قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن ... شاملو
من اگر عاشقانه می نویسم نه عاشقم و نه شڪست خورده! فقط می نویسم تا عشق یاد قلبم بماند در این ژرفای دل ڪندن ها و عادت ها و هوس ها، فقط تمرین آدم بودن میڪنم...
هیچ کس نفهمید....هیچ کس نخواهد فهمید راز چشمان پرخنده یاس را وقتی که اشکهایش بر گلبرگ های رازقی ریخته میشد....16:38
ارام بگیر دلم ...تازگی ندارد بی قراریهایت..دردهایت..تنهایی هایت....قول میدهم دیگر یادت نیندازم...فقط یک خاطره گذشت از ذهنم...مرا ببخش...23:56
می آیی با انار و آینه در دست هایت یک دنیا آرامش در چشم هایت و قناری کوچکی در حنجره ات که جهان را به ترانه های عاشقانه میهمان می کند. می دانم تاپلک به هم بزنم می آیی و با نگاهت دشت ها را کوه کوه ها را پرنده می کنی به قول فروغ: من خواب دیده ام!
صدایت کردم انقدر دور بودی که تو مرا محو دیدی صدایت کردم تا بار اخری مدیون دل نشوم رفتی انقدر دور که دیگر نخواهم به قدم هایت برسم تا هنگامی که بازگردی خواهم نشست چشمانم به انتظارت خواهد نشست