بازَت داشتم از رفتن با سِحرِ آوازهای نخوانده و نرمای ابرهای نباریده. اما، رفتی. از میان شکستههای آینه و تکههای آفتاب بر پلی از رنگینکمان گذشتی، رفتی. رفتی تا ماه، تا گلسرخ تا سِحرِ آواز پرندهای که از دور تو را میخوانْد و من ماندم. ماندم در هراس آوازهایی که دیگر نمیبارند و ابرهایی که دیگر نمیخوانند!
با هر که دوست می شوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است انبوه غم ، حریم و حرمت خود را از دست داده است دیریست هیچ کار ندارم مانند یک وزیر وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کاره ای من هیچ کاره ام ، یعنی که شاعرم گیرم از این کنایه هیچ نفهمی این روزها اینگونه ام فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است آغاز انهدام چنین است اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید : یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد "نصرت رحمانی"