بفرما ؛ آخرش این شد ؛ هزاران شهر دور از هم دوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهم خیالت خام شد ؛ بردند از ما مهربانی را حواست پرت شد ؛ خشکید باغ عشقمان کم کم فراق اینجاست می بینی؟ اگر دقت کنی حالا جدایی را نگاه کینه توزت کرده ؛ خاطر جَم از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد گمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدم تو گفتی راستی را دوست می داری ولی آخر ـ تمام قول هایت شد ؛ شبیه منحنی ها ؛ خَم پُر از زهرند انگاری عسل ها در نبود ِ تو شراب ناب هم انگار مخلوط َ ست با یک سَم پس از تو حال من خوب است ؛ یک تصویر می خواهی؟ شبیه ساعتی بعد از وقوع زلزله در بَم
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍزه خدا ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ! اگر برود ...دین و دنیایت را یکجا باخته ای...