هميشه برد ـ خواه ،توـ هميشه مات ـ خواه ، من ـ ! بچين ! دوباره می زنيم ، سفيد تو ـ سياه ، من ستاره های مهره و مربعات روز و شب نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه ، من ! پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر هميشه کل راه ، تو ـ هميشه نصف راه ، من ! تمسخر و تکان «اسب» و اندکی درنگ ، تو نگاه و دست بر «پياده» باز هم نگاه ، من ! يکی تو و يکی من و يکی تو و يکی نه من دوباره روسفيد ، تو ـ دوباره روسياه ، من دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و دوباره شرمسار ارتکاب اين گناه ، من تو برده ای من خوشم که در نبرد زندگی تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه ، من !
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای راستی آیا رفتی با باد ؟ با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند... مهدی اخوان ثالث
آهسته تر نشست ، کنارِ صبوری ام می خواست تا که بشنود از شرحِ دوری ام گفتم : فراق ، جامه درم کرد وُ بی نشان - سرگشته تر از آن ، که ندانی ، چجوری ام خاموش تر ز عکس ِ دلِ قاب ِ آبنوس... بی رنگیِ سکوت ِ خود از بی حضوری ام فرقی نمی کند گذرِ تو ، ز چار فصل.... - یا ردّ ِ انتظاریِ یک سالِ نوری ام...!!! کولی ، اگر به چشم ِ تو روزی نیآمدم - حس کن به کوچه ردّ ِ غریب ِ عبوری ام ابری به غربت ِ دلِ آواره ام ببار.... - باشد ، ز آسمان ِ نگاهت ، بشوری ام... لیلای من تویی ...به جنونم بکش ، نجیب " گویا " مخواه برزخِ بی وصلِ حوری ام... "گویا فیروزکوهی"