــانند شــــب آخـــر مـــاه رمـــضان اســـت
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم میل - میل توست اما بی تو باور کن که من در هجوم باد های سرد پرپر می شوم
این جهان فنجان زندگی چون چایی عشق چون حبه قند که اگر حل نشود در دل چایی زندگی تلخ شود و اگر حل شود اندر دل چایی زندگی شیرین است و اگر لعل لعبت بر لب فنجان برسد لب تو قند شود، وان زمان است که فنجان در دست همه زندگی را می نوشی