حکم دل کردم... ولیکن اول بازی برید دل بدستش داده بودم پس چرادل میبرید!؟! نوبتی دیگر گذشت و نوبت من باز شد شک و تردید صدور حکم هم آغاز شد چشم در چشم حریف ودیگری بردست یار بر زمین انداختم سرباز دل را بیقرار اشتباهی کرده بودم، آس دل دستش نبود هیچ خالی مثل خال هندوی مستش نبود شاه داشت اما حریفم بی بی دل را ربود برگ های بی ثمر از دست من افتاده بود بعد از آن بازی نگشتم من دگر گرد قمار نه گذرکردم ازآن کوچه، نه آن شهرودیار
بارآخر، من ورق را با دلم بر ميزنم! بار دیگر حكم كن! اما نه بی دل! با دلت، دل حكم كن! حكم دل: هر كه دل دارد بیاندازد وسط! تا كه ما دلهایمان را رو كنیم! دل كه روى دل بیافتاد، عشق حاكم میشود! پس به حكم عشق بازى میكنیم! این دل من! رو بكن حالا دلت..! دل ندارى؟ بور بزن اندیشه ات..! حكم لازم: دل گرفتن، دل سپردن، هردو لازم عشق لازم.
گاهی از پا که میافتی تن میدهی به خستگی... میایستی و میگویی: رسیدم. کجا رسیدی؟ میگویی: فهمیدم. چه را فهمیدی؟ شاید اینرا فهمیدی که هیچ کس هیچ وقت به هیچجا نمیرسد... حقیقت این است. ولی حقیقت را نمیگویی. در جیبِ پالتو مخفیاش میکنی: کنار ِ دستت، کنار ِ سکوتت، کنار ِ خستگیات...
ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم. شباهنگام؛ در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم ترا من چشم در راهم ...