عشق ؛ به زخم که برسد ، سکوت می شود زخم که عمیق شود ، بیداریِ دل ، درد دارد ! من در این بغض های هر لحظه در این دلتنگی های مدام در این آشفتگی های دقایقم دارم سکوت می شوم با من از عشق چیزی بگو پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود
جوونتر که بودم ، یکی عاشقم بود منو که نمی دید ، دلش میگرفت زود میگفت خیلی وقته ، دلم پا به پاته میگفت هر جا باشی ، نگاهم به راته منم بچه بودم ، دلم پرپرش شد بهش اینو گفتم ، اونم باورش شد خلاصه نشستیم ، یه رویا کشیدیم واسه زندگیمون ، چه خوابایی دیدیم بهم قول دادیم که با هم بمونیم تا هرجا که میشه ، تا هرجا میتونیم ولی من نموندم ، نه اینکه نمیشد زدم زیر قولم ، دلم دم دمی شد حالا گاهی وقتا به یادش میوفتم درست لحظه هایی که یادش میوفتم تموم وجودم ، پر از شرم میشه به این خاطراتش سرم گرم میشه بهم قول دادیم که با هم بمونیم تا هرجا که میشه ، تا هرجا میتونیم خودم زندگیمو به حسرت سپردم درست خاطرم نیست ولی پاشو خوردم
هرشـ ـَب اَز پـ ـُشتِ صـ ـَفحـ ـہ کـ ـوچَکـ ـ ـِ مـ ـ ـوبایـ ـ ـلـ دَر آغوشَــم میـ ـگیرے و نـ ـِمیدآنـ ـ ـے چـ ـ ـہ آرآمشــے בآرَב ایـ ـטּ آغـــوشـِ خـ ـیالــے
همه برگ و بهاردر سر انگشتان توستهوای گستردهدر نقره انگشتانت میسوزدو زلالی چشمه ساراناز باران و خورشید سیرآب میشود
غمگین که می شوم دست به سلاح میبرم میشکنم تمام خاطراتم را خودکشی میکنم با اشک ها چه کسی می داند که شاعر ها هر روز میمیرند
پنجره میخواهم روبه دریای خیال که در آن بیت غزل را به تو اهدا بکنم وغم از موسیقی باد به ساز به لب داشته من بردارم پنجره می خواهم تا که هر عصر دلم را لب آن بگذارم به امیدی که تو از کوچه گذر خواهی کرد پنجره می خواهم تا که آن خرده مچاله شدنم را به نسیم سحر اهدا بکنم...