شب میلاد من است خانه ام تاریک است خبر از نور و گل و شادی نیست نقشی از من هم در یادی نیست شمع ها خاموش اند همه جا غرق سکوت و کسی در شب میلادم ، مهمانم نیست هیچ کس با خبر از بغض فروخورده ی من با خبر از غم پنهانم نیست من فقط هستم و تو روبرویم در قاب عکسی از خاطره هایی دور و نگاهت که به من می گوید : شب تنهایی تو من دلم گرم به طنازی عشقی دگر است شب میلاد من است ماه هم از غم من بی خبر است و نمیداند که دراین بزم حقیر جای تو خالی بود آسمانم ابریست کاش باران می زد تا که از هق هق دور از تو نترسم این بار تا که مجبور نباشم با بغض خنده ای تلخ به تو هدیه کنم ••• به همان عکس ِ گرفتار به قاب شب میلاد من است من به اندازه ی خوشبختی تو دلتنگم چه کسی یاد ِ من است ؟ تو کجایی ای دوست ؟ روح من امشب مُرد و دلم سخت شکست و نگاهم پی ِ غربت تر شد کسی از راه رسید و تو را با خود بُرد و تو مجبور شدی در شب میلادم درد در جعبه ی روبان زده ات بگذاری و کمی اشک ، کمی تنهایی تا به من هدیه کنی و نه حتی یک شعر و نه یک نامه ی کوتاه که رویش بنویسی تقدیم به تو چشم من مانده به راه خبری می رسد امشب ز دل ِ ساده و دریایی ِ تو ؟ شب میلاد من است •••
از بیدل خواستند بیتی بگوید که انتها نداشته باشد؛گفت: به انگشتِ عصا هر دم اشارت میکند پیری که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست، یا اینجا...
پیله ام تنگ می شود آزرده از رنگ ها در تمنای هوایم فضای تنگ و تاریک بال هایم کوچک میکند پیرهنی را که بر تن دارم توانی برای پروانه شدن باید باشد بیشه های شکوه میل به پرواز را بر من می بخشند و جولان ساده در آسمان را پس باید تلاش کنم برای اشاره ها و باز کنم رمز از این نشانه ها و خطا های بسیار مرتکب شوم تا در آخر نشانی بگیرم آسمانی…