سودای تو را بهانه ای بس باشد مستان ِ تو را ترانه ای بس باشد! در کُشتن ِ ما چه می زنی تیغِ جفا؟ ما را سر تازیانه ای بس باشد!
هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم مانده ام در قفس تنهایی در قفس می خوانم... چه غریبانه شبی است شب تنهایی من... سهراب سپهری
گاه گاهی که دلم میگیرد، به خودم می گویم به کجا باید رفت؟ به که باید پیوست؟ به که باید دل بست؟ حس تنهای درونم میگوید: بشکن دیواری که درونت داری تو خدا را داری...