دلم تنگ است تنگ که میگویم ن مانند پیراهنی که در حال پاره شدن است دلم تنگ است همانند تنگ ماهی که رهایم کردند دلم تنگ است در هر دم و بازدمش هوای حوا را میدهد تو ادم باش تا حوایت شوم
حکم امشب رقص غم اسمان است تو هم در این محفل باش زیر چتر ت مرا تماشا کن بهت قول میدهم با لبخند هایمان دل هایمان هم نزدیکتر میشود
حکم کردم حکم دل اما چه سود تکِ دل در دستهای من نبود اخر بازی به نامردی و درد خشتهای پخته ام را باهمان تک دل برید...17:33
ساعت به وقت صفر زمان تمام به وقت عاشقی در تیک تاک های این زمان در غم و تلخی در شادی و شورش یک جایی میلنگد که اگر عقربه قرمز تو بشی سریع از من عبور خواهی کرد و به تو نخواهم رسید
حاکمی از آن ماشد، حکم را، دل میکنیم عقل، حکمش را نداند، حکم، با دل میکنیم حکم، دل، یعنی دراین بازی، حکومت با دل است هر چه غیر از دل، اگر چه آس!، باطل میکنیم زندگی بُردیست، گر یارم، ورق، دل، رو کند یار، گر دل دار(دلدار)، نبود، دست، زایل میکنیم خال ِ دل، دارم(دلدارم)، نگر، دراین قمار زندگی با وجودش، سینه چاکی در مسایل میکنیم پختگی خواهد که "خشت" خام را، آجر کند خشت و آجر هم، به رسم حاکمی، گِل میکنیم گر به رندی رقیبان، جِر زنی، در حکم شد "پیک" را مصلوب "خاج" و، خاج، چون دل میکنیم گر چه باشد رسم مهرویان دلبَر، دل بُری دل بُری نا ممکن و، ما بُرد، حاصل میکنیم