قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم... صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم... دست در دست خدا بودی و با آمدنم عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم... وای مردرویاهایم ببخشید مرا عشق بعدی شدم و بین شما ریخت بهم... فاصله بین من و تو نفسی بود ولی رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم... قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم... باز اقبالی و آهنگ شقایق اما چقدر ساده هم آغوشی ما ریخت بهم... بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم... کلماتم همه در بغض گلو درد شدند بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم... خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم؟
اِی مردمانِ شهر گم کرده خنده ام روزی اگر کسی پیدا نمود،خنده گمگشته ای به شهر آن خنده زآنِ ماست دل تنگِ آن شدم گم کرده ام اگر یا آنکه خواب بوده ز لب ها ربوده اند تحویلِ بسته لب ما ، شما دهید بنویس این نشان : در شهرِ عاشقی میدانِ بی دلی نبش همان گذر ، که ندارد نشانِ غیر بن بستِ همدلی ... بگذر از این نشان فرقی نمی کند هر خانه را ، که دلی تنگِ خنده است آنجا نشانِ ماست تحویلِ ما دَهی یک مژدگانیِ زیبا ، از آنِ توست اما اگر ، تو نیابی نشانِ من من راضی ام کنون ای مهربان ، اگر که قدر خنده بدانی به روز گار بردار خنده را بنشان کنار لب باشد برای تو