باحسرتی کبود در این جا نشسته ام چون بغض های کهنه ی در خودشکسته ام رفتند،صبح زود،مرا جا گذاشتند تنها به جرم این که پرو بال بسته ام پرواز آرزوی تمام پرنده هاست در تنگنای این قفسِ ناخجسته ام دست مرا بگیرو ببر پشت ابرها تنها به آسمان تو امّید بسته ام چونان غریبه ای که به آبادی شما، بعد از غروب آمده،بسیار خسته ام من آن کتاب کهنه ی اجدادی تو ام آهسته تر ورق بزن از هم گسسته ام ازمن مگیر بافه ی گیسوی خویش را با چتر گیسوان تو از بند رسته ام تنگ غروب،شهر برایم جهنم است در گیرو دار این چمدان نبسته ام! خدابخش_صفادل_نیشابور
امشب از زیباترین حال دلم میگویمت از هوای مستیدو عاشق شدن میگویمت غرق در چشمان مستتیک شبی گشتم چنان از تب و تاب چنان مستانه گی میگویمت چشم دید و دل بلرزید وچنان اتش گرفت از جگر سوزی دل در اتشت میگویمت انچنان برق نگاهت از خم و پیچم گذشت از شررهای دو مژگان سیاهت با دلم میگویمت خم شدم دل را بگیرم تا که پنهانش کنم از دلی که ز شوق در پایت فکندم گویمت حال که پرده برفت و راز ما با تو عیان شد امشب از ای کاش هایم تا سحرمیگویمت 95/11/14
اگر روزی نگاهت با نگاهی در هم امیخت دعا کن اه من پشتت نباشد دعا کن تا خدا آرامشم را به من قبل ازتو هدیه داده باشد 95/11/15
باور كنيد ديگر نمى توانم دست كسى را كه يك بار رها كرده ام، بگيرم. او, تا ابد در حال سقوط, در من است....! "لیلا کردبچه "