به من بگو بدانم چگونه تا جنگلهای راش بدوم وقتی صندلی دست و پا شکسته ای هستم که آخرین تصویرم از مادر میز آشپزخانه است؟ چگونه به ایوان بیایم و آفتاب بگیرم وقتی پای پیچ خورده ی پیچکی هستم که پنجره های بسته زیباترم می کند ؟ و چگونه به دستانی که بال هام را چیده اعتماد نکنم وقتی مرغی غمگینم که نامم عشق ست؟ فاطمه جنتی
دم کن برایم چای با گلبرگِ خورشید با حبه ای آواز ِ گنجشکانِ عاشق لبخند_تو چیزی شبیه ِ عطر نان است قدری بخند ای خنده هایت جانِ عاشق...
کفشهایم که جفت میشوند دلم هوای رفتن میکند؛ چه کودکانه دل من تنگ میشود بی آنکه بدانم چه کسی دلتنگ من است !
توقعی از تو ندارم . اگر دوست نداری ، در همان دامنه دور ِ دریا بمان ... هر جور تو راحتی بی بی باران ... همین سوسوی تو ، از آنسوی پرده دوری ، برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست ... من که اینجا کاری نمی کنم ... فقط ، گهکاه ، گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم ... همین !
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل باز با این حال می گفتم بمان ، می ایستاد ساربان آهسته ران کارام جانم می رود نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد...
نفسم گرفت از این شب ، درِاین حصار بشکن در این حصار جادویی روزگار بشکن تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن بسرای تا که هستی که سرودن است بودن به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن ز برون کسی نیاید چو به یاری تو،اینجا تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن شفیعی کدکنی
لبخند را تو بیاور شعر تازه را من دم میکنم در فنجان حس زندگی میریزم مینشینیم گپ میزنیم هنوز هم کلی حرف نگفته داریم از. خدا، از زندگی،از خنده گل، از بوی صحرا گلایه ها و تلخیها را هم میدهیم دست نسیم. تا با خودش ببرد...
چقدر عجیب دلم گرفته است و توان گریستن ندارم... دلم به اندازه ی حجم این لبخند تنگ است و شهری نمی فهمد...